تبليغاتX
خویشتن

خویشتن

نکاتی چند در باب انسان،طبیعت و ماوراطبیعه

...

مثل همیشه کسی نیست تا اینجا رو آپ کنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/18ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

چرا انسان از مرگ می ترسد؟

تمام ذرات عالم مدام زندگی می کنند و از مرگ و نیستی می هراسند.زیرا دوست میدارند که جاودانه بمانند.جاودانگی یعنی رشد و حرکت به سوی تعالی خویش است و مرگ و فنا یعنی توقف.یعنی بی هدف بودن، یعنی بی معنی بودن هستی است.

انسان که از آگاهی خاصی برخوردار است و دوست دارد زنده بماند زندگی برایش به معنی آن نیست که باری به هر جهت باشد،زیرا هدف خلاق عظیم باری به هر جهت نبوده است.هنگامی که در طول تاریخ مشاهده می کنیم،مرتبآ مرگ های طبیعی و غیر طبیعی رخ داده است و بشر هم این رنج بزرگ را مرتبآ تحمل کرده است .ولی برای او تفهیم نشده است و او نمی داند که چرا زندگی می کند و چرا میمیرد و چرا...و سپس چه خواهد شد.و این سئوالی است که بشر مدام با آن درگیر است و برای او حل نشده است.انسان این موجود دوپا نمی داند که مرگی در کار نیست و زندگی همیشه است و جریان دارد.و انسان باید خوب زندگی کند و خوب بمیرد.یعنی به استقبال مرگ برود زیرا هر مرگی زندگی جدیدی است و این مرگ و تولد ها باید در لحظات زندگی انسان روی دهد تا دانایی لحظه ای نصیب او گردد. مرگ های طبیعی بدن به مرور زمان روی میدهد،اما مرگ های لحظه ای در درون انسان است و مراحلی را که انسان رشد میکند به او نشان میدهد.اگر انسان مرگ های لحظه ای را بفهمد و نظاره گر رشد و تعالی خویش شود دیگر از مرگ طبیعی هراسی نخواهد داشت و این مسآله برای او حل خواهد شد.مرگ های درونی مانند سلول های مرده مرتبآ تعویض می گردد.هرچه انسانها متعالی باشند سرعت این مرگ ها بیشتر است.و پیاپی این مرگ ها تولدهای جدید در فرازهای بزرگ است.که این فرازها همانند نوزادی است که پاک و زلال در آغوش مادر خویش متولد می شود.مادر با شیره ی جان خویش با او رشد میکند  و باز هم این مادر و فرزند مدام در دیگری متولد می شوند و مدام عشق در جریان است.و این عشق یعنی حرکت به سوی خالق هستی.

و این عشق مرتبآ در درون انسان در جریان است و زندگی میکند.مرگ و تولد یعنی از تاریکی به روشنایی و از جهل به سوی دانایی رفتن است.

این تحقیق مدام و پی در پی به انسان معنای زندگی می بخشد و هدف از خلقت را شناسایی می کند و مرتبآ داد و ستد می کند.می دهد،می گیرد.سیاهی میدهد،روشنایی می گیرد .مرگ می دهد و زندگی را درک میکند.و تمام این اتفاقات در درون انسان رخ میدهد.و این سبب می شود که انسان در طبیعت قانون زندگی را بفهمد و بداند که در طبیعت مانند درون خویش مرتبآ مرگ و تولد رخ میدهد.این را بفهمد که این تبدیل های رشد است به سوی بهتر رشد کردن. و این را بداند که چگونه با مخلوقات مخصوصآ همنوع خویش برخورد صحیح داشته باشد تا مرگ و تولد های درونی سریعتر و عالیتر رخ دهد و به فرازهای عظیم خلقت دست یابد. قربانی هایی که انسان در درون خویش میدهد سبب آزاد شدن بندهای درونی اش میگردد و این آزادی از تیرگی ها و جهل هاست و سبب خوب زندگی کردن او در مسیر طبیعت ملموس میگردد. و تمام این مرگ های همراه او با فشار است و لازمه ی تولد فشار است و این فشارها سبب عظمت او میشود.(راستی جایی نامفهوم است؟) . چرا انسان ها یکدیگر را میکشند؟

چرا با یکدیگر بیگانه هستند و چرا مرتبآ دیگری را گناهکار میدانند؟ چرا به یکدیگر سوءظن دارند و دیگری را زشت میبینند.دیگری را ناحق و خود را بیشتر حق می بینند. مومن آینه ی مومن است.او نمیداند که زشتی درون خویش را در دیگری می بیند .او نمیداند که خودخواه است و فقط خود را حق میداند.اگر انسان سعی کند  که زشتی های خود را بررسی کند و مرتبآ خود را پاکسازی کند و با خود در این رابطه درگیر شود و زشتی های خود را در برابر اصل خویش قربانی کند اصلی که از آن خلاق عظیم است دیگر ناحق نمی بیند،زشتی نمی بیند، با کسی درگیر نمی شود و گلاویز نیمشود.دیگر کسی را نمیکشد.تمام این زشتی ها سبب نابودی بشر شده است.

چون خود را نمی شناسد.خود زیبای خویش را ملاقات نمیکند و رابطه ای با اصل خویش ندارد. و این عقده سبب می شود که با دیگری درگیر شود. و تصور می کند که دیگران مقصر هستند.لذا دائمآ زندگی بر او تلخ می شود.راهی بیمارستان و تیمارستان می گردد و خود قربانی خویش می شود.این انسان اشرف مخلوقات پست تر از حیوان و ناتوانتر از یک گیاه می گردد و دیگر قادر نیست که خود سرنوشت خویش را در دست بگیرد و اسیر دیگران می شود.مانند گاو و گوسفند به قربانگاه می رود و خوراک موجودات زنده میشود.بنابراین آغاز درگیری انسان با خود رها شدن از شیطان درون است زیرا درون و بیرون یکی است.هر مرگی در درون تولدی در بیرون دارد.اگر انسان این مرگ های درونی را بفهمد و به آن ارج دهد سبب دانایی در بیرون و سبب شناخت به زندگی و حیات می شود. و این است راز زندگی.

 

 خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم.امیدوارم جبران کرده باشم.

موفق باشید دوستان.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/16ساعت 11:30 قبل از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

عیدتان مبارک

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/01/01ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

یاد آوری

سلام.می خواستم این نکته را بگویم که ما هنوز سئوال آقای آیوال را فراموش نکرده ایم و به زودی جوابی برای پرسش ایشان قرار خواهیم داد.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/03ساعت 5:50 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

خلاقیت

یکی از استعدادهای با ارزش انسانی "خلاقیت" است.ارزشی که کمتر کسی به آن اهمیت میدهد. اما خلاقیت چیست؟ یا به عبارتی انسان خلاق کیست؟

اگر نظر مرا بخواهید میگویم خلاقیت فکری زنده است که ایده ی خوبی را به همراه می آورد و می آفریند.و البته انسان خلاق کسی است که از قید و بند ها و چارچوب های فکری رهاست.لازمه ی خلاق بودن آزادی از حافظه ها و اموخته هاست که انسان را از کشف و ابداع چیزی باز میدارد.هنرمندان نمونه ی خوبی از انسان های خلاقی هستند که با داشتن قوه ی قوی تخیل ،آثار بی نظیری را از خود به جای میگذارند.انسان خلاق انسانی آزاد است.فکرش درگیر باید ها و نباید های زندگی روزمره ی خود نیست.برای داشتن زندگی جذاب باید خلاق و آزاد زیست.خلاقیت استعدادی ست که در وجود تمامی انسان ها نهاده شده است.اما در بسیاری راکد و پژمرده و در بعضی دیگر جاری و زنده است.نویسنده ی کتاب های پرخواننده ی "هری پاتر"(جی.کی.رولینگ) نمونه ی یک زن خلاق در عصر ماست.کتاب هایش را بی شک خوانده اید.شخصی ایده ای می دهد و در سال یا سال های بعد ایده اش عملی میشود.همیشه افراد خلاق گام اول را در به وجود آوردن پدیده ای جدید و نو بر میدارند.فکر میکنم خلاقیت با سازمان افکار در ارتباط باشد زیرا چیزی ست که مستقیمآ از اندیشه و تخیل به وجود می آید.انسانی که درست میبیند و درست می اندیشد در این امر بسیار موفق است.درست دیدن و دقت کردن یک عامل مهم برای به کار گیری خلاقیت ذهن است.

مثالی میزنم:فرض کنید شخصی از نبود امکانات مورد نیاز در محیط زندگی اش رنج می برد. آن شخص اگر انسان خلاق و پویایی باشد،حتمآ برای رفع مشکل خود تدبیری میکند.ابتدا کیفیت درست نگریستن در او فعال میشود.درست نگریستن با دقت بسیار همراه است.در این میان فکر وارد میشود و اگر اندیشه مستقیم و صحیح باشد به خلق اثر می انجامد.انسان خالق بزرگی است.از کارهای هنری و آثار ارزشمندش گرفته تا نوشته هایش.بی تردید هرکس خالق آن چیزی ست که خلق کرده و این خلاقیت است که در او ذوق به ساخت و تولید پدیده ای ارزشمند را به وجود می آورد.

گاهی اوقات فکر میکنم که خلاقیت در تبعید است!بسیاری از انسان ها اهل تقلید هستند و به عبارتی خود نمی اندیشند.کار اکثریت سرگرم شدن با برنامه های تلویزیونی،کامپیوتر و وسایلی از این دست است و کمتر کسی وقت گرانبهای خویش را برای اندیشیدن میگذارد.انسانی که اهل اندیشه و تفکر باشد،متاسفانه کم است و آن معدود کسانی که واقعآ تفکری خالص دارند،همان جویندگان حقیقت و اعمال گران خلاقیت اند.

موفق باشید.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/15ساعت 1:32 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

زندگی مدرن امروز دیگر کیفیتی ندارد!

هیچی دیگه کیفیت گذشته ها رو نداره.همه چیز ماشینی شده.حتی یادمه یکی میگفت احساس میکنم دیگه آدم نیستم.تبدیل به ماشینی انسان نما شدم.ربات شدم! حتی آرامش هم از بین رفته.کم پیش میاد توی یک خانواده ی کم جمعیت هم باشی ولی آرامش داشته باشی.نمیدونم چرا همه از بازی کردن با روان آدم ها لذت میبرن.سخته که وقتی خسته از مدرسه یا محل کار برگردی خونه و بخوای احساس راحتی کنی که یه دفعه یکی با صدای وحشتناک موبایلش که موزیک های اعصاب خوردکنی هم دانلود کرده،سر و کلش پیده بشه و همش اذیتت کنه.!

این روزا همه از بی حوصلگی و خونه نشینی رنج میبرن.جالبه که برای خالی کردن فشار ها و ناراحتی هاشون برای بقیه ایجاد مزاحمت میکنن.چرا همه چیز تغییر کرده؟...حتی تا وقتی که کودک بودم هم به نظرم اینطوری نبود...و شاید هم بود و من نمیفهمیدم.

کسی براش مهم نیست که اطرافیان به آرامش نیاز دارند. شدت این قضیه تو اجتماع و در برخورد با دیگران زیادتره.اگر در محیط خانه و خانواده مراعات بشه ،در بیرون که اصلآ برای کسی اهمیتی نداره.مردم بجای تفریحات سالمی که در گذشته داشتند.تصمیم به آزار و اذیت دیگران گرفتن.هیچی کیفیت قبل رو نداره.فقط بحث آرامش نیست.برای مثال اگر در گذشته کسی میخواست از حال آشنایی که در جایی دیگر دارد با خبر شود برایش نامه میفرستاد.چیزی که الان ما با ایمیل به راحتی انجامش میدیم.احساس خوبیه که نامه ای رو از کسی دریافت میکنی و خط او را میبینی.انگار اون شخص رو کنار خودت داری.حسش میکنی.گاهی وقت ها آدم احتیاج داره از دنیای مجازی اینترنت بیرون بیاد.احساس میکنم احتیاج دارم که بعضی چیزا رو لمس کنم.حسی که از لمس بعضی چیزها بهم دست میده خیلی با ارزش تر از دیدنشونه.مثل دیدن یک گل تو چارچوب مانیتور.اما بوییدن آن گل و لمس گلبرگ های لطیفش کجا، دیدنش تو جایی که نمیتونی لمسش کنی کجا. به خاطر همینه که میگم همه چیز فرق کرده.کیفیتی که قبلآ تو ارتباطات و تجربه ها بود الان نیست.یا اگه هست برای داشتنش باید تلاش بسیار کرد.تو جامعه و دنیایی که کمیت ها را میپرستند!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/17ساعت 12:17 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

تعلیمی دیگر...

چندی پیش سعادتی نصیبم شد که در جمعی قرار بگیرم و تعالیم با ارزشی را بدست آورم.یکی از دوستان که خانمی حدودآ 27 ساله(اگر اشتباه نکرده باشم) است و اتفاقآ مدیوم نیز میباشند در آنجا حضور داشتند. صحبت زیبایی را از قول کسی دیگر نقل کردند.جریان از این قرار بود که یکی از اقوامشان که در همان حوالی زندگی میکردند،مشغول مطالعه ی کتاب "هفت قانون معنوی موفقیت" بود.در کتاب نکات تعلیمی مفیدی قرار دارد.یکی از این نکات بحثی با عنوان مسئولیت انرژی بود.یعنی اینکه وقتی در حال هستیم و نگرانی در آینده  داریم باید در ظاهر بی توجه و بی خیال ولی در باطن مسئولیت آن امر را بر عهده ی انرژی بگذاریم.برای روشن تر شدن موضوع، این خاطره را بهتر توضیح میدهم.

همسر این خانم با خانواده ی خواهر خانمش سالیان سال مشکل داشت.به طوری که هیچگونه رفت و آمدی با خانواده ی آن ها نداشت و اگر مسئله ای پیش میامد موجب درگیری میان آنها میشد که میشود حدس زد به کجاها می انجامید.یه شب خواهر و بچه های خانم به خانه ی آنها آمدند(البته دو خواهر رفت و آمد خود را حفظ کرده بودند).خانم خیلی نگران بود که مبادا در این بین شوهرش برسد و به آنها بی احترامی کند.ناگهان یاد مطلبی افتاد که در کتاب خوانده بود.امتحانش ضرری نداشت.می توانست صحت و سقم این تعلیم را بررسی کند و نتیجه ی آن را بگیرد.سعی کرد به خودش فشار نیاورد و ظاهرآ بدون هیچ خیال و واهمه ای این امر را بر عهده ی شوهرش گذاشت که چگونه رفتاری نشان خواهد داد.هرچه باشد مسئولیت هر کاری با کسی است که آن را انجام میدهد.به خود گفت که من وظیفه ی خود را در قبال میهمانانم انجام دادم و اگر شوهرم عمل ناشایستی ازش سر بزند با خود اوست که چگونه باید نتیجه ی کارش را ببیند.هرچه باشد عدالتی در این بین است. پس با خیالی راحت و خاطری آسوده و بدون هیچ فکر منفی ای به پذیرایی از میهمانان خود مشغول شد.تصویری از آمدن همسرش و عکس العمل او را در ذهنش نساخت که واقعیتی را در آن بین بسازد.چندی گذشت و همسرش بر خلاف شب های دیگر شادمان و سرحال و با بسته ای از شیرینی به خانه آمد.خیلی برای همه عجیب بود که چطور با رویی خوش و با شادی از آنها استقبال گرمی کرد! به طوری که همسرش را به گوشه ای برد و به او گفت که چرا اینان را برای شام نگه نداشته است! روابط به حالت اول برگشته بود و کسی نمی دانست برای چه و از کجا...؟. اما برای آن خانم به وضوح این امر روشن بود.انرژی و اندیشه ی مثبت کار خود را کرده بود.

ساختن هر واقعیتی با ماست.واقعیات را ما میسازیم.با ذهنمان.اندیشه هایمان.

چه خوب میشود اگر کمی  به تعالیم مفیدی که گرفته میشود عمل کرد.

بی تردید امتحانش ضرری ندارد!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت 7:2 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

تنها عشق حقیقیت دارد

متن زیر بخشی از کتاب "تنها عشق حقیقت دارد"دکتر برایان ال.وایس است.از آنجا که متن زیبایی بود ،خواستم که برای شما هم بنویسم:

در شروع یک پیام واضح بود«عشق همه چیز است…عشق همه چیز است.همراه عشق حسن تفاهم می آید.همراه حسن تفاهم شکیبایی می آید،و آنگاه زمان متوقف می شود،و همه چیز در زمان حال موجود می شود.»بلافاصله حقیقت این افکار را درک کردم.واقعیت در لحظه حاضر است.زندگی در گذشته یا آینده موجب درد و مرض می شود.شکیبایی میتواند زمان را متوقف کند.عشق همه چیز است.عشق پاسخ نهایی است.عشق یک نیروی خیالی نیست،بلکه یک انرژی واقعی یا طیفی از همه ی نیروهاست که شما می توانید در وجود خودتان ایجاد و حفظ کنید.فقط دوست بدارید و مهربان باشید.عشق را احساس کنید.عشقتان را ابراز کنید.

عشق ترس را از بین میبرد.وقتی عشق را احساس میکنید دیگر نخواهید ترسید.از آنجا که همه چیز انرژی است،و عشق همه ی انرژی ها را دربر میگیرد همه چیز عشق است.

هنگامی که دوست میدارید و نمی ترسید،می توانید ببخشید.کم کم با نگاه صحیح به همه چیز نگاه میکنید.گناه و خشم بازتاب ترسی واحد هستند.گناه خشم ظریف و هوشمندانه ای است که به درون هدایت میشود.بخشش، گناه و خشم را از بین می برد.گناه و خشم ،احساساتی غیرلازم و مخرب هستند.ببخشایید.بخشش عمل عشق است.غرور میتواند سد راه بخشش باشد.غرور تظاهر نفس است.نفس خودیت موقت و کاذب است.شما جسم نیستید.شما مغزتان نیستید.شما نفستان نیستید.شما از همه ی اینها بزرگترید.شما برای ادامه ی حیات در جهان سه بعدی به نفستان نیاز دارید.اما فقط به آن بخش از نفس نیازدارید،که دانسته ها را به عمل در می آورد.باقی،غرور،خودپسندی،تدافع،ترس،از بی فایده هم بدترند.باقی بخش های نفستان شما را از عقل،شادی و… جدا میکند.باید از نفس عبور کنید و به خود حقیقیتان برسید.خود حقیقیتان دائمی ،و عمیق ترین قسمت وجود شماست.عاقل ،مهربان،امین و شاد است.»

موفق باشید.بدرود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/09ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

دلیلی برای مسائلی که باعث پایین آمدن به روز رسانی وبلاگ شده اند

به روز رسانی وبلاگ پایین اومده.اینو قبول دارم.اعتراضات دوستانی که مخاطبان این وبلاگ هستند را هم می شنوم.معمولآ از سر ناتوانی میگویم که متاسفانه فرصت نشد.وقت محدوده.هرچند که من تنها نویسنده ی وبلاگ نیستم.نویسنده ی اصلی وبلاگ که روح الله باشه هم مسئوله.و شاید مسئولیتش بیشتر از من.ولی نمی دونم که چرا آن ذوق و شوق اولیه در میون نیست.شاید نشه اسمشو بی تفاوتی گذاشت، اما از جانب من تو این مدت حرف زیادی برای گفتن نبود.این متن را هم برای این می نویسم که دوستانی که نسبت به این قضیه کمی حساس بودند را تا حدودی قانع کنم...

از این به بعد اگر مطلبی در این وبلاگ نوشته می شود،صرفآ جنبه ی ارشادی ندارد.می تواند هر حس یا خبری در هر زمینه ای باشد.مهم این است که به اصولی که مشخص میکنیم پایدار باشیم.یکی از این اصول انجام وظیفه است.وقتی با عکس العمل های دوستانی روبه رو میشوم که متاسفانه دسترسی  به اینترنت و بررسی وبلاگ به صورت آن لاین را ندارند و با چه ذوقی مقاله میخواهند،از اینکه نسبت به وظیفه مان غافلیم شرمنده می شوم.امیدوارم بتوانیم جبران کنیم.

موفق باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/08ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

یک تعلیم

استاد می فرمایند : آنانی که اهل گرفتن انرژی هستند ، افرادی هستند که به محیط اطراف خود پرداخت بیشتری دارند و همچنین آنانی که از انرزی تهی هستند کسانی هستند که اهل پرداخت نیستند .

جمله ی ایشان برای من مفهوم زیادی دارد . کسی که به اطرافیان و محیط اطراف خود ، خدمات خالصانه ای ارائه می کند ، از انرژی نیز سرشار است . کسی ست که حضور او باعث شادی و امید به زندگی در سایرین می شود . کسی ست که پر از انگیزه های زیبا در زندگی ست . خدمتی که پشتش کیفیتی مثل عشق باشد ، برای فردی که آن را انجام داده سرشار از انرژی و خلوص است . برای داشتن زندگی عالی و کیفی ، پرداخت با عشق شرط اول است . باید این کیفیت ها را در خود پرورش دهیم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/08/25ساعت 11:47 قبل از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

1 سئوال

چکاوک عزیز به نکته ی جالبی اشاره کرد.(در قسمت نظرات)من هم فکر می کنم اثبات مسائلی که مادی و فیزیکی و ملموسند و ما آن ها را در پیرامون خود میبینیم ,برای عام مردم قابل قبول تر است.اما اگر کسی در رابطه با قضیه ای باطنی ,دینی,عقیدتی و یا همانطور که دیگر دوستان گفتند "علوم ماورالطبیعه" به کشف جدیدی دست پیدا کند و اعتقادات قبلی خودش را مورد بررسی قرار دهد و سر انجام به نتیجه ای جدید و قابل توجه برسد و بفهمد که سال های سال در نادانی و بی اطلاعی بوده, حال بخواهد که به دیگران هم ثابت کند خیلی مشکل است.چونکه اکثر انسان ها با اعتقادات و باور های قبلی خود که محیط به آن ها داده زندگی می کنند.و این را من به وضوح احساس کرده ام. که مثلآ اگر از ملتی دین و آیینشان را بگیری خود را گم می کنند و زندگیشان بدتر از پیش می شود.تکلیف اینان چیست؟ اگر کسی توضیحی در این باره داشته باشد ممنون می شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/08/10ساعت 7:52 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

قوانین اصیل و جاری(در ادامه ی مبحث پیشین)

بحث گذشته را آرام ادامه می دهم.در مطلب قبلی به قوانینی اشاره کردم که حال می خواهم کمی راجع به آن ها بنویسم. یک راست برویم سر اصل مطلب.

صحبت از "قوانین اصیل" (و دومی که الان می گویم:"قوانین جاری") بود.

ابتدا از قوانینی می گویم که به "قوانین جاری" موسومند.همان طور که از اسمش مشخص است در هر محیطی که جمعی از انسان ها تشکیل می دهند جاری ست.چه در قبیله ای از آدم خواران،چه در شهری مثل نیویورک و چه در سازمان های بین المللی.بدیهی است که این قوانین کاملآ مشهود و قابل رویت است و قراردادهایی هستند که انسان ها در هر جمع و جامعه ای برای برقراری نظم و امنیت خود آن ها را وضع کرده اند.برای مثال در کشوری اسلامی همانند کشور ما ،اگر خانمی چنین اجازه ای را به خود بدهد و بدون پوشش اسلامی از منزل خارج شود،طبیعی است که سریعآ و بدون فوت وقت او را دستگیر نموده و اشد مجازات را برایش در نظر می گیرند.(البته این مثال فقط جنبه ی آموزشی داشت و همان طور که میدانید کسی این حماقت را به خرج نخواهد داد). یا اگر در جایی مثل  Greece

که اهمیت زیادی برای کودکان قائلند اگر کسی با کودکی بد رفتاری بکند و او را بیازارد و خلاصه باعث ناراحتی او شود، بدترین مجازات ها را برایش در نظر می گیرند.

یکی از ویژگی های مهم قوانین جاری این است که قابل نقض و بررسی مجدد هستند و اگر ملتی بخواهد در مورد مسئله ای موضع خود را عوض کند یا در رابطه با قانونی که سالیان دراز در کشور وجود داشته تجدید نظر کند ،چون این قوانین صرفآ قراردادی هستند این کار شدنی است.به وضوح می بینیم که در هر کشوری یک سری قوانین از پیش تعریف شده دارد که یا در حال اجرا شدن است ، یا که از قبل اعمال شده است.

اما "قوانین اصیل" اینگونه نیستند.قوانینی هستند ثابت و لایتغیر و مطلق.که عادلانه و بدون از قلم انداختن چیزی ،همه چیز را محاسبه و ارزیابی می کنند.این قوانین بر خلاف قوانین جاری ،قابل مشاهده نیستند و به عبارت دیگر این قوانین را نمی شود دید و لمس کرد .ولی آنانی که از وجودش مطلع هستند می توانند به راحتی آن را در زندگی خود و اطرافیانشان احساس کنند.برای مثال  دستگاه بزرگ عدالت (بعدآ توضیح خواهیم داد) که این قوانین را اجرا می کند را تقریبآ همگی چه آگاهانه و چه نا آگاهانه تاثیراتش را در زندگی روزمره ی خود دیده ایم.این دستگاه به عنوان نمونه ای که چندان هم کسی با آن آشنایی ندارد، قوانین اصیل را به درستی اجرا و اعمال می کنند.برای مثال اگر کسی ظلمی در حق کس دیگری بکند. و مثلآ اموال او را به زور چپاول نماید،این دستگاه عدالت است که بر اساس قوانینی که در متن خود دارد موضوع را با دانایی و شعور خود بررسی و قضاوت می نماید.و به عبارتی حق را به حقدار می رساند.عدالت وجود دارای ذرات با شعور و قادریست که در آن واحد هر موضوعی را مورد بررسی قرار می دهد و چیزی از نظرش پنهان نخواهد ماند.در طبیعت عدالت وجود چیزی به نام توبه وجود ندارد.عذرخواهی هم سرش نمی شود.راه فرار و ماست مالی هم وجود ندارد! تا جایی که من می دانم هم قابل نقص و بررسی مجدد نیست.قوانینی هستند که وجود دارند و اجرا می شوند.اینکه با فرد ظالم چه می کنند و به مظلوم چه می رسد را چنان دقیق و سریع محاسبه کرده که آب از آب تکان نمی خورد اما نتیجه ای واضح و عادلانه را در بر دارد.

این قوانین همانند قانون گرانش،قوانین موجود در طبیعت و... به درستی و کاملآ صحیح در جریان است و آشنایی با آنها برای انسان هایی که درک تقریبآ صحیحی از واقعیات دارند ،بسیار مهم است.امیدوارم توانسته باشم کمی این موضوع را روشن نمایم.

تا مطلب بعدی.بدرود

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/07/28ساعت 9:59 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

یک نکته

مطالبی که در زمینه ی تعادل و توانایی های طبیعی انسان نوشته شد به نکات تعلیمی زیبایی اشاره کرد.مثل کمک از طریق منابع کیفی و باطنی انسان در پدیده ی معمولی مثل غذا خوردن.

در این بخش اگر اشکال نداشته باشد می خواهم درباره ی یکی از تعالیم زیبای استاد بنویسم.دلیل اینکه میگویم اگر اشکال نداشته باشد، این است که چندان ربطی به مطالب گذشته ندارد.اما چون برایم بسیار جالب بود ،خواستم که آن را در این پست قرار دهم.

استاد می گویند:"آن طور که می خواهید زندگی کنید"

از جمله ی ایشان برداشت های متفاوتی می شود کرد.اما چیزی که اینجا مورد توجه است منظور و مفهوم حقیقی این جمله است. لازمه ی آزاد زیستن تنها به این معنا نیست که محفوظات را کنار زده و اهمیتی به باورهای نادرست ندهیم. بلکه انسان در یک چارچوب خاصی می تواند آن طور که می خواهد زندگی کند و این چارچوب را قوانینی تشکیل می دهند که ما به آن "قوانین اصیل" می گوییم. قوانینی که وجود دارند و اجرا می شوند.وکسی که می خواهد بنا به میل و سلیقه اش زندگی کند به واسطه و توجه به این قوانین است که خواست خود را عملی می کند. شاید بگویید باز هم که همان شد.چارچوبی مشخص.باز هم در قید و بند ها اسیر شدیم.  اما از نظر من انسانی که خارج از محدوده ی قوانین اصیل زندگی می کند و آزاد زیستن را بنا به نظر و سلیقه ی خودش تفسیر و عملی می کند فرقی با حیوانات جنگل ندارد.

مثلآ من الآن تصمیم بگیرم وسط خیابانی که پر از ماشین است ، پیاده روی کنم.یا اینکه بخواهم بر سر کودکی که کنارم است با مشت بکوبم.

و اینها بدین معنی نیستند که آن طور که می خواهم کاری را انجام دهم و از زندگی لذت ببرم.لذت بردن(به مفهوم انسانی اش البته!)تنها با تابعیت از قوانین اصیلی ست که پیروی از آن ها زندگی را برای انسان جذاب و شیرین می کند. اینکه این قوانین چه هستند و چطور عمل می کنند را در پست بعدی به طور مفصل توضیح خواهم داد. جا دارد در پایان از مادرم به خاطر ایده ی خوبش که باعث گذاشتن این مطلب شد تشکر کنم.

تا مطلب بعدی.بدرود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/25ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

ارزش ها و کیفیت ها(در رابطه با مبحث پیشین)

همان طور که روح الله در بخش پیشین گفت:محفوظات مانع این می شوند که ارزش ها و کیفیت های بدن انسان فعال شوند و برای شناسایی و درک موضوع و قضیه ای جدید دست به کار گردند.کیفیت های بدن حساس هستند و کوچکترین دخالتی از طریق محفوظات ذهن سبب تحت الشعاع قرار گرفتن آنها و در نتیجه کند و متوقف شدنشان می شود.به همین دلیل است که کیفیت ها در انسان ها به صورت متفاوت رشد کرده و یا سرکوب می گردد. میزان فعالیت کیفیت ها و رشد آنها در هر انسانی بستگی به وجود دانایی و فهمی است که موجب پرورششان می گردد.اگر انسانی از کیفیت فکر خود به طور عالی بهره نمی برد یا وجود کیفیت عشق در او ضعیف است،پس کوتاهی از خود اوست که چنان در بند محفوظات اسیر است که در راه پرورش آنها گامی بر نمی دارد. تا جایی که میدانم نهایت هدف زندگی بشر،در کیفیت ها زیستن است و اینکه هر انسانی تا چه حد میتواند و قادر است که ارزش های خود را فعال سازد.

فکر یک کیفیت عالی و بسیار مهم است.انسانی که برای درک موضوعی بدون در نظر گرفتن محفوظات پیشین از فکر خود بهره می گیرد و قضایا را درست و صحیح بررسی میکند،دارای ذرات فکری قوی است.این ذرات فکری قوی هستند که مرزهای محفوظات را کنار زده و انسان متفکر را به کشف موضوع جدید وادار می کنند.و باعث می شوند که انسان از ساخت خود پیروی کرده و قضیه ای را اثبات نماید.برای من همیشه این سئوال مطرح بود که اصلآ فکرکردن انسانی چگونه است؟فکر را چگونه می توان توجیه کرد؟ تنها چیزی که در مدرسه ها،دانشگاه ها و حتی کتب علمی به ما آموزش نمی دهند،مبحث کیفیت ها و ارزش های ساختار بدن است.طبیعی هم هست.چیزی را که علم فیزیک نتواند توجیهش کند،قطعآ مرجعی هم برای دستیابی به این پرسش ها وجود ندارد.اما این بحث آزمایشگاه و فیزیک است.امروز دبیر فیزیکمان در خلال صحبت هایش اشاره ی کوچکی به این قضیه نمود.از ما پرسید" شادی چیست؟مهربانی و فکر چه چیزهایی هستند؟"

کسی پاسخی نداشت.گفت که" همین است دیگر .تا فیزیک و آزمایشگاه چیزی را تائید نکند،ما راجع به آن اصلآ فکر هم نمی کنیم.اصلآ برایمان مهم هم نیست که چه هستند.ما چیزی را می پذیریم که لمسش کنیم.چیزی که آزمایشگاه به ما بگوید آری این صحیح است.این وجود دارد.این منطقی است."

صحبتش مرا به فکر واداشت.هر چند که بحث را طوری جمع کرد که کسی یادش هم نماند که او به چه چیزهایی اشاره کرد،اما صحبت هایش برایم بسیار جالب بود.

تفکر انسانی به گونه ای است که انسان را طوری میسازد که بدون ذهنیت پیشین خود راجع به هر موضوعی اندیشه می کند.واسطه ای میان ادراک خودش و ذهنیتی که از قبل داشته ندارد.و درکی که به دست می آورد درکی اصیل و صحیح است.و البته این به خلوص ذرات فکری شخص نیز بستگی دارد.به همین دلیل است که می گویم فعالیت هر کیفیتی در هر انسانی با دیگری متفاوت است.زیرا خلوص ذرات کیفی در این میان تآثیر مهمی دارد.تا جایی که می دانستم توضیح دادم.مابقی را به شما خوانندگان عزیز و روح الله واگذار می کنم.

با تشکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/06ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

یک انتقاد

مطلبی را که در مورد ساخت مجعول و تاثیرات محفوظات بر زندگی انسان و همچنین نکات جالبی که در مورد "بت پرستی" و رجوع به "خود" نوشتید برای من خیلی جدید و جالب بود.خب،اینکه محفوظات و دنیای حافظه در زندگی ما خیلی تاثیر گذار است قبول! اما من با قسمت آخر نوشته ات چندان موافق نیستم.اینکه گفتی" از دیدن یک منظره ای که قبلاً دیده اید کسل می شوید و درک جدیدی از آن برای شما به دست نمی رسد بدانید که محفوظات و ساخت مجعول شما به جای شما وارد عمل شده است و اوست که مانع می شود شما "خود" به سوژه توجه کنید."

خب من تا حدی این باور را قبول ندارم.البته این نظر شخصی من است و ممکن است صحت نداشته باشد اما چیزی که باعث شد من با شما مخالفت کنم تجربه ای که در این زمینه داشتم بود.وقتی منظره ای را چه طبیعت باشد چه تمدن هر روز ببینی هر چند تکراری هم باشد،کسل کننده نمیشود.البته این را نمی توان به صورت کلی بیان کرد.ولی من فکر می کنم که مثلآ من الان که دارم به سپیدار تو کوچمون نگاه می کنم درک تکراری از آن ندارم.در صورتی که هر روز آن را می بینم و دقایق زیادی را صرف خیره شدن به آن می کنم.اما چیزی که باعث می شود برایم تکراری و کسل کننده نباشد،بستگی به عوامل زیادی دارد.عواملی مثل احساساتم،افکارم،شرایطم یا حتی اینکه در آن لحظه آب و هوا به چه صورت باشد:بارانی،ابری،آفتابی.هر کدام از این ها حالتی را به وجود می آورد که وقتی به آن منظره می نگرم برایم تکراری که نیست هیچ،جذابتر هم می شود.نمی دانم!شاید من اشتباه کنم.اما یک منظره زمانی کسل کننده می شود که حالات و افکارت با آن رابطه نداشته باشد.در رابطه با قضایا هم همین طور است.هر چند قضیه ای تکراری باشد و بارها با آن برخورد کرده باشیم ولی باز هم علت پیدایش آن متفاوت است.که چرا این قضیه به وجود آمد،چه برخوردی باید با آن داشته باشیم و اینکه آن را شناسایی می کنیم که اصل موضوع چیست.

امیدوارم در بخش بعد در رابطه با این موضوع بیشتر توضیح دهید.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/06/27ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

درک من از مطلب پیشین

با سلام

مطلبی که مهراوه ی عزیز نوشته بود و شما تنظیمش نمودی از نظر من فوق العاده ولی دارای نکات حساسی برای اندیشیدن و دقت کردن داشت.

اینکه چرا در کودک کینه وجود ندارد و تفاوت ما با او در ارتباطات و برخوردهایمان با یکدیگر چیست از نظر من شاید این باشد که کودک تا زمانی که کودک است و عواطف و افکار پاک کودکانه دارد کینه و بدی در او جای چندانی ندارد.واضح تر می گویم.یعنی تا زمانی که کیفیت هایی مثل عشق،عاطفه،محبت و صداقت در او جاری ست و به شدت در او قوی می باشد ضد کیفیت ها یی همانند کینه،خشم و دشمنی توانایی مقابله با نفس پاک او را ندارند.ساختار انسانی کودک سرشار از کیفیت هایی ست که به شدت در او قوی بوده و پلیدی را دفع می نماید.

مثل این می ماند که کسی برای مقابله با بیماری واکسن آن را زودتر بزند(کاری که امروزه همه برای سلامتی خود انجام می دهند) و به عبارتی بدنش را طوری مقاوم نماید که ویروس یا میکروب توانایی فعالیت در بدن او را نداشته باشد.

کیفیت ها در کودک نیز چنین است.در ساخت او به طوری جاری و ساری است که فرصتی به کینه و عداوت نمیدهد.کودکی که مهراوه ی عزیز از آن نام برد دوستش را به خاطر وجود پاک خود دوستش دوست می دارد. در پیش هم خرده حسابی ندارند که ملاحظه ی طرفین را بکنند. زمانی که به راحتی همدیگر را لو می دهند به فکر منافع یا تعهداتی نیستند که ما بزرگ تر ها در ارتباطات خود با یکدیگر داریم.

آن دو یکدیگر را خالصانه و بی هیچ منتی دوست می دارند. تعجبی هم ندارد زیرا "من" پاک آن ها چیزی از خشم و نفرت درک نمی کند.چیزی که می فهمد عشق و صداقت و صمیمیت است.فرق ما بزرگتر ها با کودکان اگر اشتباه نکرده باشم در همین جا مشخص می شود.ما تا جایی که می توانیم به تعهدات خود پایداریم.این خیلی خوب است. اما تا کجا ؟تا کی؟

تا زمانی که طرف مقابل هم در دوستی یا ارتباط ثبات داشته باشد.او هم همانند ما باشد و همان طور که می خواهیم راز نگهدار ما باشد.

اما به محض کوچکترین لغزش در رفتار او، با بی رحمی و عداوت با او رفتار می کنیم .دیگر آن چیزی نیستیم که او انتظارش را دارد، بلکه آن چیزی هستیم که ماهیت خویش را تا آن موقع بر ملا نمی کردیم.

کودک تا زمانی که بچه ای بیش نیست فداکاری،گذشت و بخشش دارد.یادم می آید زمانی که 5 ساله بودم و به کودکستان می رفتم ،دوستی صمیمی در آن محل داشتم .روزی مربی مهدمان در پایان وقت زمانی که همه والدینشان به دنبالشان آمده بودند،دوستم که منصوره نام داشت را صدا زد. منصوره حسابی کلافه و خسته بود و زمانی که صدای پی در پی مربیمان را شنید از حرص با صدای بلند ناسزایی گفت.

هر چند بسیار کوچک بود و هم سن بودیم اما وقتی که مربی مان با عصبانیت آمد که دعوایش کند ،من با حس مسئولیتی که در قبال دوستم داشتم و احساس می کردم توهین به او توهین به خودم هم تلقی می شود سریع جلو پریدم و مربی مان را توجیه کردم که "اصلا او حواسش به شما نبوده و با من صحبت می کرده و اینکه آن چیزی که شما شنیدید واقعی نبوده است!(پیش خودمان بماند که منصوره گفته بود "کوفت"(البته من عذر می خواهم) و من به مربی مان گفته بودم که او گفته کوفته قلقلی!)

منظورم از بیان کردن این خاطره این نبود که آدم فداکار و ایثار گری هستم .بلکه می خواستم بگویم که کودک در زمان طفولیت خود پر از فداکاری و عاطفه است. و اینکه اگر دعوایش هم بکنی او به دل نمی گیرد.

اما اگر یک بزرگتر باشد نه تنها موقعیت خود را خراب نمی کند بلکه اگر از او توضیح هم بخواهند برای جلب اعتماد دیگران سریعآ خود را بی گناه جلوه داده و اگر کمی صمیمیت و جوان مردی هم سرش بشود بعد از کمی فشار از سوی طرفین نزدیک ترین دوستش را متهم می کند.(البته همیشه این چنین نیست... ولی تا جایی که من دیده ام این امر در میان آدم ها صدق می کند)

کینه در انسان ها از زمانی شروع شد که پاکی دوران کودکی خود را رفته رفته از دست دادند.و تن به عقایدی نظیر اینکه نباید دوستت را ببخشی ،او به تو خیانت کرده یا او را تحویل نگیر و ... داده اند.

برای دوباره برگشتن به آن حالت تنها باید همان طور که در مطالب گذشته گفتیم به ساخت انسانی خود باز گردیم.و برای این کار زمان زیادی لازم است.

به قول روح الله عزیز:"ارزش های بزرگ مجانی و بی هیچ زحمتی بدست نمی آیند"

ببخشید از اینکه زیاد نوشتم! امیدوارم توانسته باشم منظورم را برسانم.

تا مطلب بعدی.

بدرود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

یک سوال!

سلام.در قسمتی از متن خود گفتید که:" تجربه بسیار نشان داده که آدم ها اصلاً گوش به حرف هایی که تا به حال نشنیده اند و سابقه ای در حافظه و ذهنیت آن ها ندارد نمی دهند. اگر هم به ظاهر به حرف جدیدی توجه می کنند حتماً باید به دنبال چیزی در آن حرف گشت که مربوط به سابقه ای در حافظه آدم ها دارد حتی حافظه پنهان و ناخودآگاه آن ها"

سوالی که برایم در این قسمت پیش آمده این است که آیا کسی که به واسطه ی محفوظاتش توجهی به حرفی نو و جدید می کند این حافظه هایی که دارد مگر تنها مربوط به زندگی فعلیش نیست؟ من فکر می کردم که این تجربیاتند که با وجود زندگی های متوالی در متن انسان باقی می مانند و اینکه با به وجود آمدن زندگی جدید حافظه هم پاک می شود اما در ضمیر نا خود آگاه انسان می ماند.منظورم این است که او چیزی به خاطر نمی آورد اما حافظه ی پنهان او او را یاری می نماید.اما...

این قسمت برایم زیاد روشن نیست... می شود توضیح دهید؟

متشکرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/26ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی 

چند نکته

بحث مجعولات و محفوظات ذهنی به نظر من نکات جالبی در بر داشت.از این رو می خواهم که در فهم این مفاهیم بیشتر کنکاش کنیم.رفتن سر مطلبی دیگر چیزی را عوض نمی کند و فکر می کنم این موضوع مهمتر از آنی باشد که به راحتی از آن بگذریم.

در بخشی از صحبت خود گفتید که:"انسان ساخت طبیعی خود را فراموش کرده. انسان دیگر خود نمی اندیشد، خود نمی خواهد، خود لذت نمی برد و به جای او انبوه لذت های مصنوعی از پیش تعریف شده کار می کنند. لذت هایی که ظاهراً لذتند اما هیچ بهره و رشدی ندارد و انسان را روز به روز به قهقرا می برد"

نکته ی جالبی که در این میان وجود دارد این است که انسان این مسائل را به راحتی پذیرفته است.اصلآ نمی داند از کجا دارد ضربه می بیند.نمی خواهد چیزهایی را که در ساخت اوست و از او یک انسان طبیعی می سازد را باور کند و در جهت تحقق آن ها گامی بردارد.اگر در کودکی نظر خود را راجع به کسی یا چیزی به راحتی اظهار می کرد، حالا در سنین بزرگسالی کمی تردید دارد... شک دارد و ازهر حرف یا حرکتی قبل از اندیشیدن راجع به آن و سبک سنگین کردن آن با باورهای اجتماعی-خانوادگی پرهیز می کند. انسان اگر خود بخواهد، خود لذت ببرد و ذره ای برای اعتقادات نادرست جمعی تره هم خورد نکند تا حد زیادی مورد تنبیه و تحقیر قرار می گیرد و تبدیل به فردی می شود که جامعه او را فردی خوش گذران و بی خیال و غیر قابل اعتماد تلقی می کند.چند راه دارد.1-اهمیتی به نظر افراد نادان ندهد و از ساخت طبیعی و انسانی خود پیروی کند.2-دست خود را رو نکند و سکوت اختیار کند(که با این دومی بی نهایت مخالفم)3-به نظریات اطرافیان احترام بگذارد ولی در تحقق اهداف خویش بکوشد.و4اینکه از راهی که رفته بازگردد و به عبارتی همرنگ جماعت شود.

بدیهی است آنچه که او را به سمت پیروی از ساخت انسانی خود کشانده قوی تر و مبارز تر از این است که شخص راه رفته را بازگرددو تن به عقاید و سنت های پوچ و بی اساس بدهد.عشق به نگرش نو و عملی کردن خواست در انسان باعث می شود که او قوی تر گردد و برای انسان شدن تلاش کند.پیروی از قوانین درون خود به او کمک می نماید ،اما باید این را قبول کرد که راه پرپیچ وخمی ست...ولی اگر شروع شد باید تا ته قضیه را دنبال کند.البته نه از روی وظیفه و عملی کردن تعالیم بلکه عشق باید در آن کار موج بزند.اصلآ کاری که بدون عشق شروع گردد دستاوردی نخواهد داشت و صرفآ عملی بیهوده و بدون هیچ اشتیاقی خواهد بود.

کار انجام نمی شود مگر به شرط عشق...

نکته ی دومی که در بحث پیشین حائز اهمیت بود،"انجام دادن هر عمل به خاطر خود عمل"است.به عبارتی هر کاری را به خاطر بطن آن عمل انجام دهیم نه از روی احساس وظیفه یا اگر خدمتی است به خاطر کسب رضایت و جلب توجه کسی!

ما انسان ها تنها کاری که نمی کنیم همین است.زندگی ها سرشار از توقعات و انتظارات است و کسی نمی داند اگر کاری را انجام میدهد به بازتاب و عکس العمل آن نباید فکری بکند. تعجبی هم ندارد که زندگی ها جذابیتی ندارند و همه کلافه و سر درگم شده اند.چون که هیچ کس نمی داند برای چه هدفی زندگی میکند.اصلا پیروی کردن از ساخت انسانی درون چیست؟ چند نفر می دانند؟ چند نفر مطلع اند؟ شاید تعدادشان را اگر بنشینی و حساب کنی زود به نتیجه برسی و مطلع بشی. نشسته ایم و از کمال و اندیشه و زندگی و درون صحبت می کنیم. اما آخر مگر چند نفر هستند که میدانند راه و چاه چیست؟ یا اینکه با دیدن اعمال ما هایی که به قول خودمان علامه ی دهر هستیم اظهار درک و فهم و همدردی می نمایند؟ دنیا باید دستخوش تغییراتی گردد و گرنه تا ابد همین است. باید دل به دریا زد... البته نباید توقع داشت که همه با این مفاهیم آشنایی داشته باشند.زیرا خلاصه باید فهم شخص هم تا حدی برسد که تعالیم به او آموخته شود. حال چه از طریق استاد یا با تجربه های خودش. همیشه که نمی شود به کسی وابسته بود.دوستی می گفت در یکی از تجربیاتش به او فهمانده اند که" باید روی پای خود بایستاد و اینکه راهنما داشتن چیز مهمی ست اما تجربه فردی را نباید از یاد برد.و به کسی وابسته نباشد زیرا هیچ کس و چیزی ماندگار نیست"

بسیارند کسانی که حمایتی نشده اند و رهبرو استادی نداشتند اما راه های کمال را به سرعت پیموده اند. اما خوب ما این افتخار نصیبمان شد که اگر استادمان را هم نبینیم پیامش را بشنویم و به خاطر این موهبت عظیم سعی در عملی کردن تعالیم نماییم .

تا مطلب و نگارش اندیشه ای جدید، بدرود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/25ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

چرا آدم بزرگ ها به دنبال شاپرک ها نمی دوند؟

مشغول خواندن مطلبی کوتاه در مجله ای بودم که تیتری توجهم را جلب کرد.همین تیتر بالا که ملاحظه می فرمایید.در ادامه ی بحثی که در رابطه با جذاب بودن یا نبودن زندگی شد لازم دانستم که این متن را برای شما بنویسم. سوال این بود که چرا آدم بزرگ ها به دنبال شاپرک ها نمی دوند؟

منظور تغییر کردن نوع لذت بردن و جذابیت زندگی در دو دوره ی کودکی و بزرگسالی است.

"" اتفاقا آدم بزرگ ها هنوز هم مثل زمان کودکی دنبال"شاپرک ها" می دوند!! تنها فرقی که کرده شکل و قیافه ی شاپرک است.مثلا برای یکی الان "شاپرک" مدرک تحصیلی است و برای بعضی دیگر شاپرک لذت ها ی جسمی و روانی است و برای خیلی ها "شاپرک" رویای همان اسکناس است و...

اگر کودک در طول روز دنبال شاپرک می دود و خود را در این دویدن های به ظاهر بی هدف و بی فایده خسته می کند در مقابل آدم بزرگ ها هم در طول شبانه روز مدام به دنبال شاپرک های ذهنی خود می دوند و شبانگاه خسته و کوفته می خوابند.تا صبح زود دوباره جست و جو و تلاش خود را آغاز کنند.دویدن ها فرقی نکرده است اما شاپرک ها معانی مختلفی پیدا کرده اند.

آن چه فرق کرده احساس و ذوق و شوق"دنبال شاپرک دویدن" است.تغیر یافتن احساسات است.متفاوت شدن انتظارات است.در کودکی دنبال شاپرک دویدن دنیایی لذت و شادی و هیجان را به همراه می آورد.ولی برای بسیاری از بزرگسالان این احساس دیگر قابل تجربه نیست.(چون از لحاظ فکری و فرهنگی رشد نموده اند).

در کودکی اگر شاپرک از دستمان می گریخت ما نه ناراحت می شدیم و نه افسرده و نا امید! بلکه بر عکس به خاطر همان چند دقیقه ای که دنبالش دویدیم و هیجان زده شدیم یک دنیا شاد بودیم. زندگی ما این چنین جذاب و شیرین بود!

اما خیلی از بزرگ تر ها وقتی شاپرک ذهنی شان از آن ها دور می شوند احساس پوچی و غم و یاس و افسردگی عظیم و ماندگاری در وجودشان رخنه می کند و فکر می کنند دنیا به آخر رسیده است.آن ها از این نکته غافلند که "شاپرک" شاید چیزی شاهانه و با شکوه به نظر برسد اما در ذات خود خاصیت پر کشیدن و دور شدن دارد...""

متن بالا به واقعیتی اشاره می کند.اینکه لذت بردن ما از زندگی در دوره ی کودکی و حال تفاوتی عظیم دارد.در کودکی اگر شیرینی زندگی دنبال شاپرک دویدن بود حال بسی متفاوت است.ما در آن زمان احساس خوشبختی می کردیم.زیرا کودک زندگی اش تا حد زیادی در کیفیت ها بودن است.عشق ورزیدن است.اگر دقت کرده باشیم اگر از یک کودک خواسته ای هر چند کوتاه داشته باشیم اگر پس از عملی کردن آن او را نوازش یا تشکری در قبال کار انجام شده اش نکنیم اصلا او عین خیا لش هم نیست.اصلا اهمیتی ندارد. او بدون این چیز ها هم شاد و سر خوش است.از زندگی اش لذت می برد.البته این در مورد همه ی کودکان صدق نمی کند . اما چیزی ست که در تمامی انسان ها در دوران کودکی تا حد زیادی عمومیت دارد و طبیعی است.

ما آدم ها یاد گرفته ایم که خود را در دنیای انتظارات و باید ها و شاید ها محبوس سازیم.اصلا طراوتی که در دوران کودکی داشته ایم را از دست داده ایم.با کو چکترین چیزی به هم می ریزیم. البته در درجه ی اول مخاطب خودم بودم که بدانم تنها بیان کردن چیزی را جبران نمی نماید. باید عمل نمود.باید مقاوم بود...

تا نظر شما چه باشد.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/21ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

برداشتی از یک متن

با سلام.اینکه گفتی زندگی اکثر ما آدمیان جذابیتی ندارد از نظر من دارای صحت است.که این ضعف را باید شناسایی نمود.علتش هم واضح است پیروی بی چون و چرا از قوانین وضع شده توسط خانواده... هنجار های اجتمایی...به خطر نیفتادن آبرو و موقعیت فرد و هزاران دلیل دیگر.

این تا حدی صحیح است.میدانید چرا؟ زیرا ما در جمع و جامعه ای بزرگ شدیم و پرورش یافته ایم که این سری از قضایا به طور معمول رعایت می شود و بر فرض مثال اگر کسی بر خلاف شرایط معمول عملی ازش سر بزند یا جلوی چشمان صد ها نفر انسان شیرجه درون رودخانه بزند بی تردید عزت و احترام دقایق قبل را نخواهد داشت.زیرا قانون عرف را شکسته! او باید مثل یک آقای خوب و با شخصیت یک رفتار شاهانه داشته باشد و هیجان خود را که روزی با شجاعت ابراز می کرد در درون خود از بین ببرد و آتش ذوق و شوق خود را خاموش نماید و در اولین فرصت برای لذت بردن از یک میل طبیعی خود سری به استخری مجهز بزند.این نظریه اکثر کسانی ست که این امر را بی نهایت زشت و بر خلاف فرهنگ اجتماعی می دانند. البته این امر در مورد آقایان تا جایی که من می دانم و می بینم صدق می کند.همان طور که گفتی این عمل برای یک خانم حکم گناه کبیره ای را دارد .حتی اگر نظر مرا بپرسید می گویم که حرفش نیز حتی با شوخی و خنده نمی تواند بیان شود .

اما به نظر شما اگر برفرض مثال فردی همین الان از کره ی دیگری به زمین ما بیاید و بخواهیم بعضی از قضایا را برای او روشن نماییم آیا او درک صحیحی از تعصبات و هنجار های ما خواهد داشت؟ حتی ممکن است او از پوشش جسمی هم چیزی درک ننماید زیرا شاید در سرزمین آن ها چنین چیزی معنایی نداشته باشد.

منظورم از زدن این مثال این بود که یک سری باورهای غلط در جامعه ها ی انسانی شکل گرفته که شاید مفهوم و اساس زیادی نداشته باشد اما هست و مبارزه در جهت شکستن این باورهای نا درست ثمره ای جز لایق بودن عناوینی مثل شیرین عقل ... انسان بی مبالات و... ندارد.

اینکه یاید چه کرد را نمی دانم... تو حتما توضیحی در این زمینه خواهی داشت.اما این را می دانم که زیر پا گذاشتن این تعصبات مثل در افتادن با کل جهان است. .شاید راه حل ساده تری وجود داشته باشد که علایق و لذت های زندگی در انسان ها پرورش یابد و زندگی برای آنانی که می خواهند لحظاتشان یک نواخت و کسل کننده نباشد جذاب گردد.

منتظر نظریاتتان هستم. بدرود.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  |