تبليغاتX
خویشتن - عجب حالی داشت بی نظیر بوتو

خویشتن

نکاتی چند در باب انسان،طبیعت و ماوراطبیعه

عجب حالی داشت بی نظیر بوتو

یک دیپلمات برجسته رو فرض کن مثل بی­نظیر بوتو که همین چند وقت پیش مرحوم شد. فرض کن بی­نظیر بوتو برای ایراد سخنرانی انتخاباتی به  ایالت راول­پندی رفته. او الآن در حال سخنرانیه. در اواسط سخنرانیش یک دفعه یک نفر از فاصله نزدیک به یک تفنگ به سمت او یک تیر شلیک می­کند. این تیر دقیقاً به مرکز قلبش نشانه رفته شده (فرض می کنیم چون تیر به گردنش خورده بوده مثل اینکه) و اصلاً رد خور نداره. یعنی در زمان بسیار کوتاهی یعنی زیر یک ثانیه مرگ بدن او حتمیه. خوب این اتفاق می­افته و تیر به مرکز قلبش برخورد می­کنه و بدن جا در جا کشته می­شه. حالا خوب دقت کن. فکر می­کنی خود بی­نظیر بوتو راجع به این اتفاق چی فکر می­کنه. بیا صحنه رو از دید بوتو نگاه کنیم. بوتو در حال سخنرانیه بسیار پر احساس و آتشینه. او صحبت می­کنه و مردم به او نگاه می­کنن و او رو مورد تشویق قرار می­دن. بوتو به صحبتش ادامه می­ده اما یک دفعه نگاه می­کنه می­بینه انگار یک اتفاقی افتاده. او داره صحبت می­کنه اما می­بینه مردم یک دفعه سراسیمه می­شن و اصلاً یک بلبشویی می­شه که نگو. بوتو با خودش می­گه بابا من دارم حرف می­زنم ا اینا چرا اینجوری می­کنن؟ نمی­فهمه یک کم که دقت می­کنه می­بینه مردم به سمت جایی که او ایستاده حمله می­کنن و دارن به یک چیزی که روی زمینه دقت می­کنن. اون هم به هوای مردم به پایین نگاه می­کنه با کمال تعجب می­بینه یک جنازه روی زمینه. باور نمی­شه آخه جنازه کیه روی زمینه. که این اتفاق افتاده که من نفهمیدم. کی اینو کشته که این قدر خونیه.  خوب که دقت می­کنه می­بینه این قیافه آشنا است. وای خدایا چقدر شبیه خودشه. یعنی چه آخه. هرچی به این طرف و  اون طرف نگاه می­کنه نمی­فهمه جلوی یک نفرو می­گیره که بپرسه ولی هرچه سئوال می­کنه طرف محل نمی­کنه و به یک سمت دیگه می­دوه. ای بابا اینجا چه خبره. هر کاری می­کنه کسی بهش توجه نمی­کنه نزدیک جناز می­ره وای خدایا در کمال ناباوری می­بینه این جنازه انگار خودشه ولی آخه چجوری میشه خودش باشه خودش که زندست. دست می­زنه به بدنش و خودش رو لمس می­کنه. همه چیز سر جاشه و هیچ چیز عوض نشده. پس اون کیه روی زمینه. بیچاره بی­نظیر گیجِ گیج و مبهوته.

اینی که برات تعریف کردم حالِ اغلب آدم­هاییه که می­میرن. اصلاً شوکه می­شن که چی شده. هیچی عوضی نمی­شه اما جنازه خودشونو می­بینن. این صحنه رو تعریف کنم که کمی احساس وضعیت آدم بعد از مرگ درک بشه که چجوریه. می­بینی که بعد از مرگ فرق چندانی با وضع عادی نداره. اما خوب آدم چون بدنش رو از دست می­ده ارتباطش  و دسترسی­اش از مرتبه اولیه قطع می­شه. نکته فقط در همین جا است. یک موجود زنده مخصوصاً یک آدم با یک بدن در هر مرتبه حضور داره. اگر بدن رو ازش بگیری خودش سرجاشه و هست اما دیگه توی او فضا و زمانه و توسط آدمهای روی زمین اصلاً نه لمس میشه نه دیده می­شه نه هیچ چیز دیگه. کسایی هم که این بدن سنگین رو از دست می­دن برای یک مدت کوتاهی هنوز این وضعیت رو می­بینند اما بعد از مدتی این ارتباط هم معمولاً قطع می­شه و به فضاهایی می­رند که دیگه ارتباطی ندارن با آدم­ها مگه از طرق دگه مثل خواب و اینجور چیزا. ولی آدم­هایی روی زمین به محض اینکه کسی بدنش رو از دست داد دیگه هیچ ارتباطی نمی­تونن باهاش از ظاهر داشته باشن مگر از باطن از طریق خواب یا از طریق مدیوم­ها و غیره.  این رو تویی که این مطالبو می خونی توی ذهنت حک کن که مرگ یک رخداد صوری و ظاهریه. طبق قوانین خلقت مرگ به معنی نابودی عملی غیر قانونیه و اصلاً وجود نداره. هیچ موجودی نمی­میره و ابدیه و این فکر که انسان می­میره و نابود می­شه مطلقاً غلط و بر خلاف حقایق خلقته
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  |