نقل می کنند روی بلیس پاسکال نوجوان در سر کلاس ریاض مدرسه نشسته بود. از اون کلاس های درس آخر ساعت که واقعاً هر چی از آدم بخوان میده فقط برای اینکه از کسالتش خلاص بشه. پاسکال بیچاره هم همچین حالی داشت. خسته، کسل و خواب آلود. اتفاقی که نباید می افتاد افتاد و پاسکال آروم آرم خوابش برد. همین طور که پای تخته رو نگاه می کرد سرش را به دیوار کلاس تکیه داده بود و خوابش برد. از او خواب هایی که خیلی هم لذت داره. خوشبختانه آخرهای کلاس هم بود و دبیر ریاضی خیلی برایش مهم هم نبود که کی خوابه و کی بیداره. تقریباً ۱۰ دقیقه به آخر کلاس مونده بود که دبیر ریاضی درسش تموم شد. یک نگاهی به ساعتش انداخت و دید که هنوز وقت داره. برای اینکه بچه ها از این فرصت سؤاستفاده نکنند و شیطنی نکنن رو به بچه ها کرد و گفت بچه ها برای اینکه از این فرصت ده دقیقه ای استفاده کنیم من مثل هر هفته ۱۰ تا مسأله ریاضی پای تخته می نویسم و شما هم آخر دفترتون اونارو یادداشت کنید" یکی از بچه ها گفت آقا ببخشید چرا آخر دفتر مگه مثل همیشه قرار نیست هفته دیگه حلشون کنیم؟ استاد جواب داد خیر چون اینا مسائلی نیست که شما بتونید حل کنید و فقط همراهتون باشه. همون بچه اصرار می کنه که بیشتر بدونه. معلم می گه اینا سئوال هاییه که حدود ۱۰۰ سال ذهن همه ریاضی دان ها رو به خودش مشغول کرده. اینارو داشته باشید وقت هایی که بیکارین روش فکر کنید فکرتون باز می شه. بچه ها هم هرکدوم به شیوه خودشون قبول کردند و معلم شروع کرد به نوشتن مطالب. سئوال دهم که تموم شد زنگ خورد. زنگ که خورد ولوله بر پا شد یک عده از بچه ها که سئوال ها رو نوشته بودند با عجله دفتر و کتاب ها رو جمع کردند و بقیه هم که ننوشته بودند نیمه کاره سؤال ها رو رها کردند و کتاب و دفتر ها رو جمع کردند. این سرو صداها پاسکال خسته رو از خواب بیدار کرد. تا بیدار شد دید پای تخته پره از سئوالهای ریاضی. خواست از یکی از بچه ها بپرسه که موضوع این سئوال ها چیه ولی کسی پاسخگو نبود. وقتی زنگ می خوره اصلاً انگار پرنده ها از قفس فرار کنند همه فقط به این فکرن که خودشونو به در خروجی برسونن. پاسکال بیچاره مأیوس شروع کرد به نوشتن سئوال ها. با خودش فکر کرد خوب معلم ریاضی همیشه ۱۰ سئوال می ده واسه هفته دیگه. حتماً این ها هم از همون سئوال هاست. همه رفته بودند و پاسکال می نوشت. تا اینکه سئوال ها تموم شد.
یک هفته از اون موضوع گذشت. نیم ساعت مونده به کلاس ریاضی پاسکال سر کلاس درس قبلی بود. یک دفعه یاد مسائل ریاضی افتاد. همین طوری خیلی آروم با آرنجش یک سقلمه ای به بقلیش زد.
- پاسکال: میشه دفتر ریاضیتو بدی؟
-همکلاسی: واسه چی می خوای؟
- پاسکال: سئوال های هفته پیشو می خوام؟
- همکلاسی: واسه چی می خوای؟
- پاسکال: می خوام جواباشو ببینم
- همکلاسی: کدوم جوابا؟
- پاسکال (در حالی که عصبانی شده): بابا همون مسائلی که آقا هفته پیش گفت واسه این هفته حل کنیم
- همکلاسی: بیشعور اونا واسه حل کردن که نبود
- پاسکال (در حالی که چشماش از حیرت گرد شده بود) یعنی چی مگه نباید حلشون می کردیم (ته دلش کمی خوشحال شده بود)
- همکلاسی: نه خره!
- پاسکال: چرا؟
- همکلاسی: چون اونا حل نمیشه. آقا گفتند نمیشه
- پاسکال (در حالی که بدجوری گیج شده بود) یعنی چی. ولی من ۶ تاشو حل کردم
- همکلاسی(با صدای بلند) چه کار کردی؟ حل کردی؟ چرند نگو اونا حل نمی شن. امکان نداره!
- پاسکال (با حالت ترسیده چون تمام کلاس از جمله معلم داشتند به این دو نفر نگاه می کردند) ساکت بود.
ولی حرف پاسکال راست بود. در کلاس ریاضی پاسکال نشون داد که ۶ تا از مسائل پاسخ داره و اون تونست اونارو حل کنه و این گونه پاسکال ۶ مسأله از مسائل قرن رو حل کرد. اما چرا؟ شاید شما بخواید بگید پاسکال دانشمند و نابغه بود. که البته بود. پاسکال بعدها یکی از بزرگترین ریاضی دانان و فیزیکدانان عصر خودش شد. حق با شما است اما به نظر من نه. علت اینکه او پاسخ ها رو پیدا کرد این نبود. علت اصلی یک مسأله خیلی ساده بود. پاسکال نمی دونست که این ها رو نمیشه جل کرد. فقط نمی دونست.
در دنیای ما هر آنچه فکر می کنیم می دونیم رو اصلاً نمی دونیم چون بدون اینکه بهش فکر کنیم برای ما تعریف کرده اند. به ما گفته اند جواب سئوال ها چیست. قبل از اینکه سئوالی برای ما به وجود بیاد. برای همین ما سوالی نداریم چرا؟ چون فکر می کنیم همه چیزو می دونیم. دنیای ما دنیای از پیش تعریف شده است دنیای که به ما گفته ان چی جواب داره چی جواب نداره چی بده چی خوبه چی درسته چی غلطه و الی آخر. فقط اگر اینار و ندونیم شاید بتونیم خودمون با فکر خودمون تشخیص بدیم. پاسکال کار مهمی نکرد. فقط چون پیشفرض و ذهنیتی نداشت تونست مسائلو حل کنه. حالا فکر کنم بشه فهمید چرا ما نمی تونیم مسائل زندگیمونو به درستی حل کنیم.