تبليغاتX
خویشتن

خویشتن

نکاتی چند در باب انسان،طبیعت و ماوراطبیعه

نقل می کنند روی بلیس پاسکال نوجوان در سر کلاس ریاض مدرسه نشسته بود. از اون کلاس های درس آخر ساعت که واقعاً هر چی از آدم بخوان میده فقط برای اینکه از کسالتش خلاص بشه. پاسکال بیچاره هم همچین حالی داشت. خسته، کسل و خواب آلود. اتفاقی که نباید می افتاد افتاد و پاسکال آروم آرم خوابش برد. همین طور که پای تخته رو نگاه می کرد سرش را به دیوار کلاس تکیه داده بود و خوابش برد. از او خواب هایی که خیلی هم لذت داره. خوشبختانه آخرهای کلاس هم بود و دبیر ریاضی خیلی برایش مهم هم نبود که کی خوابه و کی بیداره. تقریباً ۱۰ دقیقه به آخر کلاس مونده بود که دبیر ریاضی درسش تموم شد. یک نگاهی به ساعتش انداخت و دید که هنوز وقت داره. برای اینکه بچه ها از این فرصت سؤاستفاده نکنند و شیطنی نکنن رو به بچه ها کرد و گفت بچه ها برای اینکه از این فرصت ده دقیقه ای استفاده کنیم من مثل هر هفته ۱۰ تا مسأله ریاضی پای تخته می نویسم و شما هم آخر دفترتون اونارو یادداشت کنید" یکی از بچه ها گفت آقا ببخشید چرا آخر دفتر مگه مثل همیشه قرار نیست هفته دیگه حلشون کنیم؟ استاد جواب داد خیر چون اینا مسائلی نیست که شما بتونید حل کنید و فقط همراهتون باشه. همون بچه اصرار می کنه که بیشتر بدونه. معلم می گه اینا سئوال هاییه که حدود ۱۰۰ سال ذهن همه ریاضی دان ها رو به خودش مشغول کرده. اینارو داشته باشید وقت هایی که بیکارین روش فکر کنید فکرتون باز می شه. بچه ها هم هرکدوم به شیوه خودشون قبول کردند و معلم شروع کرد به نوشتن مطالب. سئوال دهم که تموم شد زنگ خورد. زنگ که خورد ولوله بر پا شد یک عده از بچه ها که سئوال ها رو نوشته بودند با عجله دفتر و کتاب ها رو جمع کردند و بقیه هم که ننوشته بودند نیمه کاره سؤال ها رو رها کردند و کتاب و دفتر ها رو جمع کردند. این سرو صداها پاسکال خسته رو از خواب بیدار کرد. تا بیدار شد دید پای تخته پره از سئوالهای ریاضی. خواست از یکی از بچه ها بپرسه که موضوع این سئوال ها چیه ولی کسی پاسخگو نبود. وقتی زنگ می خوره اصلاً انگار پرنده ها از قفس فرار کنند همه فقط به این فکرن که خودشونو به در خروجی برسونن. پاسکال بیچاره مأیوس شروع کرد به نوشتن سئوال ها. با خودش فکر کرد خوب معلم ریاضی همیشه ۱۰ سئوال می ده واسه هفته دیگه. حتماً این ها هم از همون سئوال هاست. همه رفته بودند و پاسکال می نوشت. تا اینکه سئوال ها تموم شد.

یک هفته از اون موضوع گذشت. نیم ساعت مونده به کلاس ریاضی پاسکال سر کلاس درس قبلی بود. یک دفعه یاد مسائل ریاضی افتاد. همین طوری خیلی آروم با آرنجش یک سقلمه ای به بقلیش زد.

- پاسکال: میشه دفتر ریاضیتو بدی؟

-همکلاسی: واسه چی می خوای؟

- پاسکال: سئوال های هفته پیشو می خوام؟

- همکلاسی: واسه چی می خوای؟

- پاسکال: می خوام جواباشو ببینم

- همکلاسی: کدوم جوابا؟

- پاسکال (در حالی که عصبانی شده): بابا همون مسائلی که آقا هفته پیش گفت واسه این هفته حل کنیم

- همکلاسی: بیشعور اونا واسه حل کردن که نبود

- پاسکال (در حالی که چشماش از حیرت گرد شده بود) یعنی چی مگه نباید حلشون می کردیم (ته دلش کمی خوشحال شده بود)

- همکلاسی: نه خره!

- پاسکال: چرا؟

- همکلاسی: چون اونا حل نمیشه. آقا گفتند نمیشه

- پاسکال (در حالی که بدجوری گیج شده بود) یعنی چی. ولی من ۶ تاشو حل کردم

- همکلاسی(با صدای بلند) چه کار کردی؟ حل کردی؟ چرند نگو اونا حل نمی شن. امکان نداره!

- پاسکال (با حالت ترسیده چون تمام کلاس از جمله معلم داشتند به این دو نفر نگاه می کردند) ساکت بود.

ولی حرف پاسکال راست بود. در کلاس ریاضی پاسکال نشون داد که ۶ تا از مسائل پاسخ داره و اون تونست اونارو حل کنه و این گونه پاسکال ۶ مسأله از مسائل قرن رو حل کرد. اما چرا؟ شاید شما بخواید بگید پاسکال دانشمند و نابغه بود. که البته بود. پاسکال بعدها یکی از بزرگترین ریاضی دانان و فیزیکدانان عصر خودش شد. حق با شما است اما به نظر من نه. علت اینکه او پاسخ ها رو پیدا کرد این نبود. علت اصلی یک مسأله خیلی ساده بود. پاسکال نمی دونست که این ها رو نمیشه جل کرد. فقط نمی دونست.

در دنیای ما هر آنچه فکر می کنیم می دونیم رو اصلاً نمی دونیم چون بدون اینکه بهش فکر کنیم برای ما تعریف کرده اند. به ما گفته اند جواب سئوال ها چیست. قبل از اینکه سئوالی برای ما به وجود بیاد. برای همین ما سوالی نداریم چرا؟ چون فکر می کنیم همه چیزو می دونیم. دنیای ما دنیای از پیش تعریف شده است دنیای که به ما گفته ان چی جواب داره چی جواب نداره چی بده چی خوبه چی درسته چی غلطه و الی آخر. فقط اگر اینار و ندونیم شاید بتونیم خودمون با فکر خودمون تشخیص بدیم. پاسکال کار مهمی نکرد. فقط چون پیشفرض و ذهنیتی نداشت تونست مسائلو حل کنه. حالا فکر کنم بشه فهمید چرا ما نمی تونیم مسائل زندگیمونو به درستی حل کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

یک دیپلمات برجسته رو فرض کن مثل بی­نظیر بوتو که همین چند وقت پیش مرحوم شد. فرض کن بی­نظیر بوتو برای ایراد سخنرانی انتخاباتی به  ایالت راول­پندی رفته. او الآن در حال سخنرانیه. در اواسط سخنرانیش یک دفعه یک نفر از فاصله نزدیک به یک تفنگ به سمت او یک تیر شلیک می­کند. این تیر دقیقاً به مرکز قلبش نشانه رفته شده (فرض می کنیم چون تیر به گردنش خورده بوده مثل اینکه) و اصلاً رد خور نداره. یعنی در زمان بسیار کوتاهی یعنی زیر یک ثانیه مرگ بدن او حتمیه. خوب این اتفاق می­افته و تیر به مرکز قلبش برخورد می­کنه و بدن جا در جا کشته می­شه. حالا خوب دقت کن. فکر می­کنی خود بی­نظیر بوتو راجع به این اتفاق چی فکر می­کنه. بیا صحنه رو از دید بوتو نگاه کنیم. بوتو در حال سخنرانیه بسیار پر احساس و آتشینه. او صحبت می­کنه و مردم به او نگاه می­کنن و او رو مورد تشویق قرار می­دن. بوتو به صحبتش ادامه می­ده اما یک دفعه نگاه می­کنه می­بینه انگار یک اتفاقی افتاده. او داره صحبت می­کنه اما می­بینه مردم یک دفعه سراسیمه می­شن و اصلاً یک بلبشویی می­شه که نگو. بوتو با خودش می­گه بابا من دارم حرف می­زنم ا اینا چرا اینجوری می­کنن؟ نمی­فهمه یک کم که دقت می­کنه می­بینه مردم به سمت جایی که او ایستاده حمله می­کنن و دارن به یک چیزی که روی زمینه دقت می­کنن. اون هم به هوای مردم به پایین نگاه می­کنه با کمال تعجب می­بینه یک جنازه روی زمینه. باور نمی­شه آخه جنازه کیه روی زمینه. که این اتفاق افتاده که من نفهمیدم. کی اینو کشته که این قدر خونیه.  خوب که دقت می­کنه می­بینه این قیافه آشنا است. وای خدایا چقدر شبیه خودشه. یعنی چه آخه. هرچی به این طرف و  اون طرف نگاه می­کنه نمی­فهمه جلوی یک نفرو می­گیره که بپرسه ولی هرچه سئوال می­کنه طرف محل نمی­کنه و به یک سمت دیگه می­دوه. ای بابا اینجا چه خبره. هر کاری می­کنه کسی بهش توجه نمی­کنه نزدیک جناز می­ره وای خدایا در کمال ناباوری می­بینه این جنازه انگار خودشه ولی آخه چجوری میشه خودش باشه خودش که زندست. دست می­زنه به بدنش و خودش رو لمس می­کنه. همه چیز سر جاشه و هیچ چیز عوض نشده. پس اون کیه روی زمینه. بیچاره بی­نظیر گیجِ گیج و مبهوته.

اینی که برات تعریف کردم حالِ اغلب آدم­هاییه که می­میرن. اصلاً شوکه می­شن که چی شده. هیچی عوضی نمی­شه اما جنازه خودشونو می­بینن. این صحنه رو تعریف کنم که کمی احساس وضعیت آدم بعد از مرگ درک بشه که چجوریه. می­بینی که بعد از مرگ فرق چندانی با وضع عادی نداره. اما خوب آدم چون بدنش رو از دست می­ده ارتباطش  و دسترسی­اش از مرتبه اولیه قطع می­شه. نکته فقط در همین جا است. یک موجود زنده مخصوصاً یک آدم با یک بدن در هر مرتبه حضور داره. اگر بدن رو ازش بگیری خودش سرجاشه و هست اما دیگه توی او فضا و زمانه و توسط آدمهای روی زمین اصلاً نه لمس میشه نه دیده می­شه نه هیچ چیز دیگه. کسایی هم که این بدن سنگین رو از دست می­دن برای یک مدت کوتاهی هنوز این وضعیت رو می­بینند اما بعد از مدتی این ارتباط هم معمولاً قطع می­شه و به فضاهایی می­رند که دیگه ارتباطی ندارن با آدم­ها مگه از طرق دگه مثل خواب و اینجور چیزا. ولی آدم­هایی روی زمین به محض اینکه کسی بدنش رو از دست داد دیگه هیچ ارتباطی نمی­تونن باهاش از ظاهر داشته باشن مگر از باطن از طریق خواب یا از طریق مدیوم­ها و غیره.  این رو تویی که این مطالبو می خونی توی ذهنت حک کن که مرگ یک رخداد صوری و ظاهریه. طبق قوانین خلقت مرگ به معنی نابودی عملی غیر قانونیه و اصلاً وجود نداره. هیچ موجودی نمی­میره و ابدیه و این فکر که انسان می­میره و نابود می­شه مطلقاً غلط و بر خلاف حقایق خلقته
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

دوستان بسیاری از من می خواهند که بیشتر از مشخصات استاد بگویم. آن چه باید بگویم این است که شناخت گوینده آنقدر اهمیت ندارد که تعلیمات و آموزه های ایشان اهمیت دارد. شناخت تعلیم دهنده برای کسی که اهل کار باشد و به فهم و دانایی اهمیت بدهد کمکی نمی کند. اما چیزی که می توانم بگویم این است که استاد اکنون در حدود 72 سال از دوره عمرشان می­گذرد. ایشان را کسی نمی­شناسد و از ایشان کتابی، مقاله­ای سخنرانی و چیزی در جایی وجود ندارد به عبارت دیگر کسی ایشان را به عنوان نویسنده نمی­نشناسد. ایشان مدرک تحصیلی خاصی در رشته­ای علمی، فنی یا چیز دیگر ندارند. برای همین کسی ایشان را به واسطه رتبه و مدرک علمی خاصی که داشته باشند نمی­شناسد. ایشان ثروت و تمکن مالی ندارند که به واسطه آن در جامعه مورد شناخت یا پذیرش باشند و هر آنچه را که شما فکر کنید امروزه عامل مقبولیت یک آدم است برای اینکه به حرف­های او گوش دهند و به آن اهمیت دهند را ایشان ندارند. بنابراین برای کسانی که معیار اندیشه کردنشان به موضوعات توجه و مقبولیت عام است و فکر می­کنند اگر کسی به هر دلیلی اگر معروف نبوده و مورد توجه نباشد نمی­توان به گفته­هایش توجه کرد حرفی برای گفتن ندارند. کسی ایشان را تأیید نکرده و یا به ایشان اعتباری نبخشیده است. اعتبار ایشان از خود حقیقت سرچشمه می­گیرد. یعنی اگر کسی محقق باشد و برای فهمیدن حقایق نه به منابع و مراجع بیرونی مراجعه کرده بلکه تنها از درک و فهم سلیم انسانی خود بهره گیرد می­تواند با ایشان به گفتگو بنشیند. ایشان یک عارف و درویش­اند و شناخت حقایق زندگی و ارزش­های آن را از درون خود آغاز کرده­اند. این را برای دوستانی می نویسم که در مورد استاد کنجکاو هستند.

اگر در خانه کس است یک حرف بس است


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

جواد عزیزم.

استاد می گویند آن چه انسان ها را از مراتب پست و حقیر و دون به مراتب عالی و برتر انسانی می رساند نه پند و موعظه و حرف نه  اعتقادات و اخلاقیات و نه هیچ چیز دیگر است که تحمل فشارها و سختی ها است. فشار و سختی چیزی است که همه ما انسان ها از آن گریزانیم و آن را بد و مذموم می دانیم حالی که دوای همه دردها و ناهنجاری های ما تحمل و پذیرش رنج ها و سختی ها است. انسانی که سختی کشیده باشد و بار رنج به دوش کشیده باشد علاوه بر اینکه قدر عافیت می داند انبوهی از ناخالصی ها و ناهنجاری های خود را با فشارهای کشیده تخلیه می کند و از خود دور می کند حافظ می گوید:

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست       که عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

ما آدم ها همیشه به دنبال راحتی و رفاهیم و همیشه می خواهیم در امنیت و آرامش به سر بریم. این خواست غلط نیست اما رشد دهنده نیست. کسی که فشاری ندارد و رنجی نکشیده آدم نیست هرچند که ظاهری موجه و مقبول داشته باشد و از همه این ها مهمتر چنین آدمی هیچ نمی فهمد و دانایی ندارد چون خالص نیست و ناهنجاری ها و ناخالصی ها از او دور نشده تا دانایی در او ظهور کند.

شاید هیچ چیز مرا بیش از دیدن تو در جمع کسانی که سخت برای انسان شدن تلاش می کنند خوشحال نکرد. وقتی تو را آرام و قوی و عارف دیدم فهمیدم بار دیگر استاد، قانون خلقت را صحیح گفته است. این جایگاهی که تو اکنون به آن رسیده ای مجانی به دست نرسیده بابت آن رنج کشیده شده است. رنجی که من می دانم و تو می دانی که چه بوده و چه بر سرت آورده. جواد عزیز باور کن اتفاقات بهانه است  برای حرکت و رشد. مسبب رنج تو هیچ نبود جز بهانه برای اینکه تو امروز به این درجه از رشد و تعالی برسی. شاید تو خودت نمی دانی که آن رنجها امروز تورا تا به این اندازه خالص و پاک کرده که توانسته ای به این اندازه مراحل رشد و ترقی انسانی را طی کنی. هیچ زحمتی بی پاسخ نیست. نابرده رنج گنج میسر نمی شود.

جواد عزیم آن چه از من خواستی را انجام خواهم داد اما بیا بگذار انسان ها سیر تکاملی حرکت خود را طی کنند. بگذار آن ها در مسیر حرکت زندگی راه خود را بیابند و به فهم و دانایی خود دست پیدا کنند. تا کسی آماده فهمیدن نباشد نمی فهمدو این یک واقعیت است.

 راستی بابت عاشقی ات تبریک! امیدوارم آن همه گرما و شیدایی که در عشق داشتی همچنان ادامه داشته باشد و به کسی که اکنون شایسته آن است تعلق بگیرد.

سپاسگذارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

"پرسش: يک موجود در رابطه با وجودي که در آن زندگي مي­کند چه دِيني بر گردن دارد.؟

موجود به وجود صد در صد مديون است و بايد به وجود پرداخت کند این پرداخت کردن این است که  خدماتي که در مسير زندگي پيش مي­آيد را بايد درست انجام دهد. همان قدر که اين خدمات درست انجام گيرد ديگر مديون نخواهد بود. اين قضيه به هر حرکت عادي که در زندگي پيش مي­آيد مربوط مي­شود. خدمات را درست انجام دادن و يا درست پرداخت کردن اين است که هر قضيه­اي که در مسير زندگي پيش مي­آيد که بايد انجام دهد در آن "کار را براي خود کار انجام دهد". زيرا اگر کار را به خاطر قضيه­ ديگري انجام دهد آن کار جهت خودخواهانه خواهد گرفت و عمل به جاي اين که به اصطلاح صالح باشد ناصالح خواهد بود. تصور نکنيد اين که مي­گويم اگر کار را براي خود کار انجام ندهيد يک دستور غیراخلاقي يا دستوري خلاف مقررات است و شما مرتکب عمل ناصالحي شده اید و مثلاً در دادگاهي یا در جايي حکمي براي شما صادر می شود و يا مجازاتي تعيين می شود. خير، منظور اصلاً اين نيست. منظور اين است که اگر کسي کاري را به خاطر خود کار انجام دهد و هدف ديگري را تعقيب نکند به وجود خدمت کرده است. نتایج و منافع این چنين کاري به طور خودکار و اتوماتيک انجام مي­شود و به هدف مي­خورد و پرداختي که موجود به اين شيوه به وجود مي­کند بسيار گرانبها است. براي اين که اهميت موضوع را نشان دهم مثالي مي­زنم. فرض کنيد اطرافيان يک سازمان سلطنتي و شخص شاه که قدرت اصلي یک کشور است وقتي کاري یا خدمتی براي شاه انجام مي­دهند اين کار را براي خود کار انجام مي­دهند و مانند بسياري ديگر که هر کاري را به خاطر قضيه ديگر انجام مي­دهند و مدام منافع خود را در نظر مي­گيرند کار نمي­کنند. چنين پرداختي نمونه­اي از پرداخت درست و صالح است. نتيجه اين است که با چنين کاري ديگر مديون نخواهيد بود چون پرداخت درست انجام شده است. البته بايد توجه داشته باشيد که اين درست پرداخت کردن مرتبه محدودي ندارد که بگوييم مثلاً تا اندازه مشخصي که پرداخت کرديم ديگر جا ندارد. پرداخت هر چه قدر که خالص­تر باشد مرتبه فراتري را شامل مي­شود. اين ميزان به حدي است که اگر درجه خلوص پرداخت هرچه فراتر رود پرداخت به وجود به همان ميزان عالي­تر و بهتر خواهد بود. اما نکته جالب اين جا است که وجود هم طبق قوانين خودش بازپرداخت خواهد داشت. من اين موضوع را چندين بار تجربه کرده­ام و هر بار بر اين مورد صحه گذاشته شد که وجود پنجاه و يک درصد نتيجه را به خود موجود مي­دهد و چهل و نه درصد مابقي را خود بر مي­دارد. ...."

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

"....يکي از مهم­ترين نتايج زندگي چه براي انسان، حيوان، گياه و حتي اشياء (که انسان هنوز اطلاع ندارد آن­ها هم زنده هستند و روح و شخصيت دارند) تجربياتي است که به دست مي­رسد و اين تجربيات هرگز از موجود جدا نمي­شود و موجوداتي که زندگي­هاي بيشتري کرده­اند با تجربه­تر و به ارزش­هاي زندگي و جهان آگاه­ترند و وجود لايتناهي که زندگي مي­کند دائماً تجربه مي­گيرد و اين تجربيات به وسيله سازمان­هاي بي­نهايت عظيم مانند بايگاني­هاي کامپيوتري و يا ديسک­هاي ضبط دقيق و بايگاني­هاي دانشگاه­ها، سازمان­هاي تحقيقاتي، سازمان­هاي علمي بزرگ و کوچک ثبت و ضبط می­شود و براي ضبط تجربيات علمي، هنري، صنعتي، تجاري، اجتماعي، روانشناسي، انسان شناسي و غيره و هر چه بدست انسان مي­رسد در بايگاني­هاي تجربي دنياي روي زمين انسان ثبت و ضبط و بايگاني وجود دارد. براي تک تک افراد نيز چنين است. براي کل وجود نيز چنين است و ذرات عالم چون عمر زيادي کرده­اند واجد تجربيات و دانايي­هاي بسيار عظيمي هستند. علاوه بر ذرات تجربيات ساخت­ها از اتم ئيدروژن تا ساخت­هاي بزرگ که بزرگ­ترين آن­ها را مي­توان به بدن انسان نسبت داد نيز به همين ترتيب است...."

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

این بار که برای برنامه کار تور سفری یک روزه به شهر پیزای ایتالیا داشتم موضوع جالبی به ذهنم رسید. داشتم فکر می کردم چرا ایتالیایی ها برج کج پیزا را با مهندسان برجسته و ماهری که دارند راست نمی کنند. البته دهه ها است که بحث صاف کردن این برج در میان معماران و مهندسان ساختمان مطرح است. من همیشه شنیده ام که متخصصان مختلفی ار نقاط مختلف دنیا برای صاف کردن این برج کج شده به پیزا سفر کرده اند و یا طرح هایی نیز ارائه کرده اند حتی اقداماتی در زیر سطح برج برای مقاوم سازی برج انجام شده اما تا به حال حداکثر کاری که انجام شده این بوده که از هرچه بیشتر کج شدن برج تا جایی که ممکن بوده جلوگیری شود. با این که گفته می شود این برج را نمی توان به شکل طبیعی بازگرداند و صاف کرد اما باز هم برای من قانع کننده نیست که پس از دهها سال تلاش و پیگیری راه حلی برای این کار وجود نداشته باشد. به نظر من راه حل وجود دارد و یا می تواند وجود داشته باشد اما فکر می کنم ایتالیایی ها و یا حداقل مردم شهر پیزا خیلی علاقه ای به صاف شدن این برج ندارند.

پیزا شهری است در جنوب غربی ایتالیا و نزدیک مدیترانه با بیش از ۱۰۰ هزار نفر جمعیت .شهری است که شهرت آن تنها مدیون این برج و کج شدن آن است. به راستی اگر این برج کج نمی شد و این کجی شهره آفاق نمی شد کجا پیزا تا این اندازه می توانست از توریست هایی که برای دیدن این برج از سرو کول هم بالا می روند سود ببرد. پس اگر روزی کسی پیدا شود که طرحی برای صاف کردن این برج داشته باشد بعید است مردم پیزا با آن موافقت کنند. این جا است که باید گفت اشتباه مهندسی که چنین بی کفایتی و ناتوانی از خود نشان داده عجب سودی به جیبت همشهریان خود سرازیر کرده است. پس درست کار کردن همیشه پر سود نیست گاهی هم کجی سود آور است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

مثل همیشه کسی نیست تا اینجا رو آپ کنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/18ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

زندگی یک سری قوانین دارد که دانستن آن گاهی به معنی نجات از خیلی بحران های به ظاهر ساده است. دیشب خدمت استاد بودم و ایشان راجع به همین مقوله صحبت می کردند.

ایشان می گفتند نمی دانم چرا انسان ها یک سری نکات خیلی ساده را نمی فهمند. مثلاً آدم ها نمی دانند که هر چیز که فراوان باشد و در دسترس باشد آرام آرام جذابیت استفاده از خود را از دست می دهد. یک مثال خیلی ساده. قدیم ها که هنوز بشر به این رشد و تعالی در تکنولوژی و علم نرسیده بود مواد غذایی بسیار کم و یا محدود بود. شاید در حدود ۱۰۰ سال پیش ما به هیچ وجه تا این اندازه مواد غذایی متنوع و فراوان در اختیار نداشیم. این ما منظور فقط ایران نیست بلکه در کل جهان نیز چنین بود. علاوه بر آن هزینه غذا زیاد بود و گاهی برای خوردن غذایی مکفی و مغذی باید مبالغ قابل توجهی پرداخت می شد. همچنین به عمل آوردن مواد غذایی هم سخت بود به همین دلیل قیمت و ارزش آن زیاد بود. برای همین انسان ها به راحتی نمی توانستند غذای زیادی به دست آورند و بسیاری از مردم حتی اغلب گرسنه و یا حالتی از گرسنگی داشتند. اما این کمبود در عین که ناشی از نبود چیزی داشت (که این چندان مثبت هم به نظر نمی رسید) اما مزیت بسیار زیادی در بطن خود داشت. انسان ها از غذا بسیار لذت می بردند. البته مقوله لذت غذایی به این سادگی ها نیست اما یکی از عوامل لذت انسان ها از غذا همین بود. یعنی در دسترس نبودن زیاد غذا. انسان های امروز اصلاً مفهموم لذت غذایی را به درستی درک نمی کنند. در بسیاری از جوامع و در آن جوامع خانواده ها آنقدر مواد غذایی زیاد و مرتب در دسترس است که اشتهای آدم ها نسبت به غذا کم شده و یا حداقل غذا جذابیت چندانی ندارد. امروزه نزد مردمان نقاط مختلف غذا خوردن یک عادت و تفنن است تا یک جذابیت عالی و اصیل.

کسی بهره درست را از فعالیت به ظاهر ساده ای مثل غذا خوردن می برد که بودن در حضور غذا او را شاد کند. آدمی که از دیدن غذا شاد نمی شود و احساس خوبی پیدا نمی کند دچار مشکلات فراوان است و نظام تغذیه او ایراد پیدا کرده  است.

آن چه نوشته شد یک مثال بود. اگر برای شما که این نوشته را می خوانید غذا خوردن بیشتر یک عمل عادتی است و یا برای کم نیاوردن انرژی بدن غذا می خورید بدانید که نباید غذا و مواد خوراکی را زیاد در دسترس خود قرار دهید. اگر مدیر یک خانواده هستید حتماً به خاطر بسپارید که کودکان خود را از هم اکنون تربیت کنید که فردا به سرنوشت شما دچار نشوند. در خانه خود مواد غذایی فراوان در دسترس قرار ندهید. بگذارید همیشه کمی کمبود مواد غذایی احساس شود. بگذارید هرچیز را که می خواهید در دسترس نداشته باشید. برای حفط کیفیت و جذابیت های زندگی لازم است کمی از توسعه مادی بپرهیزید تا کیفیت ها و جذابیت های ساده زندگی به جای نخستین خود برگردد.

باردیگر به فیلم هایی که از انسان های اولیه به نمایش گذاشته می شود دقت کنید. برای یک انسان ابتدایی زندگی همین زندگی عادی که ما اکنون به هیچش می انگاریم و برای ما جذابیتی ندارد بی نهایت جذاب و شادی آورد بود. یک انسان نخستین اگر بر حسب اتفاق غذایی می یافت از شادی گویی معشوق خود را یافته است. اما بیچاره انسان امروز که از این لذت محروم است. شاید بعضی ها جذابیت غذا را با خوش اشتهایی اشتباه بگیرند. کسی که اشتهای خوبی دارد البته دستگاه هاضمه خوبی دارد اما به این معنی نیست که لذت غذا را درک می کند. لذت غذا زمانی است که فرد از غذا خوردن انرژی کیفی و معنوی دریافت کند نه فقط انرژی مادی برای سوخت و ساز بدن. مثلاً از دیدن و خوردن غذا شاد شود مثل زمانی که یک خبر خوشحال کننده به او رسیده است. غذا خوردن باید کیفیتی مشابه این به دست دهد وگرنه تنها یک ماده ای است برای کمک رسانی به سوخت رسانی بدن.

این جملات به این معنا نیست که باید به زندگی انسان اولیه بازگردیم به هیچ وجه منظور تنها این است که فراوانی و در دسترس بودن همه چیز را از اطراف خود کم کنیم. این یکی از راههای بازگرداندن جذابیت های طبیعی است.

موفق باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

تمام ذرات عالم مدام زندگی می کنند و از مرگ و نیستی می هراسند.زیرا دوست میدارند که جاودانه بمانند.جاودانگی یعنی رشد و حرکت به سوی تعالی خویش است و مرگ و فنا یعنی توقف.یعنی بی هدف بودن، یعنی بی معنی بودن هستی است.

انسان که از آگاهی خاصی برخوردار است و دوست دارد زنده بماند زندگی برایش به معنی آن نیست که باری به هر جهت باشد،زیرا هدف خلاق عظیم باری به هر جهت نبوده است.هنگامی که در طول تاریخ مشاهده می کنیم،مرتبآ مرگ های طبیعی و غیر طبیعی رخ داده است و بشر هم این رنج بزرگ را مرتبآ تحمل کرده است .ولی برای او تفهیم نشده است و او نمی داند که چرا زندگی می کند و چرا میمیرد و چرا...و سپس چه خواهد شد.و این سئوالی است که بشر مدام با آن درگیر است و برای او حل نشده است.انسان این موجود دوپا نمی داند که مرگی در کار نیست و زندگی همیشه است و جریان دارد.و انسان باید خوب زندگی کند و خوب بمیرد.یعنی به استقبال مرگ برود زیرا هر مرگی زندگی جدیدی است و این مرگ و تولد ها باید در لحظات زندگی انسان روی دهد تا دانایی لحظه ای نصیب او گردد. مرگ های طبیعی بدن به مرور زمان روی میدهد،اما مرگ های لحظه ای در درون انسان است و مراحلی را که انسان رشد میکند به او نشان میدهد.اگر انسان مرگ های لحظه ای را بفهمد و نظاره گر رشد و تعالی خویش شود دیگر از مرگ طبیعی هراسی نخواهد داشت و این مسآله برای او حل خواهد شد.مرگ های درونی مانند سلول های مرده مرتبآ تعویض می گردد.هرچه انسانها متعالی باشند سرعت این مرگ ها بیشتر است.و پیاپی این مرگ ها تولدهای جدید در فرازهای بزرگ است.که این فرازها همانند نوزادی است که پاک و زلال در آغوش مادر خویش متولد می شود.مادر با شیره ی جان خویش با او رشد میکند  و باز هم این مادر و فرزند مدام در دیگری متولد می شوند و مدام عشق در جریان است.و این عشق یعنی حرکت به سوی خالق هستی.

و این عشق مرتبآ در درون انسان در جریان است و زندگی میکند.مرگ و تولد یعنی از تاریکی به روشنایی و از جهل به سوی دانایی رفتن است.

این تحقیق مدام و پی در پی به انسان معنای زندگی می بخشد و هدف از خلقت را شناسایی می کند و مرتبآ داد و ستد می کند.می دهد،می گیرد.سیاهی میدهد،روشنایی می گیرد .مرگ می دهد و زندگی را درک میکند.و تمام این اتفاقات در درون انسان رخ میدهد.و این سبب می شود که انسان در طبیعت قانون زندگی را بفهمد و بداند که در طبیعت مانند درون خویش مرتبآ مرگ و تولد رخ میدهد.این را بفهمد که این تبدیل های رشد است به سوی بهتر رشد کردن. و این را بداند که چگونه با مخلوقات مخصوصآ همنوع خویش برخورد صحیح داشته باشد تا مرگ و تولد های درونی سریعتر و عالیتر رخ دهد و به فرازهای عظیم خلقت دست یابد. قربانی هایی که انسان در درون خویش میدهد سبب آزاد شدن بندهای درونی اش میگردد و این آزادی از تیرگی ها و جهل هاست و سبب خوب زندگی کردن او در مسیر طبیعت ملموس میگردد. و تمام این مرگ های همراه او با فشار است و لازمه ی تولد فشار است و این فشارها سبب عظمت او میشود.(راستی جایی نامفهوم است؟) . چرا انسان ها یکدیگر را میکشند؟

چرا با یکدیگر بیگانه هستند و چرا مرتبآ دیگری را گناهکار میدانند؟ چرا به یکدیگر سوءظن دارند و دیگری را زشت میبینند.دیگری را ناحق و خود را بیشتر حق می بینند. مومن آینه ی مومن است.او نمیداند که زشتی درون خویش را در دیگری می بیند .او نمیداند که خودخواه است و فقط خود را حق میداند.اگر انسان سعی کند  که زشتی های خود را بررسی کند و مرتبآ خود را پاکسازی کند و با خود در این رابطه درگیر شود و زشتی های خود را در برابر اصل خویش قربانی کند اصلی که از آن خلاق عظیم است دیگر ناحق نمی بیند،زشتی نمی بیند، با کسی درگیر نمی شود و گلاویز نیمشود.دیگر کسی را نمیکشد.تمام این زشتی ها سبب نابودی بشر شده است.

چون خود را نمی شناسد.خود زیبای خویش را ملاقات نمیکند و رابطه ای با اصل خویش ندارد. و این عقده سبب می شود که با دیگری درگیر شود. و تصور می کند که دیگران مقصر هستند.لذا دائمآ زندگی بر او تلخ می شود.راهی بیمارستان و تیمارستان می گردد و خود قربانی خویش می شود.این انسان اشرف مخلوقات پست تر از حیوان و ناتوانتر از یک گیاه می گردد و دیگر قادر نیست که خود سرنوشت خویش را در دست بگیرد و اسیر دیگران می شود.مانند گاو و گوسفند به قربانگاه می رود و خوراک موجودات زنده میشود.بنابراین آغاز درگیری انسان با خود رها شدن از شیطان درون است زیرا درون و بیرون یکی است.هر مرگی در درون تولدی در بیرون دارد.اگر انسان این مرگ های درونی را بفهمد و به آن ارج دهد سبب دانایی در بیرون و سبب شناخت به زندگی و حیات می شود. و این است راز زندگی.

 

 خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم.امیدوارم جبران کرده باشم.

موفق باشید دوستان.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط سوگند کردی  |