در این لحظه...

تا به امروز از این جهت به فهم نگاه نکرده بودم.مگر نه این است فهم منجر به دانایی می شود؟

به این فکر می کردم پس دانایی چیست و اصل کدام است؟

به فهم من هر چیزی و هر ذره ای یک اصل ثابت دارد.یک جوهره ی مشخص.

مثلا زمین گرد است! چیزی که امروز اگر جز این بگویید هر کودکی به شما خواهد خندید.(هرچند که من به فهم کودکان بیشتر از بزرگتر ها ایمان دارم)

همان وقت که این مسئله مطرح شد با مخالفت شدید روبه رو گشت اما آیا این اصل تغییر می کند؟زمین همواره گرد بود و همواره هست...

منظورم پیچیده نیست.می خوام بگم که من فکر می کنم،دانایی صرفآ یک تحلیله.تحلیلی درست و حقیقی از یک اصل ثابت

گاهی لیوان را زمین بگذار

سالی یک بار نوشتن هم عالمی دارد !

امیدوارم اگر هنوز هم این چشمه رهگذری دارد از این متن لذت ببرد.

استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید:

به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟



شاگردان جواب دادند:



50
گرم ، 100 گرم ، 150 گرم



استاد گفت:



من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟



شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.



استاد پرسید:



خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟



یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد..



حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟



شاگرد دیگری گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.



استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
شاگردان جواب دادند: نه
پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟ درعوض من چه باید بکنم؟
شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید


اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.
اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!

با این دشمن چه می توان کرد؟

با این دشمنی که از رگ گردن به آدم نزدیکتر است چه باید کرد؟ ما آدم ها همیشه برای حل انواع مشکلاتمان به دنبال دلایل مختلف می گردیم. یکی می گوید شانس ندارم آن دیگری جایی که در آنجا به دنیا آمده است را عامل بدبختی خودش می داند و آن یکی می گوید اگر خانواده ام این طور نبود و آن طور بود حتماً من در این وضعیت که الآن بودم نبودم و از این حرفها که همه آدم ها بدون استثناء با خود دارند.

اکثریت قریب به اتفاق آدمها احساس خوشبختی و سعادت ندارند. این یک حرف و ادعای بی پشتوانه نیست. سری به دفاتر دکترهای روانشناس بزنید و رزومه آدمها و موقعیت اجتماعی و اقتصادی آن ها را بسنجید نتیجه را می بینید. هرکسی دنیایی در درون خود دارد که خود می داند در آن چه خبر است و ماسکی هم به صورت دارد برای دیگران. این دیگران از همکار و رئیس و همسایه را شامل می شود تا پدر و مادر و همسر و فرزندان و فاجعه بارتر از همه خود آن آدم. اینکه آدم برای فریب دیگران از نفهمیدن موقعیت خودش ماسک بزند آنقدر عجیب نیست که برای فریب خودش ماسک بزند.

همه آدم ها بدون استثتا در سردرگی تاریخی به سر می برند. شاید بزرگ ترین سئوال آدمها از گذشته تا به امروز این باشد که "واقعاً معیار درست و غلط چیست؟" آدمها در لحظه ها لحظه های زندگی خودشان داردند قضاوت می کنند و بر اساس آن قضاوت تصمیم می گیرند. کسی که قضاوت می کند باید به معیاری برای تشخیص صحیح و ناصحیح  دست یافته باشد. آدم ها همه این کارها را انجام می دهند. همه قضاوت می کنند و بر اساس آن تصمیم می گیرند اما با کدام معیار. این معیارها از کجا به دست می آید. اینکه چه چیز خوب است و چه چیز بد را آدم ها چگونه می فهمند. اصلاً خوب و بعد یعنی چه؟

هر آدمی دنیایی دارد که این دنیای آن ها این پاسخ را به آن ها می دهد. این دنیا دنیای حافظه ها و ذهنیت ها است. دنیایی بزرگ و بی سروته که آدمها از وقتی به دنیا می آیند تا زمانی که بالغ می شوند بدون آن که بفهمند آن را می سازند و تکمیل می کنند. این حافظه ها همه را محیط می دهد. محیط با تعلیمات مستقیم و غیر مستقیم خود. هر ذهنیتی که آدم ها با خود دارند به فرزندان خود هم منتقل می کنند. هر آدمی هر آنچه در ذهنش به عنوان معیار درستی و غلطی دارند اصالتاً به همان دوران برمی گردد. حال ایکاش چنین بود. بدبختی این است که محیط با تعلمیاتش ذهن را از مسیر درست اندیشیدن خارج می کند. یعنی هم داده ها و ذهنیت های غلط می دهد و هم کاری می کند که آدم نتواند درست فکر کند و برنامه ریزیها به گونه ای است که آدمها اصلاً فکر نکنند. آدم ها همه فکر می کنند اما اصلاً فکر نمی کنند بلکه در دنیای ذهنیت خود پرسه می زنند و سر آخر هم هیچ نمی دانند و برای حل مشکل خود به منابع دیگری مراجعه می کنند. بدبختی خیلی بزرگ است و انسان در بد مخصمصه ای گرفتار شده. دشمن بزرگ انسان ذهن خودش است. ذهنی که او را تا مغز استخوان فاسد کرده و خودش هم خبر ندارد. اگر همین الآن به انسان ها بگویی که تا تمام سلولهایت فاسد شده به هیچ وچه باور نمی کند می دانید چرا؟ چون توانایی فکر کردن و بررسی ندارد چون ذهن فاسد شده، چون نمی داند اصلاً چطور باید تشخیص دهد که آیا این حرف درست است یا نیست. یک کلاف سردرگم یک جهل مرکب و یا فاجعه عظیم.

انسان موجودی حافظه ای و بی مصرف شده. روحش در عذاب، لذتی از زندگی نمی برد هیچ خود را روز به روز خراب تر و بیچاره تر می کند. چرا که نمی داند و هیچ ابزار صحیحی ندارد که بفهد چه چیز درست و چه چیز نادرست است. مثل اینکه چشم کسی را از او گرفته باشند و از او بخواهند که آنچه می بیند را توصیف کند. نمی دانم با آن چه می توان کرد.

چوب پنبه اي روي آب

ما آدما همه مثل چوپ پنبه هايي روي آبيم. شب كه سر به بالين مي گذاريم اگر با خودمون منصف باشيم مي دانيم كه در طول روز فقط سر ما به موجهاي آب گرم بوده و هيچ نفهميدم. اما واقعيت زندگي چيز ديگري است.

به زودي دوباره شروع خواهم كرد

از همه كساني كه به وبلاگم سر زدن و نااميد بازگشتن پوزش مي خواهم

 

دم پاسکال گرم(حتماَ بخونید)

نقل می کنند روی بلیس پاسکال نوجوان در سر کلاس ریاض مدرسه نشسته بود. از اون کلاس های درس آخر ساعت که واقعاً هر چی از آدم بخوان میده فقط برای اینکه از کسالتش خلاص بشه. پاسکال بیچاره هم همچین حالی داشت. خسته، کسل و خواب آلود. اتفاقی که نباید می افتاد افتاد و پاسکال آروم آرم خوابش برد. همین طور که پای تخته رو نگاه می کرد سرش را به دیوار کلاس تکیه داده بود و خوابش برد. از او خواب هایی که خیلی هم لذت داره. خوشبختانه آخرهای کلاس هم بود و دبیر ریاضی خیلی برایش مهم هم نبود که کی خوابه و کی بیداره. تقریباً ۱۰ دقیقه به آخر کلاس مونده بود که دبیر ریاضی درسش تموم شد. یک نگاهی به ساعتش انداخت و دید که هنوز وقت داره. برای اینکه بچه ها از این فرصت سؤاستفاده نکنند و شیطنی نکنن رو به بچه ها کرد و گفت بچه ها برای اینکه از این فرصت ده دقیقه ای استفاده کنیم من مثل هر هفته ۱۰ تا مسأله ریاضی پای تخته می نویسم و شما هم آخر دفترتون اونارو یادداشت کنید" یکی از بچه ها گفت آقا ببخشید چرا آخر دفتر مگه مثل همیشه قرار نیست هفته دیگه حلشون کنیم؟ استاد جواب داد خیر چون اینا مسائلی نیست که شما بتونید حل کنید و فقط همراهتون باشه. همون بچه اصرار می کنه که بیشتر بدونه. معلم می گه اینا سئوال هاییه که حدود ۱۰۰ سال ذهن همه ریاضی دان ها رو به خودش مشغول کرده. اینارو داشته باشید وقت هایی که بیکارین روش فکر کنید فکرتون باز می شه. بچه ها هم هرکدوم به شیوه خودشون قبول کردند و معلم شروع کرد به نوشتن مطالب. سئوال دهم که تموم شد زنگ خورد. زنگ که خورد ولوله بر پا شد یک عده از بچه ها که سئوال ها رو نوشته بودند با عجله دفتر و کتاب ها رو جمع کردند و بقیه هم که ننوشته بودند نیمه کاره سؤال ها رو رها کردند و کتاب و دفتر ها رو جمع کردند. این سرو صداها پاسکال خسته رو از خواب بیدار کرد. تا بیدار شد دید پای تخته پره از سئوالهای ریاضی. خواست از یکی از بچه ها بپرسه که موضوع این سئوال ها چیه ولی کسی پاسخگو نبود. وقتی زنگ می خوره اصلاً انگار پرنده ها از قفس فرار کنند همه فقط به این فکرن که خودشونو به در خروجی برسونن. پاسکال بیچاره مأیوس شروع کرد به نوشتن سئوال ها. با خودش فکر کرد خوب معلم ریاضی همیشه ۱۰ سئوال می ده واسه هفته دیگه. حتماً این ها هم از همون سئوال هاست. همه رفته بودند و پاسکال می نوشت. تا اینکه سئوال ها تموم شد.

یک هفته از اون موضوع گذشت. نیم ساعت مونده به کلاس ریاضی پاسکال سر کلاس درس قبلی بود. یک دفعه یاد مسائل ریاضی افتاد. همین طوری خیلی آروم با آرنجش یک سقلمه ای به بقلیش زد.

- پاسکال: میشه دفتر ریاضیتو بدی؟

-همکلاسی: واسه چی می خوای؟

- پاسکال: سئوال های هفته پیشو می خوام؟

- همکلاسی: واسه چی می خوای؟

- پاسکال: می خوام جواباشو ببینم

- همکلاسی: کدوم جوابا؟

- پاسکال (در حالی که عصبانی شده): بابا همون مسائلی که آقا هفته پیش گفت واسه این هفته حل کنیم

- همکلاسی: بیشعور اونا واسه حل کردن که نبود

- پاسکال (در حالی که چشماش از حیرت گرد شده بود) یعنی چی مگه نباید حلشون می کردیم (ته دلش کمی خوشحال شده بود)

- همکلاسی: نه خره!

- پاسکال: چرا؟

- همکلاسی: چون اونا حل نمیشه. آقا گفتند نمیشه

- پاسکال (در حالی که بدجوری گیج شده بود) یعنی چی. ولی من ۶ تاشو حل کردم

- همکلاسی(با صدای بلند) چه کار کردی؟ حل کردی؟ چرند نگو اونا حل نمی شن. امکان نداره!

- پاسکال (با حالت ترسیده چون تمام کلاس از جمله معلم داشتند به این دو نفر نگاه می کردند) ساکت بود.

ولی حرف پاسکال راست بود. در کلاس ریاضی پاسکال نشون داد که ۶ تا از مسائل پاسخ داره و اون تونست اونارو حل کنه و این گونه پاسکال ۶ مسأله از مسائل قرن رو حل کرد. اما چرا؟ شاید شما بخواید بگید پاسکال دانشمند و نابغه بود. که البته بود. پاسکال بعدها یکی از بزرگترین ریاضی دانان و فیزیکدانان عصر خودش شد. حق با شما است اما به نظر من نه. علت اینکه او پاسخ ها رو پیدا کرد این نبود. علت اصلی یک مسأله خیلی ساده بود. پاسکال نمی دونست که این ها رو نمیشه جل کرد. فقط نمی دونست.

در دنیای ما هر آنچه فکر می کنیم می دونیم رو اصلاً نمی دونیم چون بدون اینکه بهش فکر کنیم برای ما تعریف کرده اند. به ما گفته اند جواب سئوال ها چیست. قبل از اینکه سئوالی برای ما به وجود بیاد. برای همین ما سوالی نداریم چرا؟ چون فکر می کنیم همه چیزو می دونیم. دنیای ما دنیای از پیش تعریف شده است دنیای که به ما گفته ان چی جواب داره چی جواب نداره چی بده چی خوبه چی درسته چی غلطه و الی آخر. فقط اگر اینار و ندونیم شاید بتونیم خودمون با فکر خودمون تشخیص بدیم. پاسکال کار مهمی نکرد. فقط چون پیشفرض و ذهنیتی نداشت تونست مسائلو حل کنه. حالا فکر کنم بشه فهمید چرا ما نمی تونیم مسائل زندگیمونو به درستی حل کنیم.

عجب حالی داشت بی نظیر بوتو

یک دیپلمات برجسته رو فرض کن مثل بی­نظیر بوتو که همین چند وقت پیش مرحوم شد. فرض کن بی­نظیر بوتو برای ایراد سخنرانی انتخاباتی به  ایالت راول­پندی رفته. او الآن در حال سخنرانیه. در اواسط سخنرانیش یک دفعه یک نفر از فاصله نزدیک به یک تفنگ به سمت او یک تیر شلیک می­کند. این تیر دقیقاً به مرکز قلبش نشانه رفته شده (فرض می کنیم چون تیر به گردنش خورده بوده مثل اینکه) و اصلاً رد خور نداره. یعنی در زمان بسیار کوتاهی یعنی زیر یک ثانیه مرگ بدن او حتمیه. خوب این اتفاق می­افته و تیر به مرکز قلبش برخورد می­کنه و بدن جا در جا کشته می­شه. حالا خوب دقت کن. فکر می­کنی خود بی­نظیر بوتو راجع به این اتفاق چی فکر می­کنه. بیا صحنه رو از دید بوتو نگاه کنیم. بوتو در حال سخنرانیه بسیار پر احساس و آتشینه. او صحبت می­کنه و مردم به او نگاه می­کنن و او رو مورد تشویق قرار می­دن. بوتو به صحبتش ادامه می­ده اما یک دفعه نگاه می­کنه می­بینه انگار یک اتفاقی افتاده. او داره صحبت می­کنه اما می­بینه مردم یک دفعه سراسیمه می­شن و اصلاً یک بلبشویی می­شه که نگو. بوتو با خودش می­گه بابا من دارم حرف می­زنم ا اینا چرا اینجوری می­کنن؟ نمی­فهمه یک کم که دقت می­کنه می­بینه مردم به سمت جایی که او ایستاده حمله می­کنن و دارن به یک چیزی که روی زمینه دقت می­کنن. اون هم به هوای مردم به پایین نگاه می­کنه با کمال تعجب می­بینه یک جنازه روی زمینه. باور نمی­شه آخه جنازه کیه روی زمینه. که این اتفاق افتاده که من نفهمیدم. کی اینو کشته که این قدر خونیه.  خوب که دقت می­کنه می­بینه این قیافه آشنا است. وای خدایا چقدر شبیه خودشه. یعنی چه آخه. هرچی به این طرف و  اون طرف نگاه می­کنه نمی­فهمه جلوی یک نفرو می­گیره که بپرسه ولی هرچه سئوال می­کنه طرف محل نمی­کنه و به یک سمت دیگه می­دوه. ای بابا اینجا چه خبره. هر کاری می­کنه کسی بهش توجه نمی­کنه نزدیک جناز می­ره وای خدایا در کمال ناباوری می­بینه این جنازه انگار خودشه ولی آخه چجوری میشه خودش باشه خودش که زندست. دست می­زنه به بدنش و خودش رو لمس می­کنه. همه چیز سر جاشه و هیچ چیز عوض نشده. پس اون کیه روی زمینه. بیچاره بی­نظیر گیجِ گیج و مبهوته.

اینی که برات تعریف کردم حالِ اغلب آدم­هاییه که می­میرن. اصلاً شوکه می­شن که چی شده. هیچی عوضی نمی­شه اما جنازه خودشونو می­بینن. این صحنه رو تعریف کنم که کمی احساس وضعیت آدم بعد از مرگ درک بشه که چجوریه. می­بینی که بعد از مرگ فرق چندانی با وضع عادی نداره. اما خوب آدم چون بدنش رو از دست می­ده ارتباطش  و دسترسی­اش از مرتبه اولیه قطع می­شه. نکته فقط در همین جا است. یک موجود زنده مخصوصاً یک آدم با یک بدن در هر مرتبه حضور داره. اگر بدن رو ازش بگیری خودش سرجاشه و هست اما دیگه توی او فضا و زمانه و توسط آدمهای روی زمین اصلاً نه لمس میشه نه دیده می­شه نه هیچ چیز دیگه. کسایی هم که این بدن سنگین رو از دست می­دن برای یک مدت کوتاهی هنوز این وضعیت رو می­بینند اما بعد از مدتی این ارتباط هم معمولاً قطع می­شه و به فضاهایی می­رند که دیگه ارتباطی ندارن با آدم­ها مگه از طرق دگه مثل خواب و اینجور چیزا. ولی آدم­هایی روی زمین به محض اینکه کسی بدنش رو از دست داد دیگه هیچ ارتباطی نمی­تونن باهاش از ظاهر داشته باشن مگر از باطن از طریق خواب یا از طریق مدیوم­ها و غیره.  این رو تویی که این مطالبو می خونی توی ذهنت حک کن که مرگ یک رخداد صوری و ظاهریه. طبق قوانین خلقت مرگ به معنی نابودی عملی غیر قانونیه و اصلاً وجود نداره. هیچ موجودی نمی­میره و ابدیه و این فکر که انسان می­میره و نابود می­شه مطلقاً غلط و بر خلاف حقایق خلقته

استاد کیست؟

دوستان بسیاری از من می خواهند که بیشتر از مشخصات استاد بگویم. آن چه باید بگویم این است که شناخت گوینده آنقدر اهمیت ندارد که تعلیمات و آموزه های ایشان اهمیت دارد. شناخت تعلیم دهنده برای کسی که اهل کار باشد و به فهم و دانایی اهمیت بدهد کمکی نمی کند. اما چیزی که می توانم بگویم این است که استاد اکنون در حدود 72 سال از دوره عمرشان می­گذرد. ایشان را کسی نمی­شناسد و از ایشان کتابی، مقاله­ای سخنرانی و چیزی در جایی وجود ندارد به عبارت دیگر کسی ایشان را به عنوان نویسنده نمی­نشناسد. ایشان مدرک تحصیلی خاصی در رشته­ای علمی، فنی یا چیز دیگر ندارند. برای همین کسی ایشان را به واسطه رتبه و مدرک علمی خاصی که داشته باشند نمی­شناسد. ایشان ثروت و تمکن مالی ندارند که به واسطه آن در جامعه مورد شناخت یا پذیرش باشند و هر آنچه را که شما فکر کنید امروزه عامل مقبولیت یک آدم است برای اینکه به حرف­های او گوش دهند و به آن اهمیت دهند را ایشان ندارند. بنابراین برای کسانی که معیار اندیشه کردنشان به موضوعات توجه و مقبولیت عام است و فکر می­کنند اگر کسی به هر دلیلی اگر معروف نبوده و مورد توجه نباشد نمی­توان به گفته­هایش توجه کرد حرفی برای گفتن ندارند. کسی ایشان را تأیید نکرده و یا به ایشان اعتباری نبخشیده است. اعتبار ایشان از خود حقیقت سرچشمه می­گیرد. یعنی اگر کسی محقق باشد و برای فهمیدن حقایق نه به منابع و مراجع بیرونی مراجعه کرده بلکه تنها از درک و فهم سلیم انسانی خود بهره گیرد می­تواند با ایشان به گفتگو بنشیند. ایشان یک عارف و درویش­اند و شناخت حقایق زندگی و ارزش­های آن را از درون خود آغاز کرده­اند. این را برای دوستانی می نویسم که در مورد استاد کنجکاو هستند.

اگر در خانه کس است یک حرف بس است


 

تقدیم به دوست رنج کشیده ام محمد جواد طواف

جواد عزیزم.

استاد می گویند آن چه انسان ها را از مراتب پست و حقیر و دون به مراتب عالی و برتر انسانی می رساند نه پند و موعظه و حرف نه  اعتقادات و اخلاقیات و نه هیچ چیز دیگر است که تحمل فشارها و سختی ها است. فشار و سختی چیزی است که همه ما انسان ها از آن گریزانیم و آن را بد و مذموم می دانیم حالی که دوای همه دردها و ناهنجاری های ما تحمل و پذیرش رنج ها و سختی ها است. انسانی که سختی کشیده باشد و بار رنج به دوش کشیده باشد علاوه بر اینکه قدر عافیت می داند انبوهی از ناخالصی ها و ناهنجاری های خود را با فشارهای کشیده تخلیه می کند و از خود دور می کند حافظ می گوید:

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست       که عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

ما آدم ها همیشه به دنبال راحتی و رفاهیم و همیشه می خواهیم در امنیت و آرامش به سر بریم. این خواست غلط نیست اما رشد دهنده نیست. کسی که فشاری ندارد و رنجی نکشیده آدم نیست هرچند که ظاهری موجه و مقبول داشته باشد و از همه این ها مهمتر چنین آدمی هیچ نمی فهمد و دانایی ندارد چون خالص نیست و ناهنجاری ها و ناخالصی ها از او دور نشده تا دانایی در او ظهور کند.

شاید هیچ چیز مرا بیش از دیدن تو در جمع کسانی که سخت برای انسان شدن تلاش می کنند خوشحال نکرد. وقتی تو را آرام و قوی و عارف دیدم فهمیدم بار دیگر استاد، قانون خلقت را صحیح گفته است. این جایگاهی که تو اکنون به آن رسیده ای مجانی به دست نرسیده بابت آن رنج کشیده شده است. رنجی که من می دانم و تو می دانی که چه بوده و چه بر سرت آورده. جواد عزیز باور کن اتفاقات بهانه است  برای حرکت و رشد. مسبب رنج تو هیچ نبود جز بهانه برای اینکه تو امروز به این درجه از رشد و تعالی برسی. شاید تو خودت نمی دانی که آن رنجها امروز تورا تا به این اندازه خالص و پاک کرده که توانسته ای به این اندازه مراحل رشد و ترقی انسانی را طی کنی. هیچ زحمتی بی پاسخ نیست. نابرده رنج گنج میسر نمی شود.

جواد عزیم آن چه از من خواستی را انجام خواهم داد اما بیا بگذار انسان ها سیر تکاملی حرکت خود را طی کنند. بگذار آن ها در مسیر حرکت زندگی راه خود را بیابند و به فهم و دانایی خود دست پیدا کنند. تا کسی آماده فهمیدن نباشد نمی فهمدو این یک واقعیت است.

 راستی بابت عاشقی ات تبریک! امیدوارم آن همه گرما و شیدایی که در عشق داشتی همچنان ادامه داشته باشد و به کسی که اکنون شایسته آن است تعلق بگیرد.

سپاسگذارم

 

یک پرسش و یک پاسخ

"پرسش: يک موجود در رابطه با وجودي که در آن زندگي مي­کند چه دِيني بر گردن دارد.؟

موجود به وجود صد در صد مديون است و بايد به وجود پرداخت کند این پرداخت کردن این است که  خدماتي که در مسير زندگي پيش مي­آيد را بايد درست انجام دهد. همان قدر که اين خدمات درست انجام گيرد ديگر مديون نخواهد بود. اين قضيه به هر حرکت عادي که در زندگي پيش مي­آيد مربوط مي­شود. خدمات را درست انجام دادن و يا درست پرداخت کردن اين است که هر قضيه­اي که در مسير زندگي پيش مي­آيد که بايد انجام دهد در آن "کار را براي خود کار انجام دهد". زيرا اگر کار را به خاطر قضيه­ ديگري انجام دهد آن کار جهت خودخواهانه خواهد گرفت و عمل به جاي اين که به اصطلاح صالح باشد ناصالح خواهد بود. تصور نکنيد اين که مي­گويم اگر کار را براي خود کار انجام ندهيد يک دستور غیراخلاقي يا دستوري خلاف مقررات است و شما مرتکب عمل ناصالحي شده اید و مثلاً در دادگاهي یا در جايي حکمي براي شما صادر می شود و يا مجازاتي تعيين می شود. خير، منظور اصلاً اين نيست. منظور اين است که اگر کسي کاري را به خاطر خود کار انجام دهد و هدف ديگري را تعقيب نکند به وجود خدمت کرده است. نتایج و منافع این چنين کاري به طور خودکار و اتوماتيک انجام مي­شود و به هدف مي­خورد و پرداختي که موجود به اين شيوه به وجود مي­کند بسيار گرانبها است. براي اين که اهميت موضوع را نشان دهم مثالي مي­زنم. فرض کنيد اطرافيان يک سازمان سلطنتي و شخص شاه که قدرت اصلي یک کشور است وقتي کاري یا خدمتی براي شاه انجام مي­دهند اين کار را براي خود کار انجام مي­دهند و مانند بسياري ديگر که هر کاري را به خاطر قضيه ديگر انجام مي­دهند و مدام منافع خود را در نظر مي­گيرند کار نمي­کنند. چنين پرداختي نمونه­اي از پرداخت درست و صالح است. نتيجه اين است که با چنين کاري ديگر مديون نخواهيد بود چون پرداخت درست انجام شده است. البته بايد توجه داشته باشيد که اين درست پرداخت کردن مرتبه محدودي ندارد که بگوييم مثلاً تا اندازه مشخصي که پرداخت کرديم ديگر جا ندارد. پرداخت هر چه قدر که خالص­تر باشد مرتبه فراتري را شامل مي­شود. اين ميزان به حدي است که اگر درجه خلوص پرداخت هرچه فراتر رود پرداخت به وجود به همان ميزان عالي­تر و بهتر خواهد بود. اما نکته جالب اين جا است که وجود هم طبق قوانين خودش بازپرداخت خواهد داشت. من اين موضوع را چندين بار تجربه کرده­ام و هر بار بر اين مورد صحه گذاشته شد که وجود پنجاه و يک درصد نتيجه را به خود موجود مي­دهد و چهل و نه درصد مابقي را خود بر مي­دارد. ...."

بخش هایی از یک نوشته

"....يکي از مهم­ترين نتايج زندگي چه براي انسان، حيوان، گياه و حتي اشياء (که انسان هنوز اطلاع ندارد آن­ها هم زنده هستند و روح و شخصيت دارند) تجربياتي است که به دست مي­رسد و اين تجربيات هرگز از موجود جدا نمي­شود و موجوداتي که زندگي­هاي بيشتري کرده­اند با تجربه­تر و به ارزش­هاي زندگي و جهان آگاه­ترند و وجود لايتناهي که زندگي مي­کند دائماً تجربه مي­گيرد و اين تجربيات به وسيله سازمان­هاي بي­نهايت عظيم مانند بايگاني­هاي کامپيوتري و يا ديسک­هاي ضبط دقيق و بايگاني­هاي دانشگاه­ها، سازمان­هاي تحقيقاتي، سازمان­هاي علمي بزرگ و کوچک ثبت و ضبط می­شود و براي ضبط تجربيات علمي، هنري، صنعتي، تجاري، اجتماعي، روانشناسي، انسان شناسي و غيره و هر چه بدست انسان مي­رسد در بايگاني­هاي تجربي دنياي روي زمين انسان ثبت و ضبط و بايگاني وجود دارد. براي تک تک افراد نيز چنين است. براي کل وجود نيز چنين است و ذرات عالم چون عمر زيادي کرده­اند واجد تجربيات و دانايي­هاي بسيار عظيمي هستند. علاوه بر ذرات تجربيات ساخت­ها از اتم ئيدروژن تا ساخت­هاي بزرگ که بزرگ­ترين آن­ها را مي­توان به بدن انسان نسبت داد نيز به همين ترتيب است...."