عجب حالی داشت بی نظیر بوتو
یک دیپلمات برجسته رو فرض کن مثل بینظیر بوتو که همین چند وقت پیش مرحوم شد. فرض کن بینظیر بوتو برای ایراد سخنرانی انتخاباتی به ایالت راولپندی رفته. او الآن در حال سخنرانیه. در اواسط سخنرانیش یک دفعه یک نفر از فاصله نزدیک به یک تفنگ به سمت او یک تیر شلیک میکند. این تیر دقیقاً به مرکز قلبش نشانه رفته شده (فرض می کنیم چون تیر به گردنش خورده بوده مثل اینکه) و اصلاً رد خور نداره. یعنی در زمان بسیار کوتاهی یعنی زیر یک ثانیه مرگ بدن او حتمیه. خوب این اتفاق میافته و تیر به مرکز قلبش برخورد میکنه و بدن جا در جا کشته میشه. حالا خوب دقت کن. فکر میکنی خود بینظیر بوتو راجع به این اتفاق چی فکر میکنه. بیا صحنه رو از دید بوتو نگاه کنیم. بوتو در حال سخنرانیه بسیار پر احساس و آتشینه. او صحبت میکنه و مردم به او نگاه میکنن و او رو مورد تشویق قرار میدن. بوتو به صحبتش ادامه میده اما یک دفعه نگاه میکنه میبینه انگار یک اتفاقی افتاده. او داره صحبت میکنه اما میبینه مردم یک دفعه سراسیمه میشن و اصلاً یک بلبشویی میشه که نگو. بوتو با خودش میگه بابا من دارم حرف میزنم ا اینا چرا اینجوری میکنن؟ نمیفهمه یک کم که دقت میکنه میبینه مردم به سمت جایی که او ایستاده حمله میکنن و دارن به یک چیزی که روی زمینه دقت میکنن. اون هم به هوای مردم به پایین نگاه میکنه با کمال تعجب میبینه یک جنازه روی زمینه. باور نمیشه آخه جنازه کیه روی زمینه. که این اتفاق افتاده که من نفهمیدم. کی اینو کشته که این قدر خونیه. خوب که دقت میکنه میبینه این قیافه آشنا است. وای خدایا چقدر شبیه خودشه. یعنی چه آخه. هرچی به این طرف و اون طرف نگاه میکنه نمیفهمه جلوی یک نفرو میگیره که بپرسه ولی هرچه سئوال میکنه طرف محل نمیکنه و به یک سمت دیگه میدوه. ای بابا اینجا چه خبره. هر کاری میکنه کسی بهش توجه نمیکنه نزدیک جناز میره وای خدایا در کمال ناباوری میبینه این جنازه انگار خودشه ولی آخه چجوری میشه خودش باشه خودش که زندست. دست میزنه به بدنش و خودش رو لمس میکنه. همه چیز سر جاشه و هیچ چیز عوض نشده. پس اون کیه روی زمینه. بیچاره بینظیر گیجِ گیج و مبهوته.
