خویشتن

نکاتی چند در باب انسان،طبیعت و ماوراطبیعه

با این دشمن چه می توان کرد؟

با این دشمنی که از رگ گردن به آدم نزدیکتر است چه باید کرد؟ ما آدم ها همیشه برای حل انواع مشکلاتمان به دنبال دلایل مختلف می گردیم. یکی می گوید شانس ندارم آن دیگری جایی که در آنجا به دنیا آمده است را عامل بدبختی خودش می داند و آن یکی می گوید اگر خانواده ام این طور نبود و آن طور بود حتماً من در این وضعیت که الآن بودم نبودم و از این حرفها که همه آدم ها بدون استثناء با خود دارند.

اکثریت قریب به اتفاق آدمها احساس خوشبختی و سعادت ندارند. این یک حرف و ادعای بی پشتوانه نیست. سری به دفاتر دکترهای روانشناس بزنید و رزومه آدمها و موقعیت اجتماعی و اقتصادی آن ها را بسنجید نتیجه را می بینید. هرکسی دنیایی در درون خود دارد که خود می داند در آن چه خبر است و ماسکی هم به صورت دارد برای دیگران. این دیگران از همکار و رئیس و همسایه را شامل می شود تا پدر و مادر و همسر و فرزندان و فاجعه بارتر از همه خود آن آدم. اینکه آدم برای فریب دیگران از نفهمیدن موقعیت خودش ماسک بزند آنقدر عجیب نیست که برای فریب خودش ماسک بزند.

همه آدم ها بدون استثتا در سردرگی تاریخی به سر می برند. شاید بزرگ ترین سئوال آدمها از گذشته تا به امروز این باشد که "واقعاً معیار درست و غلط چیست؟" آدمها در لحظه ها لحظه های زندگی خودشان داردند قضاوت می کنند و بر اساس آن قضاوت تصمیم می گیرند. کسی که قضاوت می کند باید به معیاری برای تشخیص صحیح و ناصحیح  دست یافته باشد. آدم ها همه این کارها را انجام می دهند. همه قضاوت می کنند و بر اساس آن تصمیم می گیرند اما با کدام معیار. این معیارها از کجا به دست می آید. اینکه چه چیز خوب است و چه چیز بد را آدم ها چگونه می فهمند. اصلاً خوب و بعد یعنی چه؟

هر آدمی دنیایی دارد که این دنیای آن ها این پاسخ را به آن ها می دهد. این دنیا دنیای حافظه ها و ذهنیت ها است. دنیایی بزرگ و بی سروته که آدمها از وقتی به دنیا می آیند تا زمانی که بالغ می شوند بدون آن که بفهمند آن را می سازند و تکمیل می کنند. این حافظه ها همه را محیط می دهد. محیط با تعلیمات مستقیم و غیر مستقیم خود. هر ذهنیتی که آدم ها با خود دارند به فرزندان خود هم منتقل می کنند. هر آدمی هر آنچه در ذهنش به عنوان معیار درستی و غلطی دارند اصالتاً به همان دوران برمی گردد. حال ایکاش چنین بود. بدبختی این است که محیط با تعلمیاتش ذهن را از مسیر درست اندیشیدن خارج می کند. یعنی هم داده ها و ذهنیت های غلط می دهد و هم کاری می کند که آدم نتواند درست فکر کند و برنامه ریزیها به گونه ای است که آدمها اصلاً فکر نکنند. آدم ها همه فکر می کنند اما اصلاً فکر نمی کنند بلکه در دنیای ذهنیت خود پرسه می زنند و سر آخر هم هیچ نمی دانند و برای حل مشکل خود به منابع دیگری مراجعه می کنند. بدبختی خیلی بزرگ است و انسان در بد مخصمصه ای گرفتار شده. دشمن بزرگ انسان ذهن خودش است. ذهنی که او را تا مغز استخوان فاسد کرده و خودش هم خبر ندارد. اگر همین الآن به انسان ها بگویی که تا تمام سلولهایت فاسد شده به هیچ وچه باور نمی کند می دانید چرا؟ چون توانایی فکر کردن و بررسی ندارد چون ذهن فاسد شده، چون نمی داند اصلاً چطور باید تشخیص دهد که آیا این حرف درست است یا نیست. یک کلاف سردرگم یک جهل مرکب و یا فاجعه عظیم.

انسان موجودی حافظه ای و بی مصرف شده. روحش در عذاب، لذتی از زندگی نمی برد هیچ خود را روز به روز خراب تر و بیچاره تر می کند. چرا که نمی داند و هیچ ابزار صحیحی ندارد که بفهد چه چیز درست و چه چیز نادرست است. مثل اینکه چشم کسی را از او گرفته باشند و از او بخواهند که آنچه می بیند را توصیف کند. نمی دانم با آن چه می توان کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

چوب پنبه اي روي آب

ما آدما همه مثل چوپ پنبه هايي روي آبيم. شب كه سر به بالين مي گذاريم اگر با خودمون منصف باشيم مي دانيم كه در طول روز فقط سر ما به موجهاي آب گرم بوده و هيچ نفهميدم. اما واقعيت زندگي چيز ديگري است.

به زودي دوباره شروع خواهم كرد

از همه كساني كه به وبلاگم سر زدن و نااميد بازگشتن پوزش مي خواهم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/19ساعت 6:27 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

دم پاسکال گرم(حتماَ بخونید)

نقل می کنند روی بلیس پاسکال نوجوان در سر کلاس ریاض مدرسه نشسته بود. از اون کلاس های درس آخر ساعت که واقعاً هر چی از آدم بخوان میده فقط برای اینکه از کسالتش خلاص بشه. پاسکال بیچاره هم همچین حالی داشت. خسته، کسل و خواب آلود. اتفاقی که نباید می افتاد افتاد و پاسکال آروم آرم خوابش برد. همین طور که پای تخته رو نگاه می کرد سرش را به دیوار کلاس تکیه داده بود و خوابش برد. از او خواب هایی که خیلی هم لذت داره. خوشبختانه آخرهای کلاس هم بود و دبیر ریاضی خیلی برایش مهم هم نبود که کی خوابه و کی بیداره. تقریباً ۱۰ دقیقه به آخر کلاس مونده بود که دبیر ریاضی درسش تموم شد. یک نگاهی به ساعتش انداخت و دید که هنوز وقت داره. برای اینکه بچه ها از این فرصت سؤاستفاده نکنند و شیطنی نکنن رو به بچه ها کرد و گفت بچه ها برای اینکه از این فرصت ده دقیقه ای استفاده کنیم من مثل هر هفته ۱۰ تا مسأله ریاضی پای تخته می نویسم و شما هم آخر دفترتون اونارو یادداشت کنید" یکی از بچه ها گفت آقا ببخشید چرا آخر دفتر مگه مثل همیشه قرار نیست هفته دیگه حلشون کنیم؟ استاد جواب داد خیر چون اینا مسائلی نیست که شما بتونید حل کنید و فقط همراهتون باشه. همون بچه اصرار می کنه که بیشتر بدونه. معلم می گه اینا سئوال هاییه که حدود ۱۰۰ سال ذهن همه ریاضی دان ها رو به خودش مشغول کرده. اینارو داشته باشید وقت هایی که بیکارین روش فکر کنید فکرتون باز می شه. بچه ها هم هرکدوم به شیوه خودشون قبول کردند و معلم شروع کرد به نوشتن مطالب. سئوال دهم که تموم شد زنگ خورد. زنگ که خورد ولوله بر پا شد یک عده از بچه ها که سئوال ها رو نوشته بودند با عجله دفتر و کتاب ها رو جمع کردند و بقیه هم که ننوشته بودند نیمه کاره سؤال ها رو رها کردند و کتاب و دفتر ها رو جمع کردند. این سرو صداها پاسکال خسته رو از خواب بیدار کرد. تا بیدار شد دید پای تخته پره از سئوالهای ریاضی. خواست از یکی از بچه ها بپرسه که موضوع این سئوال ها چیه ولی کسی پاسخگو نبود. وقتی زنگ می خوره اصلاً انگار پرنده ها از قفس فرار کنند همه فقط به این فکرن که خودشونو به در خروجی برسونن. پاسکال بیچاره مأیوس شروع کرد به نوشتن سئوال ها. با خودش فکر کرد خوب معلم ریاضی همیشه ۱۰ سئوال می ده واسه هفته دیگه. حتماً این ها هم از همون سئوال هاست. همه رفته بودند و پاسکال می نوشت. تا اینکه سئوال ها تموم شد.

یک هفته از اون موضوع گذشت. نیم ساعت مونده به کلاس ریاضی پاسکال سر کلاس درس قبلی بود. یک دفعه یاد مسائل ریاضی افتاد. همین طوری خیلی آروم با آرنجش یک سقلمه ای به بقلیش زد.

- پاسکال: میشه دفتر ریاضیتو بدی؟

-همکلاسی: واسه چی می خوای؟

- پاسکال: سئوال های هفته پیشو می خوام؟

- همکلاسی: واسه چی می خوای؟

- پاسکال: می خوام جواباشو ببینم

- همکلاسی: کدوم جوابا؟

- پاسکال (در حالی که عصبانی شده): بابا همون مسائلی که آقا هفته پیش گفت واسه این هفته حل کنیم

- همکلاسی: بیشعور اونا واسه حل کردن که نبود

- پاسکال (در حالی که چشماش از حیرت گرد شده بود) یعنی چی مگه نباید حلشون می کردیم (ته دلش کمی خوشحال شده بود)

- همکلاسی: نه خره!

- پاسکال: چرا؟

- همکلاسی: چون اونا حل نمیشه. آقا گفتند نمیشه

- پاسکال (در حالی که بدجوری گیج شده بود) یعنی چی. ولی من ۶ تاشو حل کردم

- همکلاسی(با صدای بلند) چه کار کردی؟ حل کردی؟ چرند نگو اونا حل نمی شن. امکان نداره!

- پاسکال (با حالت ترسیده چون تمام کلاس از جمله معلم داشتند به این دو نفر نگاه می کردند) ساکت بود.

ولی حرف پاسکال راست بود. در کلاس ریاضی پاسکال نشون داد که ۶ تا از مسائل پاسخ داره و اون تونست اونارو حل کنه و این گونه پاسکال ۶ مسأله از مسائل قرن رو حل کرد. اما چرا؟ شاید شما بخواید بگید پاسکال دانشمند و نابغه بود. که البته بود. پاسکال بعدها یکی از بزرگترین ریاضی دانان و فیزیکدانان عصر خودش شد. حق با شما است اما به نظر من نه. علت اینکه او پاسخ ها رو پیدا کرد این نبود. علت اصلی یک مسأله خیلی ساده بود. پاسکال نمی دونست که این ها رو نمیشه جل کرد. فقط نمی دونست.

در دنیای ما هر آنچه فکر می کنیم می دونیم رو اصلاً نمی دونیم چون بدون اینکه بهش فکر کنیم برای ما تعریف کرده اند. به ما گفته اند جواب سئوال ها چیست. قبل از اینکه سئوالی برای ما به وجود بیاد. برای همین ما سوالی نداریم چرا؟ چون فکر می کنیم همه چیزو می دونیم. دنیای ما دنیای از پیش تعریف شده است دنیای که به ما گفته ان چی جواب داره چی جواب نداره چی بده چی خوبه چی درسته چی غلطه و الی آخر. فقط اگر اینار و ندونیم شاید بتونیم خودمون با فکر خودمون تشخیص بدیم. پاسکال کار مهمی نکرد. فقط چون پیشفرض و ذهنیتی نداشت تونست مسائلو حل کنه. حالا فکر کنم بشه فهمید چرا ما نمی تونیم مسائل زندگیمونو به درستی حل کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

عجب حالی داشت بی نظیر بوتو

یک دیپلمات برجسته رو فرض کن مثل بی­نظیر بوتو که همین چند وقت پیش مرحوم شد. فرض کن بی­نظیر بوتو برای ایراد سخنرانی انتخاباتی به  ایالت راول­پندی رفته. او الآن در حال سخنرانیه. در اواسط سخنرانیش یک دفعه یک نفر از فاصله نزدیک به یک تفنگ به سمت او یک تیر شلیک می­کند. این تیر دقیقاً به مرکز قلبش نشانه رفته شده (فرض می کنیم چون تیر به گردنش خورده بوده مثل اینکه) و اصلاً رد خور نداره. یعنی در زمان بسیار کوتاهی یعنی زیر یک ثانیه مرگ بدن او حتمیه. خوب این اتفاق می­افته و تیر به مرکز قلبش برخورد می­کنه و بدن جا در جا کشته می­شه. حالا خوب دقت کن. فکر می­کنی خود بی­نظیر بوتو راجع به این اتفاق چی فکر می­کنه. بیا صحنه رو از دید بوتو نگاه کنیم. بوتو در حال سخنرانیه بسیار پر احساس و آتشینه. او صحبت می­کنه و مردم به او نگاه می­کنن و او رو مورد تشویق قرار می­دن. بوتو به صحبتش ادامه می­ده اما یک دفعه نگاه می­کنه می­بینه انگار یک اتفاقی افتاده. او داره صحبت می­کنه اما می­بینه مردم یک دفعه سراسیمه می­شن و اصلاً یک بلبشویی می­شه که نگو. بوتو با خودش می­گه بابا من دارم حرف می­زنم ا اینا چرا اینجوری می­کنن؟ نمی­فهمه یک کم که دقت می­کنه می­بینه مردم به سمت جایی که او ایستاده حمله می­کنن و دارن به یک چیزی که روی زمینه دقت می­کنن. اون هم به هوای مردم به پایین نگاه می­کنه با کمال تعجب می­بینه یک جنازه روی زمینه. باور نمی­شه آخه جنازه کیه روی زمینه. که این اتفاق افتاده که من نفهمیدم. کی اینو کشته که این قدر خونیه.  خوب که دقت می­کنه می­بینه این قیافه آشنا است. وای خدایا چقدر شبیه خودشه. یعنی چه آخه. هرچی به این طرف و  اون طرف نگاه می­کنه نمی­فهمه جلوی یک نفرو می­گیره که بپرسه ولی هرچه سئوال می­کنه طرف محل نمی­کنه و به یک سمت دیگه می­دوه. ای بابا اینجا چه خبره. هر کاری می­کنه کسی بهش توجه نمی­کنه نزدیک جناز می­ره وای خدایا در کمال ناباوری می­بینه این جنازه انگار خودشه ولی آخه چجوری میشه خودش باشه خودش که زندست. دست می­زنه به بدنش و خودش رو لمس می­کنه. همه چیز سر جاشه و هیچ چیز عوض نشده. پس اون کیه روی زمینه. بیچاره بی­نظیر گیجِ گیج و مبهوته.

اینی که برات تعریف کردم حالِ اغلب آدم­هاییه که می­میرن. اصلاً شوکه می­شن که چی شده. هیچی عوضی نمی­شه اما جنازه خودشونو می­بینن. این صحنه رو تعریف کنم که کمی احساس وضعیت آدم بعد از مرگ درک بشه که چجوریه. می­بینی که بعد از مرگ فرق چندانی با وضع عادی نداره. اما خوب آدم چون بدنش رو از دست می­ده ارتباطش  و دسترسی­اش از مرتبه اولیه قطع می­شه. نکته فقط در همین جا است. یک موجود زنده مخصوصاً یک آدم با یک بدن در هر مرتبه حضور داره. اگر بدن رو ازش بگیری خودش سرجاشه و هست اما دیگه توی او فضا و زمانه و توسط آدمهای روی زمین اصلاً نه لمس میشه نه دیده می­شه نه هیچ چیز دیگه. کسایی هم که این بدن سنگین رو از دست می­دن برای یک مدت کوتاهی هنوز این وضعیت رو می­بینند اما بعد از مدتی این ارتباط هم معمولاً قطع می­شه و به فضاهایی می­رند که دیگه ارتباطی ندارن با آدم­ها مگه از طرق دگه مثل خواب و اینجور چیزا. ولی آدم­هایی روی زمین به محض اینکه کسی بدنش رو از دست داد دیگه هیچ ارتباطی نمی­تونن باهاش از ظاهر داشته باشن مگر از باطن از طریق خواب یا از طریق مدیوم­ها و غیره.  این رو تویی که این مطالبو می خونی توی ذهنت حک کن که مرگ یک رخداد صوری و ظاهریه. طبق قوانین خلقت مرگ به معنی نابودی عملی غیر قانونیه و اصلاً وجود نداره. هیچ موجودی نمی­میره و ابدیه و این فکر که انسان می­میره و نابود می­شه مطلقاً غلط و بر خلاف حقایق خلقته
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

استاد کیست؟

دوستان بسیاری از من می خواهند که بیشتر از مشخصات استاد بگویم. آن چه باید بگویم این است که شناخت گوینده آنقدر اهمیت ندارد که تعلیمات و آموزه های ایشان اهمیت دارد. شناخت تعلیم دهنده برای کسی که اهل کار باشد و به فهم و دانایی اهمیت بدهد کمکی نمی کند. اما چیزی که می توانم بگویم این است که استاد اکنون در حدود 72 سال از دوره عمرشان می­گذرد. ایشان را کسی نمی­شناسد و از ایشان کتابی، مقاله­ای سخنرانی و چیزی در جایی وجود ندارد به عبارت دیگر کسی ایشان را به عنوان نویسنده نمی­نشناسد. ایشان مدرک تحصیلی خاصی در رشته­ای علمی، فنی یا چیز دیگر ندارند. برای همین کسی ایشان را به واسطه رتبه و مدرک علمی خاصی که داشته باشند نمی­شناسد. ایشان ثروت و تمکن مالی ندارند که به واسطه آن در جامعه مورد شناخت یا پذیرش باشند و هر آنچه را که شما فکر کنید امروزه عامل مقبولیت یک آدم است برای اینکه به حرف­های او گوش دهند و به آن اهمیت دهند را ایشان ندارند. بنابراین برای کسانی که معیار اندیشه کردنشان به موضوعات توجه و مقبولیت عام است و فکر می­کنند اگر کسی به هر دلیلی اگر معروف نبوده و مورد توجه نباشد نمی­توان به گفته­هایش توجه کرد حرفی برای گفتن ندارند. کسی ایشان را تأیید نکرده و یا به ایشان اعتباری نبخشیده است. اعتبار ایشان از خود حقیقت سرچشمه می­گیرد. یعنی اگر کسی محقق باشد و برای فهمیدن حقایق نه به منابع و مراجع بیرونی مراجعه کرده بلکه تنها از درک و فهم سلیم انسانی خود بهره گیرد می­تواند با ایشان به گفتگو بنشیند. ایشان یک عارف و درویش­اند و شناخت حقایق زندگی و ارزش­های آن را از درون خود آغاز کرده­اند. این را برای دوستانی می نویسم که در مورد استاد کنجکاو هستند.

اگر در خانه کس است یک حرف بس است


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 1:58 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

تقدیم به دوست رنج کشیده ام محمد جواد طواف

جواد عزیزم.

استاد می گویند آن چه انسان ها را از مراتب پست و حقیر و دون به مراتب عالی و برتر انسانی می رساند نه پند و موعظه و حرف نه  اعتقادات و اخلاقیات و نه هیچ چیز دیگر است که تحمل فشارها و سختی ها است. فشار و سختی چیزی است که همه ما انسان ها از آن گریزانیم و آن را بد و مذموم می دانیم حالی که دوای همه دردها و ناهنجاری های ما تحمل و پذیرش رنج ها و سختی ها است. انسانی که سختی کشیده باشد و بار رنج به دوش کشیده باشد علاوه بر اینکه قدر عافیت می داند انبوهی از ناخالصی ها و ناهنجاری های خود را با فشارهای کشیده تخلیه می کند و از خود دور می کند حافظ می گوید:

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست       که عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد

ما آدم ها همیشه به دنبال راحتی و رفاهیم و همیشه می خواهیم در امنیت و آرامش به سر بریم. این خواست غلط نیست اما رشد دهنده نیست. کسی که فشاری ندارد و رنجی نکشیده آدم نیست هرچند که ظاهری موجه و مقبول داشته باشد و از همه این ها مهمتر چنین آدمی هیچ نمی فهمد و دانایی ندارد چون خالص نیست و ناهنجاری ها و ناخالصی ها از او دور نشده تا دانایی در او ظهور کند.

شاید هیچ چیز مرا بیش از دیدن تو در جمع کسانی که سخت برای انسان شدن تلاش می کنند خوشحال نکرد. وقتی تو را آرام و قوی و عارف دیدم فهمیدم بار دیگر استاد، قانون خلقت را صحیح گفته است. این جایگاهی که تو اکنون به آن رسیده ای مجانی به دست نرسیده بابت آن رنج کشیده شده است. رنجی که من می دانم و تو می دانی که چه بوده و چه بر سرت آورده. جواد عزیز باور کن اتفاقات بهانه است  برای حرکت و رشد. مسبب رنج تو هیچ نبود جز بهانه برای اینکه تو امروز به این درجه از رشد و تعالی برسی. شاید تو خودت نمی دانی که آن رنجها امروز تورا تا به این اندازه خالص و پاک کرده که توانسته ای به این اندازه مراحل رشد و ترقی انسانی را طی کنی. هیچ زحمتی بی پاسخ نیست. نابرده رنج گنج میسر نمی شود.

جواد عزیم آن چه از من خواستی را انجام خواهم داد اما بیا بگذار انسان ها سیر تکاملی حرکت خود را طی کنند. بگذار آن ها در مسیر حرکت زندگی راه خود را بیابند و به فهم و دانایی خود دست پیدا کنند. تا کسی آماده فهمیدن نباشد نمی فهمدو این یک واقعیت است.

 راستی بابت عاشقی ات تبریک! امیدوارم آن همه گرما و شیدایی که در عشق داشتی همچنان ادامه داشته باشد و به کسی که اکنون شایسته آن است تعلق بگیرد.

سپاسگذارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

یک پرسش و یک پاسخ

"پرسش: يک موجود در رابطه با وجودي که در آن زندگي مي­کند چه دِيني بر گردن دارد.؟

موجود به وجود صد در صد مديون است و بايد به وجود پرداخت کند این پرداخت کردن این است که  خدماتي که در مسير زندگي پيش مي­آيد را بايد درست انجام دهد. همان قدر که اين خدمات درست انجام گيرد ديگر مديون نخواهد بود. اين قضيه به هر حرکت عادي که در زندگي پيش مي­آيد مربوط مي­شود. خدمات را درست انجام دادن و يا درست پرداخت کردن اين است که هر قضيه­اي که در مسير زندگي پيش مي­آيد که بايد انجام دهد در آن "کار را براي خود کار انجام دهد". زيرا اگر کار را به خاطر قضيه­ ديگري انجام دهد آن کار جهت خودخواهانه خواهد گرفت و عمل به جاي اين که به اصطلاح صالح باشد ناصالح خواهد بود. تصور نکنيد اين که مي­گويم اگر کار را براي خود کار انجام ندهيد يک دستور غیراخلاقي يا دستوري خلاف مقررات است و شما مرتکب عمل ناصالحي شده اید و مثلاً در دادگاهي یا در جايي حکمي براي شما صادر می شود و يا مجازاتي تعيين می شود. خير، منظور اصلاً اين نيست. منظور اين است که اگر کسي کاري را به خاطر خود کار انجام دهد و هدف ديگري را تعقيب نکند به وجود خدمت کرده است. نتایج و منافع این چنين کاري به طور خودکار و اتوماتيک انجام مي­شود و به هدف مي­خورد و پرداختي که موجود به اين شيوه به وجود مي­کند بسيار گرانبها است. براي اين که اهميت موضوع را نشان دهم مثالي مي­زنم. فرض کنيد اطرافيان يک سازمان سلطنتي و شخص شاه که قدرت اصلي یک کشور است وقتي کاري یا خدمتی براي شاه انجام مي­دهند اين کار را براي خود کار انجام مي­دهند و مانند بسياري ديگر که هر کاري را به خاطر قضيه ديگر انجام مي­دهند و مدام منافع خود را در نظر مي­گيرند کار نمي­کنند. چنين پرداختي نمونه­اي از پرداخت درست و صالح است. نتيجه اين است که با چنين کاري ديگر مديون نخواهيد بود چون پرداخت درست انجام شده است. البته بايد توجه داشته باشيد که اين درست پرداخت کردن مرتبه محدودي ندارد که بگوييم مثلاً تا اندازه مشخصي که پرداخت کرديم ديگر جا ندارد. پرداخت هر چه قدر که خالص­تر باشد مرتبه فراتري را شامل مي­شود. اين ميزان به حدي است که اگر درجه خلوص پرداخت هرچه فراتر رود پرداخت به وجود به همان ميزان عالي­تر و بهتر خواهد بود. اما نکته جالب اين جا است که وجود هم طبق قوانين خودش بازپرداخت خواهد داشت. من اين موضوع را چندين بار تجربه کرده­ام و هر بار بر اين مورد صحه گذاشته شد که وجود پنجاه و يک درصد نتيجه را به خود موجود مي­دهد و چهل و نه درصد مابقي را خود بر مي­دارد. ...."

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

بخش هایی از یک نوشته

"....يکي از مهم­ترين نتايج زندگي چه براي انسان، حيوان، گياه و حتي اشياء (که انسان هنوز اطلاع ندارد آن­ها هم زنده هستند و روح و شخصيت دارند) تجربياتي است که به دست مي­رسد و اين تجربيات هرگز از موجود جدا نمي­شود و موجوداتي که زندگي­هاي بيشتري کرده­اند با تجربه­تر و به ارزش­هاي زندگي و جهان آگاه­ترند و وجود لايتناهي که زندگي مي­کند دائماً تجربه مي­گيرد و اين تجربيات به وسيله سازمان­هاي بي­نهايت عظيم مانند بايگاني­هاي کامپيوتري و يا ديسک­هاي ضبط دقيق و بايگاني­هاي دانشگاه­ها، سازمان­هاي تحقيقاتي، سازمان­هاي علمي بزرگ و کوچک ثبت و ضبط می­شود و براي ضبط تجربيات علمي، هنري، صنعتي، تجاري، اجتماعي، روانشناسي، انسان شناسي و غيره و هر چه بدست انسان مي­رسد در بايگاني­هاي تجربي دنياي روي زمين انسان ثبت و ضبط و بايگاني وجود دارد. براي تک تک افراد نيز چنين است. براي کل وجود نيز چنين است و ذرات عالم چون عمر زيادي کرده­اند واجد تجربيات و دانايي­هاي بسيار عظيمي هستند. علاوه بر ذرات تجربيات ساخت­ها از اتم ئيدروژن تا ساخت­هاي بزرگ که بزرگ­ترين آن­ها را مي­توان به بدن انسان نسبت داد نيز به همين ترتيب است...."

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 11:24 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

وقتی کجی سور آور است

این بار که برای برنامه کار تور سفری یک روزه به شهر پیزای ایتالیا داشتم موضوع جالبی به ذهنم رسید. داشتم فکر می کردم چرا ایتالیایی ها برج کج پیزا را با مهندسان برجسته و ماهری که دارند راست نمی کنند. البته دهه ها است که بحث صاف کردن این برج در میان معماران و مهندسان ساختمان مطرح است. من همیشه شنیده ام که متخصصان مختلفی ار نقاط مختلف دنیا برای صاف کردن این برج کج شده به پیزا سفر کرده اند و یا طرح هایی نیز ارائه کرده اند حتی اقداماتی در زیر سطح برج برای مقاوم سازی برج انجام شده اما تا به حال حداکثر کاری که انجام شده این بوده که از هرچه بیشتر کج شدن برج تا جایی که ممکن بوده جلوگیری شود. با این که گفته می شود این برج را نمی توان به شکل طبیعی بازگرداند و صاف کرد اما باز هم برای من قانع کننده نیست که پس از دهها سال تلاش و پیگیری راه حلی برای این کار وجود نداشته باشد. به نظر من راه حل وجود دارد و یا می تواند وجود داشته باشد اما فکر می کنم ایتالیایی ها و یا حداقل مردم شهر پیزا خیلی علاقه ای به صاف شدن این برج ندارند.

پیزا شهری است در جنوب غربی ایتالیا و نزدیک مدیترانه با بیش از ۱۰۰ هزار نفر جمعیت .شهری است که شهرت آن تنها مدیون این برج و کج شدن آن است. به راستی اگر این برج کج نمی شد و این کجی شهره آفاق نمی شد کجا پیزا تا این اندازه می توانست از توریست هایی که برای دیدن این برج از سرو کول هم بالا می روند سود ببرد. پس اگر روزی کسی پیدا شود که طرحی برای صاف کردن این برج داشته باشد بعید است مردم پیزا با آن موافقت کنند. این جا است که باید گفت اشتباه مهندسی که چنین بی کفایتی و ناتوانی از خود نشان داده عجب سودی به جیبت همشهریان خود سرازیر کرده است. پس درست کار کردن همیشه پر سود نیست گاهی هم کجی سود آور است

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/08/29ساعت 1:41 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

چرا غذا خوردن جذاب نیست؟!!

زندگی یک سری قوانین دارد که دانستن آن گاهی به معنی نجات از خیلی بحران های به ظاهر ساده است. دیشب خدمت استاد بودم و ایشان راجع به همین مقوله صحبت می کردند.

ایشان می گفتند نمی دانم چرا انسان ها یک سری نکات خیلی ساده را نمی فهمند. مثلاً آدم ها نمی دانند که هر چیز که فراوان باشد و در دسترس باشد آرام آرام جذابیت استفاده از خود را از دست می دهد. یک مثال خیلی ساده. قدیم ها که هنوز بشر به این رشد و تعالی در تکنولوژی و علم نرسیده بود مواد غذایی بسیار کم و یا محدود بود. شاید در حدود ۱۰۰ سال پیش ما به هیچ وجه تا این اندازه مواد غذایی متنوع و فراوان در اختیار نداشیم. این ما منظور فقط ایران نیست بلکه در کل جهان نیز چنین بود. علاوه بر آن هزینه غذا زیاد بود و گاهی برای خوردن غذایی مکفی و مغذی باید مبالغ قابل توجهی پرداخت می شد. همچنین به عمل آوردن مواد غذایی هم سخت بود به همین دلیل قیمت و ارزش آن زیاد بود. برای همین انسان ها به راحتی نمی توانستند غذای زیادی به دست آورند و بسیاری از مردم حتی اغلب گرسنه و یا حالتی از گرسنگی داشتند. اما این کمبود در عین که ناشی از نبود چیزی داشت (که این چندان مثبت هم به نظر نمی رسید) اما مزیت بسیار زیادی در بطن خود داشت. انسان ها از غذا بسیار لذت می بردند. البته مقوله لذت غذایی به این سادگی ها نیست اما یکی از عوامل لذت انسان ها از غذا همین بود. یعنی در دسترس نبودن زیاد غذا. انسان های امروز اصلاً مفهموم لذت غذایی را به درستی درک نمی کنند. در بسیاری از جوامع و در آن جوامع خانواده ها آنقدر مواد غذایی زیاد و مرتب در دسترس است که اشتهای آدم ها نسبت به غذا کم شده و یا حداقل غذا جذابیت چندانی ندارد. امروزه نزد مردمان نقاط مختلف غذا خوردن یک عادت و تفنن است تا یک جذابیت عالی و اصیل.

کسی بهره درست را از فعالیت به ظاهر ساده ای مثل غذا خوردن می برد که بودن در حضور غذا او را شاد کند. آدمی که از دیدن غذا شاد نمی شود و احساس خوبی پیدا نمی کند دچار مشکلات فراوان است و نظام تغذیه او ایراد پیدا کرده  است.

آن چه نوشته شد یک مثال بود. اگر برای شما که این نوشته را می خوانید غذا خوردن بیشتر یک عمل عادتی است و یا برای کم نیاوردن انرژی بدن غذا می خورید بدانید که نباید غذا و مواد خوراکی را زیاد در دسترس خود قرار دهید. اگر مدیر یک خانواده هستید حتماً به خاطر بسپارید که کودکان خود را از هم اکنون تربیت کنید که فردا به سرنوشت شما دچار نشوند. در خانه خود مواد غذایی فراوان در دسترس قرار ندهید. بگذارید همیشه کمی کمبود مواد غذایی احساس شود. بگذارید هرچیز را که می خواهید در دسترس نداشته باشید. برای حفط کیفیت و جذابیت های زندگی لازم است کمی از توسعه مادی بپرهیزید تا کیفیت ها و جذابیت های ساده زندگی به جای نخستین خود برگردد.

باردیگر به فیلم هایی که از انسان های اولیه به نمایش گذاشته می شود دقت کنید. برای یک انسان ابتدایی زندگی همین زندگی عادی که ما اکنون به هیچش می انگاریم و برای ما جذابیتی ندارد بی نهایت جذاب و شادی آورد بود. یک انسان نخستین اگر بر حسب اتفاق غذایی می یافت از شادی گویی معشوق خود را یافته است. اما بیچاره انسان امروز که از این لذت محروم است. شاید بعضی ها جذابیت غذا را با خوش اشتهایی اشتباه بگیرند. کسی که اشتهای خوبی دارد البته دستگاه هاضمه خوبی دارد اما به این معنی نیست که لذت غذا را درک می کند. لذت غذا زمانی است که فرد از غذا خوردن انرژی کیفی و معنوی دریافت کند نه فقط انرژی مادی برای سوخت و ساز بدن. مثلاً از دیدن و خوردن غذا شاد شود مثل زمانی که یک خبر خوشحال کننده به او رسیده است. غذا خوردن باید کیفیتی مشابه این به دست دهد وگرنه تنها یک ماده ای است برای کمک رسانی به سوخت رسانی بدن.

این جملات به این معنا نیست که باید به زندگی انسان اولیه بازگردیم به هیچ وجه منظور تنها این است که فراوانی و در دسترس بودن همه چیز را از اطراف خود کم کنیم. این یکی از راههای بازگرداندن جذابیت های طبیعی است.

موفق باشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/05/17ساعت 7:56 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

فهم خود را با اطلاعاتی که به شما رسیده آلوده نکنید!!!

".....شما نمی­دانید که گنج شایگان در اختیار دارید. فقط خبر ندارید. بی­نهایت بزرگ و با عظمت هستید اما به این گنج روجوع نمی­کنید. گنج بزرگ دارید اما در فقر زندگی می­کنید. ممکن است به کسی که گنجی در اختیار دارد حق دهید چون بی­خبر است اما اگر کسی بگوید که من از درک، فهم و عواطف "خود" اطلاع ندارم آیا شما به او حق می­دهید؟ آیا چنین کسی را شما مقصر نمی­دانید؟ شما در تمام عمرتان یک بار به او اجازه ندادید که ظهور کند.

بارها در مجالس مختلف دیده­ام که اگر یک بچه فهیم بخواهد در حضور به اصطلاح بزرگان حرفی بزند به او اجازه صحبت کردن نمی­دهند و فوراً دهان او را می­بندند. در حالی که نمی­دانند همان بچه که به خیال این به اصطلاح بزرگان چیزی نمی­فهمد از همه بهتر می­فهمد. این رفتاری که این آدم­های بزرگ با آن کودک می­کنند هر کسی با خودش می­کند. این "خود" همان کودک بی­نهایت دانا و فهیم است و این آدم­های بزرگ و ظاهراً فهیم همین ما هستیم که الآن ظاهراً داریم زندگی می­کنیم. این آدم بیچاره به جای بها دادن به فهم و ادارک خود می­گوید که من نمی­فهمم و باید نوکر این اطلاعات و داده­هایی باشم که به من رسیده­ است.

یک بار امتحان کنید ببینید می­توانید منهای اطلاعات یک بار اندیشه کنید! اگر بخواهید موفق خواهید شد. کجای این کار مشکل است؟!! می­دانم که تصور می­کنید این قضیه اینقدر مهم نیست. چون انجام نداده­اید این تصور را دارید. اما من به شما توصیه می­کنم که اگر این کار را انجام دهید یعنی به جای مراجعه به اطلاعاتی که به شما رسیده به فهم و درک "خود" رجوع کنید بی­نهایت با انسان­های دیگر متفاوتید و بزرگ و فهیم هستید. نیازی نیست شما دانشمند باشید که خود فکر کنید. اشتباه نکنید. هر آدم سر و ساده­ای می­تواند این کار را انجام دهد. هر آدمی می­تواند تنها به فهم و درک خود رجوع کند. چه چیزهایی در عالم گفته شده که از این حرف مهم­تر باشد؟...."

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/04ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

مراجعه به خود تنها راه حل مشکلات

برای حل مشکلات خود در زندگی کم و بیش ناتوانید. اما توانایی حل صحیح آن ها در همه وجود دارد. برای پاسخ هر پرسشی و گره گشایی از هر مشکلی تنها راه مراجعه به "خود" است. آن چه در شما باقی است و برای هر پرسشی به آن مراجعه می کنید چیزی نبست جز مجموعه ای از محفوظات برگرفته از محیط، تربیت و حتی ژنتیک. پر واضح است که وقتی می خواهید اندیشه کنید تقریباً نمی توانید از عقل و فکر خود استفاده کنید زیرا اندیشه های مزاحم و تخیلات بیهوده با فکر شما تداخل می کند. به همین دلیل است که در یافتن راه حل ها ناتوانید و به غلط تصور می کنید فکر شما قادر به شناسایی مشکلات و حل قضایا نیست. نیتجه آن است که باید به منابع دیگر غیر از عقل و فهم خود مراجعه کنید. به کتاب ها، انسان ها و آراء و نظرات دیگران. حتی این اعتقاد غلط عمومیت دارد که فکر و عقل از حل مسائل ناتوان است.

بدترین وناگوارترین اتفاق این خواهد بود که مراجعه به منبعی غیر از خود، شما را از خود بیرون می برد و توانایی را از شما می گیرد. مثل پادشاهی که به جای آن که بر تخت سلطنت خود نشسته باشد بر روی یک سکو در گوشه های از خیابان های شهر نشسته باشد. کسی او را نمی شناسند و دستورات او را نمی خواند. او بر روی تخت خود و با دیهیم پادشاهی خود پادشاه است.

انسان نیز چنین است. از تاج و تخت خود استعفا کرده و در خیابان های شهر پرسه می زند. وقتی می خواهد تصمیمی بگیرد فوراً به دیگران مراجعه می کند و از فهم خود هیچ بهره ای نمی برد حتی گاهی بد و ناپسند هم می داند که از فهم خود بهره ای ببرد. وقتی شما برای حل مشکل خود به آن چه به شما رسیده تنها بسنده می کنید و آن را نصب العین قرار می دهید هیچ وقت نخواهید توانست تاج تخت پادشاهی خود را باز پس گیرید. وقتی معتقدات، عادت ها و حالت ها بر انسان حکومت کند او به تاج و تخت خود باز نگشته است و از هر موجودی ناتوان تر و مفلوک تر است.

باشد که اندیشه کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/03ساعت 3:26 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

هر که با دم هم دم است او آدم است

باور کنید زندگی چیزی جز لذتی نیست که می بریم. ای وای به جان عزیز آقای آیوال که فکر می کند من می خواهم همه چیز را منطقی و علمی حل کنم و دون خوان را به من معرفی می کند هیج نمی خواهم از آن حرف ها بزنم ولی باور کنید ما این همه دردسرها در زندگی را برای چه آخر پشت سر می گذاریم؟ هدف از زندگی چیست؟

چند روز پیش یاد دوران درس و مدرسه و کنکور افتادم. بچه هایی که سن و سالتان به اندازه من است به خاطر دارید که فکر می کردیم اگر دانشگاه قبول شویم انگار همه مشکلات ما برای همیشه حل است؟ دیدید این طور نبود؟ در هر مرحله زندگی، آدم را یک جور فیلم می کند؟ چند بار باید تجربه کنیم که همه این ها فیلم است. وقتی گذشت انگار که اصلاً نبوده است.

خوب نتیجه چه می خواهم بگویم. صاف و ساده بابا ول کنیم سرگرمی ها را. فرض کنید شغل مورد نظرمان را پیدا کردیم. فرض کنید پول زیاد درآوردیم فرض کنید همسر مورد علاقه را پیدا کردیم. فرض کنید به کشور مورد دلخواه را برای تحصیل یا مهاجرت پیدا کردیم. مشکل حل می شود؟. به خدا که حل نمی شه؟ در او موقع مجدداً دنبال یه چیز دیگه هستیم باز یک فیلم جدید. میدونید چرا چون ما همه اش می خواهیم محیط را عوض کنیم اما هیچ تلاشی برای عوض کردن خودمان نمی کنیم. اشتباه همین جا است. وقتی می بینم آدم هایی در اوج بدبختی (که از نظر ما بدبختی است) واقعاً هیچ احساسی از بدبختی خود ندارد به فیلم بودن ماجراهای زندگی ایمان می آرم. همه در یک بازه زمانی ۷۰ یا ۸۰ ساله برای یک سری نقش انتخاب می شویم و بعد هم از صحنه زندکی خارج می شوی و بدبختی اینه که فکر می کنیم این نقش ها و اتفاقات واقعیت داره. خوب اگه داره پس چرا بعد از مدتی محو می شود و دیگر اثری از آن نیست.

تازه از این ها گذشته این همه جان می کنیم زمانی فرا می رسد که با همه این ها باید خداحافظی کنیم و بریم یک جای جدید به نام دنیای پس از مرگ زندگی کنیم. خوب که چی؟

من که ول کردم این چیزارو شما اگر دلتون می خواد ادامه بدید.

چه زیبا گفت مولوی

دم غنیمت دان که عالم یک دم است

هر که دم هم دم است او آدم است

+ نوشته شده در  جمعه 1386/02/28ساعت 10:17 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

راستی روزی روزگاری وبلاگی بود

چند روز پیش اتفاق جالبی افتاد

دوستی که نمی شناختمش به من ایمل زد و مرا به یاهو مسنجرش دعوت کرد. من پذیرفتم اما سئوال کردم ببخشید شما را نمی شناسم. ایشان بعد از مدتی جواب داد با شما (یعنی من) از طریق وبلاگ آشنا شدم

بعد یادم آمد روزی روزگاری وبلاگی بود. گفتم بیام ببینم اینجا چه خبر است. راستی کسی هنوز هست که به اینجا سر بزند؟ دوست دارم بدانم اگر کسی هست یک پاسخی برای من بگذارد

سال خوبی داشته باشید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/23ساعت 1:23 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

در"خود" مستقر بودن با حواس پنجگانه

"...حواس پنجگانه ­اتان را باید تقویت کنید. منظور من این نیست که تمرین کنید تا حواستان ورزیده شود منظورم این است که حواستان را باید به زندگی اصیل خودش بازگردانید. وقتی مثلاً می­خواهید بینایی را زنده کنید باید وقتی به چیزی نگاه می­کنید سعی کنید "خود"تان نگاه کنید با این کار هم به "خود"تان نزدیک می ­شوید و هم بینایی زنده می­شود. این زنده بودن مفهوم خاصی است. موجودات همه زندگی می­کنند اما تنها بعضی درست­تر و کاملتر زندگی می کنند اما اکثراً زندگی نمی­کنند و خیلی زنده نیستند. وقتی "خود"تان به چیزی نگاه می ­کنید نگاه شما زنده می­ شود برای این که بهتر بفهمید مثالی می ­زنم. مثلاً یک متخصص آثار هنری وقتی به یک اثر هنری مثل تابلوی نقاشی، مجسمه و یا هر چیز دیگر از این دست نگاه می­کند آن را بررسی می­ کند. این فرد "خود"ش نگاه می کند. نقل می کنند زمان میکلانژ مجسمه معروفی را که مربوط به زمان یونان باستان بوده از زیر خاک بیرون آوردند. میکلانژ به دیدن این مجسمه رفت. گفته می شود میکلانژ 5 ساعت تمام در یک نقطه ایستاده بود و به مجسمه خیره شده بود. او به یک متخصص برجسته بود و نگاه او هم نگاه متخصصانه است و به نگاه "خودش" نزدیکتر . این گونه باید نگاه کرد. این زنده شدن حواس حدی ندارد. بینایی را به عنوان نمونه مثال زدیم اما شنوایی، بویایی، لامسه و چشایی نیز به همین ترتیب است. فرد باید "خودش" این حواس را به کار ببرد.

وقتی در حال تمرین هستید و سعی می کنید مثلاً "خود"تان ببینید بعد از مدتی چشمتان سنگین می شود و احساس خواب آلودگی به شما دست می هد. چون وقتی "خود"تان نگاه می کنید چشم انرژی دریافت می کند و باید آن را هضم و جذب کند برای همین است که پلک ها به روی هم می آید. وقتی چنین شد نقش اول را به شنوایی بدهید. شنوایی نیز به همین ترتیب شروع به زنده تر شدن می کند. اگر خوب کار شود خیلی به سرعت وضع بهتر می شود و مقداری زندگی به سطح می آید. موجودات زنده نیستند و با زندگی هم رابطه خوبی ندارند. این انرژی زنده بودن را که همه موجودات از بدو تولد دارند را مدام مصرف می کنند و از آن بهره می برند اما آن را به اصطلاح شارژ نمی کنند. اما وقتی سعی می کنیم خودمان بشنویم این وضع بهتر می شود و حس شنوایی زنده می شود. همین کار را با شامه و مخصوصاًً در هنگام غذا خوردن به ذائقه می توان انجام داد. لامسه که از این نظر خیلی عالی است و خیلی خوب می توان با آن کار کرد.

در دوره رنساس که تا مراتب بسیار زیادی علم و مخصوصاً هنر رشد پیدا کرد به خاطر متخصصانی بود که در این حواس صاحب دقت بسیار بودند. در دوره های بعد در کشورهای دیگر نیز به همین ترتیب. مثلاً هنرمندی مثل بتهون در حس شنوایی صاحب دقت بود یعنی به میزان زیادی "خود" می شنید به همین دلیل هم موسیقی دان برجسته و بی نظیری بود. وقتی مثلاًٌ بتهون به موسیقی گوش می دهد "خود"ش گوش می دهد نه فقط به موسیقی که به هر صدایی با دقت فراوان گوش می دهد. این کار حس شنوایی را زنده می کند و کیفیت زندگی شروع به رشد و دریافت انرژی زندگی می کند. اثر کلی همه این کارها همان نزدیک شدن به "خود" و نزدیک شدن به زندگی است. اما اگر این کار را نکنید آن مقدار موجودی زندگی که دارید را فقط مصرف می کنید و جایگزینی برای آن ندارید.

اصولاً موجودی که بهتر می فهمد و درک می کند موجودی است که زنده تر است. فکر می کنید برای چه من همیشه از وجود این مدارس و نظام های تحصیلی فعلی گله مند هستم؟ برای این که در این مدارس و نظام های آموزشی جریان زندگی کم است و بچه ها و معلمان بیشتر مرده هستند تا زنده.

موجودی که زندگی می کند اگر در "خود" مستقر باشد مدام جذب زندگی می کند و زنده تر می شود. اگر کسی این چنین باشد هر چه بگذرد زنده تر و زنده تر می شود. وقتی یک نوزاد متولد می شود به او موجودی زندگی تعلق می گیرد اما این موجودی زندگی که همه مصرف می کنند تا زمان پیری با زندگی اصل متفاوت است. اگر موجودی در"خود" نباشد از "خود" نیز دریافتی نمی کند و و تنها از همان موجودی که در بدو نوزادی به او تعلق گرفته استفاده می کند که آن هم روز به روز تحیلیل می رود و در موقع مرگ تمام می شود.... "

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 0:55 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

عذرخواهی

واقعاً روزی که من دوباره شروع به نوشتن وبلاگ به صورت گروهی کردم کسی نمی­دانست که چه نقشه ای در سر داشتم ولی الان معلوم است. گروهی نوشتن باعث می شود آدم بتواند یک دفعه غیبش بزند و دوباره هر وقت دلش خواست برگردد. اما خوب دردسرِ آدم می افتد به کول دیگری مخصوصاً سوگند که توی بد دردسری افتاد. من هم خودم را با این وبلاگ نویسی مسخره کرده­ام. می نویسم، می نویسم و یک دفعه دیگر نمی نویسم و دیگر پیدایم نمی شود. امشب که نگاه کردم از آخرین مطلبم چقدر می گذرد وحشت کردم. دیدم بیش از چهل و پنج روز است که من چیزی ننوشته­ام و سوگند صورت وبلاگ را با سیلی سرخ نگه داشته است. دستش درد نکند. به زودی مطلب جدیدی خواهم گذاشت. (یک جور نوشتم انگار الان همه منتظر مطلب من هستند)
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/09/23ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

محقق واقعی کیست؟

"...محقق فقط به دنبال حقیقت است. اما می­دانم خواهید پرسید دنبال حقیقت بودن یعنی چه؟ مثالی می­زنم. فرض کنید فردی را می­شناسید که در سنین کهنسالی است و به قضیه­ای شاید در حدود 40 یا 50 سال است که معتقد است. مثلاً فرض کنید به دینی، آئینی، مرام و سنتی اعتقاد دارد. حال دست بر قضا با آدمی روبرو می­شود که به او می­گوید و البته ثابت می­کند که این چیزی که تو این همه مدت به آن معتقد بوده­ای کاملاٌ غلط و خلاف حقیقت است. حال می­توانید احساس کنید که این فرد بعد از شنیدن چنین جمله­ای چه احساسی خواهد داشت؟

باید گفت این آدم خیلی به اصطلاح مرد باید باشد که 60 سال به قضیه­ای سخت معتقد و پایبند باشد و حالا بخواهد درستی و نادرستی آن را بی­طرفانه بررسی کند یعنی با چنین موضوعی صادقانه برخورد کند، دلایل را بشنود و کاملاً آن را بررسی کند و ببیند که حقیقت دارد و حرفی که طرف مقابل می­زند درست است. این فرد حال چه باید بکند؟ اگر بیاید و آن اعتقاد 60 ساله خود را بیرون اندازد و آن چه را که تشخیص می­داده حقیقت دارد را دور بیاندازد و شناخت جدید را جایگزین قبلی کند این آدم، آدمی محقق با نمره 100 است. یعنی کسی که به حقیقت تا این اندازه علاقه دارد که حاضر است چنین کار مهمی انجام دهد. چنین کسی انعطاف پذیری عالی و خودخواهی بسیاری کمی دارد. باید سعی کنید خودتان را به این مقام نزدیک کنید!"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/09ساعت 6:29 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

پاسخ

در مطلب گذشته از برقراری نظام تعادل میان بهره کیفی و کمی از تغذیه صحبت به میان آمد. دوست و سرور گرامی ما به نکته­ای اشاره کردند که نیازمند پاسخ نسبتاً دقیق می­باشد

همان طور که شما اشاره کردید بدن در تغذیه عاداتی دارد. شما به خوبی به عادت پرخوری و کم خوری بدن اشاره کردید که این­ها هرکدام با تمرین قابل تغییر و تنظیم است. آن چه گفتید صحیح و کاملاً درست است و هیچ بحثی در آن نیست. اما موضوع اشاره شما مربوط به عادت­های بدن در تغذیه است اما آن چه من در مطلب پیش اشاره کردم فراتر از بحث عادت­های غذایی بود. بدن در شبانه روز نیازمند مقدار معینی مواد غذایی است. اگر از این میزان کمتر به بدن مواد غذایی برسد بدن دچار کمبود خواهد شد. آن چه من به آن اشاره کردم این بود که اگر کسی بر حسب اتفاق از میزان مواد غذایی مورد نیاز بدن خود کمتر مصرف کند چه خواهد شد. نکته قابل توجه این بود که در این شرایط وضعیت کیفی ساختمان انسان که از "من" یا "خود" نشأت می­گیرد در این بخش به کمک ساخت کمی یعنی بدن می­آید و بخش ناقص را پوشش می­دهد. این نکته می­توان گفت که نکته کاملاً جدیدی است زیرا طبق آخرین اطلاعات پزشکی اگر بدن از میزان مورد نیاز مواد غذایی خود کمتر مصرف کند دچار آسیب خواهد شد. البته اطلاعات علم پزشکی خیلی در این زمینه بی­ارتباط با واقعیت نیست چرا که بدن هر چه باشد به میزان بسیار اندکی از مواد غذایی برای ادامه حیات نیاز دارد.مثلاً یک بدن نمی­تواند 6 ماه بدون مصرف مواد غذایی زندگی کند هر چه قدر هم که ساختمان کیفی او به او کمک کند. این یک واقعیت است. این که شما گفتید انسان ها ظرفیت های ناهمگون دارند این ظرفیت مربوط به خود آن ها است نه الزاماً بدن آن ها. انسانی که اراده قوی تری دارد (اراده یک سازمان کیفی در ساختمان "من" انسان است) بهتر می تواند با عادات خود مبارزه کند زیرا وضعیت باطنی و کیفی او به او در انجام تصمیماتش کمک می کند. این ناهمگونی دقیقاً به همین دلیل است وگرنه بدن ها ساختمان مشابه دارند و تفاوتی با هم ندارند.

به طور خلاصه می توان گفت که محدوده بسیار تنگی از رفتار تغذیه در چارچوب عادت است. مثلا کسی که عادت دارد همیشه دو پرس غذا بخورد حالا اگر یک پرس بخورد اول کمی دچار فشار می شود ولی بعد از مدتی بدن خود را عادت می دهد. (البته در این جا باز خود او است که بدن را عادت می دهد). اما همین فرد هر چه تمرین کند در حالت عادی نمی تواند مثلاً یک ماه غذا نخورد. حتماً باید پس از یک یا دو روز چیزی بخورد در غیر این صورت بی حال و سر انجام نیمه بی هوش خواهد شد. از این مرحله به بعد ویژگی های ساخت کیفی انسان یعنی ساختمان "من" نقش تعیین کننده دارد. مثلاً مشهور است که یک زندانی معروف به بابی ساندس به مدت چهل روز به عنوان اعتصاب غذا هیچ تغذیه نکرد و پس از چهل روز نیز درگذشت. او کاری کرد که در شرایط عادی یک فرد شاید بیش از دو یا سه روزش را نمی تواند تحمل کند اما او این تحمل را از خود نشان داد. چرا؟ دلیل روشن است. در تمام مدت این چهل روز که بدن او به شدت دچار کمبود بوده وضعیت های حیاتی درونی و باطنی او که از مراتب باطنی بدن با مراتب سطح در رابطه اند کمبود را جبران می کنند و فرد را سرپا و زنده نگاه می دارند. به ویژه این که این فرد خود با اراده خود این کار را انجام داده بود و همین امر او را از دورن ساخت کیفی­اش تقویت می کند. این تقویت همین تغذیه از منابع کیفی و باطنی است و این نیز چیزی نیست جز استفاده از توانایی های طبیعی هر انسان.

در پایان بد نیست به این نکته اشاره کنم که گاهی مواقع از برخی افراد که به عنوان مومن و انسان های معتقد شناخته می شود برخی توانایی ها بروز می کند که موجبات حیرت انسان های دیگر را فراهم می کند و چون اطلاعی از ساختمان انسان در دست نیست این توانایی ها به اعتقادات آن ها و احتمالاٌ نیروهای فرا انسانی ارتباط داده می شود. در صورتی که اکنون این اطلاعات به ما نشان می دهد که همه این ها جملگی منبعث از خود ساختمان انسان است و از مراتب باطنی و درونی او نشأت می گیرد. به عبارت دیگر در امور انسانی هیچ نیرویی فراتر از نیروی خود انسان نقش ندارد و همواره این خود انسان است که از نیروی های درونی و باطنی خود بهره می برد و ناآگاهانه آن را به نیروی های غیبی و فرا انسانی مربوط می کند.

 موفق باشید   

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/07/18ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

یک پرسش

استاد و سروی گرامی از پاریس سئوالی طرح کردند که در این جا برای دوستانی که در جریان مطالب گذشته هستند قرار می دهم.

گرسنگي و سيري پديده فيزيولوژيکي هستند و مي توان آنها را باتمرين کم يا زيادکرد. مثلا يک فرد که با يک پرس چلوکباب سير مي شود مي تواند به تدريج با خوردن مقداري بيشتر در هر وعده آستانه احساس سيري از غذا را افزايش دهد و تا حد 2 تا 3برابر افزايش دهد که بدن مقدار اضافي را يا دفع ميکند و يا بصورت چربي ذخيره مي کند. فردي که به اين پرخوري عادت کند کم کم با خوردن يک پرس چلوکباب احساس گرسنگي مي کند که طبعا کاذب است. همين تمرين را مي توان با کم کردن غذا تمرين کرد و احساس گرسنگي را قبل از سير شدن از بين برد. بفرمائيد که در اين حالت نقطه تعادل را چگونه مي شود پيدا کرد ضمن اينکه افراد ظرفيت هاي ناهمگون دارند.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/15ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

یک تعلیم کاربردی

دیشب خدمت استاد بودم. ایشان در میان صحبت­های جالب و بسیار شنیدنی خود نکته مهم و جالب توجهی را بیان کردند و چون فکر می کنم برای شما نیز مفید است آن را به اطلاع شما می­رسانم.

ایشان شب گذشته در باب حفظ تعادل در رفتارهای روزمره صحبت کردند. اما پیش از آن لازم است کمی در مورد تعادل صحبت کنم و بعد به سراغ تعلیم استاد برویم.

همان طور که می­دانید و پیش از این هم راجع به آن صحبت کرده­ایم تعادل یک کیفیت است. تعادل از آن جمله کیفیت­هایی است که با کلیه کیفیت­ها ترکیب بند ایجاد می ­کند. یعنی چه؟. یعنی این که کیفیت فکر و تعادل کیفیت جدیدی ایجاد می کند. یعنی چیز سومی ایجاد می کند. برای همین است که می گویم تعادل با فکر ترکیب بند جدیدی ایجاد می کند.

حال فرض کنید کسی می­خواهد از کیفیت "فکر" بهره بگیرد. یعنی می­خواهد به قضیه ای اندیشه کند. یکی از چیزهایی که این فرد برای "درست اندیشیدن" نیاز دارد – منظور از درست اندیشیدن یعنی متناسب با خود دستگاهِ فکر، فکر کردن است نه پندار و تخیل- تعادل است. تعادل به فکر کمک می کند که مستقیم حرکت کند. در این صورت می گوییم فرد تعادل فکری دارد. تعادل فکری باعث می شود که فکر دقیقاً به شناخت صحیح آن چیزی که می خواهد دست پیدا کند.

شاید به کار بردن حرکت مسقیم برای فکر برای شما عجیب باشد اما اصلاً عجیب نیست. برای که موضوع را بهتر بفهمیم کیفیت تعادل در بدن را مثال می زنیم. وقتی شما بخواهید از روی لبه باریک یک دیوار عبور کنید و به آن سوی دیوار برسید بدن شما نیازمند کیفیت تعادل است. اگر بدن کیفیت تعادل نداشته باشد شما به سرعت سقوط می کنید. وجود کیفیت تعادل در بدن به اندازه است که اگر وجود نداشته باشد اصلاً فرد نمی تواند راه برود. علت این که کودک در سنینی نمی تواند راه برود همین است. کیفیت تعادل در ظرف مادی آن که مخچه است هنوز شکل نگرفته یعنی مخچه نوزاد کامل نشده است. این مثال یک مثال کمی از کیفیت تعادل بود. تعادل وقتی کمی می شود چنین صورتی پیدا می کند. اما وضعیت کیفی تر تعادل همانی است که در "روح" یا "من"انسان است. وقتی شما می خواهید فکر کنید این روح یا "من" شما است که بیشتر درگیر است و دقیقاً مثل راه رفتن نیاز به کیفیت تعادل دارید. اگر کسی در فکر کردن متعادل نباشد به هیچ وجه به مقصود که همان شناخت صحیح است نمی رسد و تنها موهومات و تخیلاتی از او به جا می ماند دقیقاً مثل کسی که تعادل در بدن ندارد و به جای رفتن به آن سوی دیوار از آن به پایین می افتد. تعادل چنین کیفیتی است که از بدن کمی تا روح کیفی همه جا حضور دارد و نقش ایفا می کند.

اما تعلیم استاد. ایشان کاربرد تعادل را در یک رفتار روزمره آدم­ها مورد دقت و توجه قرار دادند. ایشان برای نمونه غذا خوردن را مورد بحث قرار دادند. ایشان گفتند آدم ها به طور روزمره در چند وعده غذا صرف می کنند و معمولاً عادت دارند که در وعده های غذایی منظم غذا بخورند و وقتی هم که غذا می خورند تا زمانی که سیر شوند دست از غذا خوردن نمی کشند. آن چه به غذا مربوط می شود به دو بخش تقسیم می شود نخست بخش کمی و در اصطلاح مادی غذا خوردن که همان حجم غذایی است که وارد معده می شود و دیگری بخش کیفی و به اصطلاح معنوی آن است. غذا خوردن در اصل پاسخی است به نیازی معنوی که با گرسنگی خود را نشان می دهد و لذت کیفی و معنوی غذا است که فرد را به بهره گیری مادی جلب می کند.( فهم نکات بالا بسیار مهم است زیرا دانش امروز به رغم این همه تحقیقات گسترده و بسیار جالب توجه تا کنون به هیچ وجه به این پرسش پاسخ نداده است که چرا یک عده از انسان ها اشتها و علاقه بیشتری به غذا و عده دیگر اشتها و علاقه کمتری به آن دارند. چرا عده ای بهره بیشتری از غذا می برند به صورتی که با خوردن مقدار کمی غذا ساعات زیادی زندگی می کنند اما عده دیگر مرتب احساس نیاز به غذا می کنند و کمبود آن را بسیار احساس می کنند و همیشه نیز دچار انواع ضعف ها و سستی ها هستند. شناخت ساخت کیفی انسان قدمی موثر در این راه است.) اما افراد در این جا دچار یک اشتباه فاحش می شوند. این اشتباه این است که توجهی به بهره کیفی و همچنین توانایی کیفی خود ندارند. کسی که اشتهای بهتر و معده قوی تری برای غذا دارد کسی است که پشتوانه کیفی و معنوی بهتری دارد و توانایی او زیاد است.

برای همین است که افراد در این زمینه دچار دو اشتباه در رفتار خود می شوند اول این که پیش از آن که احساس گرسنگی کنند و تنها بر حسب عادت صرف غذا می کنند و در مرحله بعد وقتی هم که غذا می خورند تا جایی که دیگر میلی نداشته باشند دست از غذا می کشند. هر دو رفتار اشتباه است. تا فرا نرسیدن گرسنگی نباید غذا خورد و پیش از سیر شدن باید دست از غذا کشید. اصلی ترین فایده این عمل برقراری تعادل میان بهره گیری کیفی و کمی از غذا است. کسانی که این رفتار را بر می گزینند بهره بسیار عالیتری از غذا می برند و لذت آن ده ها برابر بیش از زمانی است که تعادل را رعایت نمی کنند. اما جالب این است که حرکت به سوی بهره کیفی و معنوی بر خلاف  مادی وضع را جالب تر می کند. به این صورت که هر چه بهره مادی کمتر به فرد برسد به همان میزان بهره معنوی به صورت جذابیت ها و لذت ها و همچنین توانایی بدن نیز بیشتر به فرد تعلق می گیرد. این به صورت یک قانون خود به خود عمل می کند. مثلاً حال کسی که دو روز غذا نخورده است وقتی اکنون به غذا دست می یابد به هیچ وجه با کسی که هروقت که خواسته غذا خورده است قابل مقایسه نیست. لذتی که فرد نخست حتی از دیدن و بوییدن غذا می برد شاید صدها برابر فرد دوم است. فرد دوم با دیدن یک وعده غذا احساس شادی و شعف در خود احساس می کند وخوب می فهمد که یک غذا خوردن ساده عجب جذابیت و لذتی در زندگی است. این تازه بخش کوچکی است. علاوه بر این او با محرومیتی که کشیده قوای هضم و توانایی جذب غذا در بدن خود را به میزان بسیار زیادی افزایش داده است. اما فرد دوم اصلاً چنین حالی ندارد و قضیه تا حدی برایش عادی است. بر اساس این تعلیم بهره مادیِ کمتر به طور خود به خود بهره معنوی را افزایش می دهد. به همین دلیل است که کسانی که بهره مادی کمتری دارند معمولاً انسان های سالم تر و قوی تری هستند و لذتشان از زندگی به مراتب بیشتر است. برای فرد سالم که از سلامت بدنی برخوردار است کمتر غذا خوردن نه تنها ایرادی در او ایجاد نمی کند بلکه بسیار بسیار بهتر و عالی تر است و لذت او از غذا و بهره اش را چندین برابر می کند. جالب این جا است که کسانی که دچار انواع کمبود ها و فقر ها هستند اگر مطلع باشند که چه شانس بزرگی آورده اند از خوشحالی بال در خواهند آورند. کسی که در حسرت یک وعده غذا چشم به غذای یک فردی که خیلی عادی در رستوران نشسته و غذا می خورد دارد نمی داند که این خواست و کشش او برای غذا چه فواید عظیمی برای او دارد. فوایدی که یک فرد متمول و پولدار که همیشه بر سر میزش غذاهای رنگارنگ بوده حسرت داشتن یک لحظه آن را دارد.  او با این محرومیتی که متحمل می شود کیسه کیفی و معنوی خود را پر می کند و علائم حیاتی و زندگی در او بیشتر اوج می گیرد. دلیل این پر شدن هم کاملاً روشن است. بدن هرچه از نظر مادی کمبود بیشتری داشته باشد از مراتب عمیق تر خود دریافت های معنوی و باطنی بیشتری دارد. برای همین یک فردی که گرسنگی عادت او شده پس ازمدتی از گرسنه بودن هم رنج نمی­برد و جای آن را به کیفتی حیاتی و عالی می دهد. وضعیت معنوی و کیفی این فرد به اندازه ای عالی می شود که حتی بوی یک غذای مطبوع او را آن چنان شاد و سرمست می کند که لذت خوردن چند وعده از همان غذا برای یک فرد عادی به هیچ وجه کوچکترین شباهتی به آن ندارد. کسانی که اهل ریاضت های شدید هستند دقیقاً از همین قانون طبیعی بهره می گیرند. آن ها بهره گیری مادی را کم کرده و بهره گیری معنوی را جایگزین آن می کنند. و نه تنها به هیچ وجه کم نمی آورند که بر عکسی لذت ها و جذابیت های آن چند صد برابر هم می شود.

چکاوک عزیز پرسیده بود که برای اینکه یکنواختی و عدم لذت بردن در زندگی پیش نیاید چه باید بکنیم. یکی از پاسخ های شما در این تعلیم ساده ای است که از استاد برایتان نقل کردم. تصحیح رفتار به ظاهر ساده ای مانند غذا خوردن یکی از این اقدامات است. این تنها یک مثال ساده بود که قابل تعمیم به کلیه رفتارهای ما است. کسی اگر به دنبال لذت بیشتر از زندگی است باید تعادل میان کیفیت و کمیت را حفظ کند و بهتر و بسیار مهم تر از آن به سمت کیفیت متمایل باشد.

موفق باشید.     

+ نوشته شده در  شنبه 1385/07/15ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

دنیای سوفی

در حالی که سوگند مطلب نوشته است و من هم می خواستم در ادامه مطلبی او چیزی بنویسم ناگهان مطلبی بر من نازل شد. داستان این بود که مهراوه در حال خواندن کتاب دنیای سوفیبوده ناگهان در بخشی از کتاب به موضوعی بر می خورد که با نوشته های پیشین وبلاگ مرتبط بوده است. در این نوشته سوفی شخصیت اصلی داستان است و دیوید هیوم (۱۷۱۱-۱۷۷۶)یک فیلسوف مشهور انگلیسی است که به شکاکیت و رویکردهای منطقی اش مشهور است. این شما و این بخشی از کتاب دنیای سوفی
 
_من در هر حال فکر میکنم هر بار که سنگ را رها کنیم به زمین می افتد.
_چرا؟
_داری دیگه اذیت میکنی...
_نه سوفی اذیت نمی کنم،فیلسوف حق دارد پیوسته بپرسد چرا.و چه بسا که داریم به اصل مطلب فلسفه ی "هیوم" می رسیم.بگو ببینم از کجا چنین مطمئنی که سنگ همیشه به زمین می افتد؟
_آنقدر این را زیاد دیده ام که یقین کامل یافته ام.
_به زبان "هیوم" افتادن سنگ را به زمین بارها تجربه کرده ای،ولی هیچ وقت تجربه نکرده ای که همیشه به زمین می افتد.معمولآ می گویند سنگ به علت قوه ی جاذبه به زمین می افتد.اما ما هیچ گاه خود این قانون را تجربه نکرده ایم.تجربه ی ما فقط آن بوده است که چیز ها به زمین می افتند.
_این دو تا با هم فرق دارند؟
_کاملآ،می گویی یقین داری که سنگ به زمین می افتد چون بارها این رویداد را دیده ای."هیوم"نیز عینآ همین را می گوید.چنان عادت کرده ای که این دو امر را در پی هم ببینی که انتظار داری هر دفعه سنگی را رها کردی این روی بدهد.منظور از مفهوم"قوانین خلال ناپذیر طبیعت"همین است.
_یعنی هیوم واقعآ تصور می کرد ممکن است سنگی به زمین نیفتد؟
_یقین نیست.او هم به اندازه ی تو یقین داشت هر بار که امتحان کند به زمین می افتد.
ولی تاکید ورزید تجربه نکرده است.چرا این امر روی می دهد.
_دوباره از گلها و کودکان دور افتادیم!
_نه بر عکس.می توان کودکان را گواه اثبات داعیه هیوم قرار داد.اگر سنگ یکی دو ساعتی بالای زمین شناور بماند ،کی به نظرت بیشتر متعجب می شود؟تو یا کودک یک ساله؟
_خیال می کنم من
_چرا؟
_چون من بهتر از بچه می دانم این چقدر غیر طبیعی ست.
_و چرا بچه فکر نمی کند این غیر طبیعی ست؟
_چون هنوز نیاموخته است طبیعت چگونه عمل می کند؟
_یا شاید برای اینکه طبیعت هنوز عادت او نشده.
_متوجه ام دارید بحث را به کجا می کشید."هیوم" می خواست مردم بر هشیاری خود بیافزایند.
_حال تمرین دیگری می کنیم:فرض کنیم تو و کودک خردسالی به نمایشی بروید و ببینید شعبده باز ها اشیاء را در هوا معلق نگه می دارند.کدامتان بیشتر به وجد می افتید؟
_لابد من
_و چرا؟
_چون من می دانم چنین کاری چه اندازه ناممکن است.
_پس...سرپیچی از "قوانین طبیعت"برای بچه وجد آور نیست،چون هنوز نمیداند قوانین طبیعت چیست.
_درست است
_و ما هنوز در کانون فلسفه ی تجربه ی هیوم هستیم.و هیوم حتمآ می افزاید که کودک هنوز برده ی انتظارات عادت نشده است.بنابراین فکرش از من و تو بازتر است.کودک شاید فیلسوف بهتری نیز باشد.چون بدون هر گونه پیش داوری به میدان می آید.و این سوفی عزیزم بارزترین فضیلت فیلسوف است.کودک جهان را آنگونه که هست درک می کند.و هر چیز را در محدوده ی تجربه ی خود می بیند...
 
                                       دنیای سوفی صفحات ۳۱۹ تا ۳۲۱ 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/07/12ساعت 3:51 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

وقتی "محفوظات" جذابیت زندگی را از بین می برد

در پایان نوشته قبلی آزمونی را مطرح کردم که بر اساس آن ابهامی نیز برای سوگند به وجود آمد. بر اساس این آزمون یک فرد انسانی تا حدی می­ تواند به میزان تسلط "محفوظات" بر "خود" آگاه شود. در این آزمون عدم موفقیت در درک جدید از رخدادها و مناظری که پیش از این دیده ایم نشانه ای از میزان تسلط "محفوظات" بر "خود" است. برای مثال اگر یک منظره طبیعی را قبلاً دیده باشیم و مجدداً آن را ببینیم و احتمالاً کسل شویم و درک جدیدی از آن نداشته باشیم به آن معنا است که "محفوظات" بر "خود" مسلط است و هر چه این حالت بیشتر باشد میزان تسلط محفوظات بیشتر خواهد بود.اما این بخش از نوشته نیاز به توضیح بیشتری دارد.

 

وقتی ما روزانه به طور طبیعی فعالیت های خود را آغاز می کنیم با قضایای مختلفی روبرو می شویم. این قضایا برنامه های روزانه ما است. این که این برنامه ها چیستند و ما چه کارهایی باید انجام دهیم بخشی از محفوظات ما را تشکیل می دهند. یعنی مثلاً یک محصل می داند که باید فردا صبح به مدرسه برود و در مدرسه در سر چه کلاس هایی حاضر شود و چه درس هایی را باید بخواند و سرانجام در عصر همان روز به خانه بر گردد. این جریانات در محفوظات روزانه ما وجود دارد. برای همین است که کسی اگر از شما بپرسد که فردا چه خواهید کرد شما برنامه روزانه خود را برای او شرح خواهید داد. این که شما می دانید فردا بر شما چه خواهد گذشت محفوظات شما است. اما بخش جالب تر این است که فردا نیز در تمام ساعات روز بر اساس همین ذهنیت روز را می گذرانید. یعنی فردای آن روز ساعات شما معمولاً حالت هایی را در شما ایجاد می کند که شب قبل پیش بینی آن را کرده بودید و برای شما جدید و نو نیست یعنی شب قبل شما با آن چه می دانستید و از آن مطلع بودید ،یعنی برنامه روزانه، فردای آن شب را می شناختید. به همین دلیل در بسیاری از موارد رغبتی برای رفتن به مدرسه از خود نشان نمی دهید. اتفاقاً مسأله مدرسه مورد خوبی برای تشریح است. بخش قابل توجهی از کودکان و نوجوانان علاقه ای به حضور در مدرسه ندارند. یعنی بچه ها اگر این اختیار و توانایی را داشتند که مدرسه نروند به طور حتم بخش قابل توجهی از آن ها از حضور در مدارس سر باز می زنند. این یک واقعیت است. این قضیه نه در مورد مدرسه که در مورد بسیاری از کارها و فعالیت ها بزرگسالان نیز دیده می شود. بی علاقگی به کار و شغل امروزه در جوامع دنیا یک اپیدمی است و بسیار هم مهم است. از بحث خارج نشویم.

این محفوظات که مثال آن را در بالا زدیم بخش قابل توجهی از کیفیت ها و جوشش های درونی را می پوشاند و حتی خفه می کند. چطور می توان فهمید که چنین است؟ به نظر من ساده است. این روزها اول مهر است و بچه هایی که به مدرسه می روند می توانند راجع به این قضیه اظهار نظر کنند. روز اول مهر و حتی هفته اول مهرماه و حتی ماه اول برای بچه ها جذاب و لذت بخش است. من به خاطر می آورم که در دوره ای که مدرسه و حتی به دانشگاه می رفتم این احساس در اول هر سال یا ترم تحصیلی برایم وجود داشت. صبح ها با علاقه ای خاص به مدرسه می رفتم و شب قبل با ذوق می خوابیدم که به مدرسه بروم. بعدها تجربه کردم که این احساس فقط در مورد مدرسه یا دانشگاه مصداق ندارد بلکه در مورد هر کاری معمولاً همین طور است. اصولاً مواجهه با هر پدیده جدید که سابقه ای از آن در ذهن ما نیست جالب و جذاب است. آمدن یک مهمان که تا به حال او را ندیده ایم. دیدن یک معلم یا استاد که برای بار اول سر کلاس می آید. آمدن یک همکار جدید. شروع یک شغل جدید. غذا یا نوشیدنی که برای بار اول آن را می خوریم یا می نوشیم و شاید یک تجربه بسیار مهم و غیر قابل چشم پوشی نخستین تجربه عاطفی جدی با جنس مخالف که در فرهنگ عامه به اشتباه به آن عشق گفته می شود. این مورد آخر یکی از موارد بسیار مهم و قابل بحث در این زمینه است. من شاید از صدها زن و شوهری که سال ها از ازدواج آن ها می گذرد شنیده ام که بهترین خاطرات زندگی مشترک آن ها مربوط به دوران نخستین آشنایی آن ها است. حتی نخستین لحظه هایی که یک زن و یک مرد به هم علاقه مند می شوند در نظر بسیاری از آن ها بهترین و زیباترین لحظه های زندگی آن ها بوده است. اما به دفعات شاید صدها میلیون تجربه نشان می دهد که کیفیت ها و جذبه هایی که بعدها در زندگی مشترک یک زوج پدید می آید به هیچ وجه دیگر آن اولی نیست. همسر یکی از دوستانم می گفت من و فلانی (همسرش) در دوران دوستی (پیش از نامزدی) که نمی توانستیم هم را راحت ببینیم و مجبور بودیم که به سختی و با مشقت هم را ملاقات کنیم تنها فکر و آرزوی ما این بود که آیا ما می توانیم روزی حتی برای چند لحظه زیر یک سقف با هم تنها باشیم. او با این جمله حالات خودشان را از آن روز برایم نقل می کرد اما شاید ناخودآگاه این را نیز نشان می داد که اکنون دیگر آن حالت و آن خواست دیگر نیست و آن کیفیت اکنون تنها در خاطره او باقی مانده است. این مورد به هیچ وجه مورد جدیدی نیست و من تقریباً در قریب به اتفاق زوج مشاهده می کنم.

اما براستی چرا چنین است؟

پاسخ من با توجه به آن چه از من خوانده اید همان "محفوظاتی" است که شرح داده ام. البته اشتباه نشود محفوظات بخشی از مشکل است. محفوظات نخستین داده هایی است که در ما شکل می گیرد. مواجهه نخست با هر پدیده ای بسیار جذاب است اما تقریباً در اکثر اوقات برای همه آدم ها مواجهه دوم با همان پدیده به هیچ وجه جذابیت بار نخست را ندارد. این را همه می دانیم اما شاید تا به حال به اشتباه فکر می کردیم که این طبیعی است چون "عادت" کرده ایم. مشکل دقیقاً همین جا است. زیرا آن پدیده در مرتبه نخست که ما با آن روبرو شدیم با آن چه در مرتبه بعد با آن روبرو شدیم به هیچ وجه یکی نیست. یک انسان در لحظه ای که با او ربرو می شویم با لحظه دیگر کاملاً متفاوت است. این تفاوت بی تردید در شکل ظاهر و بسیاری از مشخصات ظاهری و سطحی آن فرد یافت نمی شود اما در حالات و کیفیت ها و ویژگی ها عمیق آن فرد دیده می شود. انسان هایی که نسبت به قضایا با دقت برخورد می کنند در هر برخورد درک جدیدی از آن قضیه به دست می آورند. این که در نوشه قبلی گفتم درک جدید یعنی این که فهم و شناخت جدیدی کسب می کنند نه این که حال آن ها تغییر می کند . افراد در لحظات مختلف حالات مختلف دارند و در این حالات با قضایای مختلف برخورد می کنند و به همین دلیل از آن قضایا حالت های متفاوتی نیز به خاطر دارند. این مسأله منظور نظر نبود. درک جدید یعنی شناخت جدید. یعنی نکته ای که شناخت شما را به پدیده مزبور بیشتر می کند. این نکته بود که سوگند به آن اشاره کرده بود. محفوظات دقیقاً این کیفیت را نشانه می رود. تجربه نخست هر چیزی به دلیل فقدان محفوظات و عدم شکل گیری آن لذت طبیعی به انسان منتقل می کند. در این زمینه افراد متفکر و صاحب دقت به خوبی نسبت به آن موضوع شناخت به دست می آورند و آن موضوع را شناسایی می کنند. در مرتبه بعد هر چه استعداد فرد در نگهداری داده های اولیه بیشتر باشد و نخواهد که شناخت بیشتری به دست آورد با هر بار تجربه شناخت او از آن موضوع ثابت باقی می ماند و بدتر از همه موضوع جذاب نیست و تکراری قلمداد می شود.

زندگی برای کودک بی اندازه جذاب و برای یک فرد مسن خالی از جذابیت است. کودک محفوظات اندکی دارد اما یک فرد مسن پر است از محفوظاتی که جذابیت زندگی کردن را از او گرفته است. این علاقه مندی به زندگی و تجربه همه چیز که در کودک است ساخت اصلی انسان است. ساختی منطبق با آن چه توسط خلاق های بزرگ وجود ساخته شده است. یعنی انسان این گونه ساخته شده است. آن چه ما در این نوشته ها تحت عنوان "خود" در انسان ها نام می بریم همین ساخت است. همان طور که چشم و گوش مغز و عضلات و بقیه اعضاء در همه انسان ها مشترک است و کارکردهای یکسان دارد "خود" انسانی نیز دقیقاً در همه انسان ها مشترک است. یعنی ساخت اصلی انسان ها یکسان است و تفاوتی با هم ندارد. این قضیه بی اندازه حائز اهمیت است. استاد دقیقاً بر این نکته تأکید دارند که ساخت اصلی انسان ها دقیقاً یکسان است اما آن چه اینک می بینیم به هیچ وجه این موضوع را نمایش نمی دهد. انسان ها بی اندازه با هم متفاوت هستند. به وضوح می بینیم که یک خواهر و برادر که در یک خانواده پرورش یافته اند و یک ژنتیک دارند دارای سلیقه ها و دیدگاه های متفاوتی هستند چه رسد به انسان هایی در نقاط مختلف جغرافیایی زندگی می کنند. جالب این جا است که بدن همه انسان هایی روی زمین با اعضای کاملاً مشابه، کارکردهای کاملاً یکسان دارند اما در زمینه های کیفی و روانی وضع کاملاً بر عکس است. همه افراد سالم با پوست خود لمس می کنند و گواهی دهند که مثلا یخ احساس سرما ایجاد می کند اما وقتی می خواهند راجع به این که برای مثال کار خوب و بد چیست اظهار نظر کنند و احتمالاً واقعیتی را بیان کنند زمین تا آسمان اطلاعات متفاوت ارائه می دهند. استاد به خوبی به این نکته اشاره می کنند که متفاوت و حتی متضاد فهمیدن موضوعات یکسان از سوی انسان ها همان قدر عجیب است که در حالت طبیعی انسان ها نسبت به لمس یک قالب یخ اطلاعات متفاوت ارائه کنند( احتمال این که افراد در وضعیت خاصی باشند که درک متفاوتی از یک قالب یخ داشته باشند را وارد نکنید. منظور انسان هایی در وضعیت های متعارف و مشابه است). چرا یک انسان در یک نقطه از دنیا پوشیدن یک لباس برایش بسیار عالی و جذاب و از نظر دیگران زیبا است اما یکی دیگر در نقطه ای دیگر از دنیا پوشیدن آن لباس را بد و خلاف ارزش های خود می داند و دیگران نیز آن را زشت و فاقد ارزش می دانند. چطور دو انسان در قبال یک مسأله به این سادگی دو جواب مختلف دارند؟. بر اساس تعالیم استاد مراجعه به "خود" یا ساخت اصلی این مشکل را حل می کند. "خودِ" انسان ها ساختی مشابه است. این "خود" واجد ابزارهایی مشترک در همه انسان ها است که به آن ها کمک می کند تا با کمک آن ها بتوانند درست تشخیص دهند. این ابزارها "ارزش"و "کیفیت" نامیده می شوند. این ابزار ها مانند چشم و گوش و بینی و مغز و قلب اعضای "خودِ" انسان هستند. آن ها ابزارهای "بدن" انسان هستند و این ها ابزارهای "خود" یا "من" انسان هستند. فعال شدن ارزش ها و کیفیت ها در انسان ها مثل این است که انسان ها بتوانند همه به راحتی از گوش خود برای شنیدن استفاده کنند. این دو دقیقاً مثل هم هستند. اگر این اتفاق بیفتد همان طور که ما می توانیم تشخیص دهیم که آتش سوزش ایجاد می کند و یخ سرما همان طور هم می توانیم تشخیص دهیم چه کاری "خوب" و یا چه کاری "بد" است و این ادراک مستقیم، بی واسطه و در لحظه است.  

اما "خود" دشمنانی دارد. محفوظات یکی از این دشمن ها است. محفوظات ساختی است که جایگزین ساخت اصلی "خود" شده است. محفوظات همان تعالیم و آموزه هایی است که از کودکی به ما به ارث رسیده است که به ما می گوید چه چیزهایی خوب و چه چیزهایی بد است چه چیزهایی ارزش و چه چیزهایی ضد ارزش است و مشابه آن. "محفوظات" اجازه نمی دهند که ابزارهای "ارزش ها" و "کیفیت ها" برای شناسایی دست به کارشوند. اعتقادات، سلیقه ها، نگرش ها، سیستم های ارزشی، خوبی ها و بدهی ها همه و همه این ها بدون استثنا محفوظات و از منظر ساخت طبیعی انسانی مردود و فاقد ارزش هستند.

اگر تکرار می کنم عذر می خواهم اما موضوع تا خوب فهم نشود اهمیتی نخواهد داشت. موفق باشید.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/02ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

"محفوظات" دشمن "خود" بودن

من تصمیم ندارم مقوله محفوظات و زندگی در دنیای حافظه را به این زودی ها رها کنم. بنابراین همچنان مجبور هستنید که این بحث را دنبال کنید.

استاد می گویند "انسان ها یک قدم از خود بیرون آمده اند و در ساختی مجعول زندگی می کنند" این جمله ایشان همیشه برای من بسیار اندیشه بر انگیز بوده و هست. این که این "ساخت مجعول" که همه ما در آن زندگی می کنیم چیست. خیلی باید جالب توجه باشد. اگر چنین گزاره ای که از سوی استاد مطرح شده صحیح باشد که من تردید ندارم که چنین است در آن صورت نتایج جالبی هم در پی خواهد داشت. مخصوصاً این که یکی از مواردی که ایشان تحت عنوان "ساخت مجعول" از آن نام برده اند همین "محفوظات" است. داستان جالبی که مهراوه برایمان نوشت و اشاره او به برخی از ویژگی های دوران کودکی در این بخش نقش پررنگی دارد و با موضوع نوشته من نیز مرتبط است. همچنین نکات تکمیلی که سوگند درباره آن اضافه کرد به توسعه و درک آن کمک بیشتری می کند.

کودکان از سوی ما بزرگ تر ها همیشه به عنوان موجوداتی که هنوز بالغ نشده اند و فهم صحیحی ندارند مورد قضاوت قرار می گیرند. برخی از رفتارهای کودکان در پیش از سن بلوغ شاید البته این قضاوت را تأیید می کند که ما در اصطلاح به آن رفتارهای بچه گانه می گوییم. رفتارهای بچه گانه به مجموعه رفتارهایی اطلاق می شود که با رفتارهای افراد بالغ متفاوت است. یعنی هر رفتاری که یک فرد بزرگسال و بالغ در کودک با رفتارهای خود متفاوت می بیند به آن رفتارهای کودکانه نام می دهد و چون دنیایی که ما در آن زندگی می کنیم دنیای بزرگسالان است رفتار بزرگسالان به عنوان رفتارهای اصل و معیار و استاندارد مورد قضاوت درستی و غلطی قرار می گیرد.

اما آن چه تحقیقات نشان می دهد به نکات دیگری اشاره دارد. مهم ترین نکته این است که دنیای کودکان با دنیای بزرگسالان متفاوت است. منظور من از متفاوت بودن این نیست که ما دو دنیا داریم بلکه منظور من این است که درک کودکان از دنیای اطراف با بزرگسالان متفاوت است. وقتی درک از محیط متفاوت شد دنیا نیز در نظر درک کننده تغییر خواهد کرد.

یکی از این تفاوت ها دقیقاًً با موضوع "محفوظات" مرتبط است. یکی از ویژگی های مهم کودکان در نظر ما بزرگسالان این است که آن ها چیزی متوجه نمی شوند و درک صحیحی از محیط نمی توانند داشته باشند. در صورتی که چنین نیست. کودکان بر خلاف بزرگسالان کمتر تحت تأثیر "محفوظات" هستند و شناخت و اشراف آن ها به واقعیت ها به مراتب از بزرگسالان بیشتر است. این که می گویم کمتر برای این است که در میان کودکان هم این وضع نسبی است و از کودکی به کودک دیگر تغییر می کند حتی از سنی به سن دیگر تغییرات بسیار زیاد است. بر اساس تحقیقات استاد، کودک از نظر فراغت از "محفوظات" و "ساخت مجعول" در ثانیه های نخست تولد در بهترین و عالی ترین وضعیت است. کودک در ثانیه های نخست تولد در اصطلاح استاد تقریباً "خود" است و در ساخت دیگری که در ساعت ها و روزها و سالهای آینده بر او مسلط می شود زندگی نمی کند. اهمیت این لحظه برای نوزاد از این جهت است که این "خود" دقیقاً همان ساخت انسان است اما ساخت مجعولی که در ساعت ها، روزها و سال های بعد به او مسلط می شود ساخت انسان نیست و چیز دیگری خواهد بود. این "خود" بودن در نوزاد با بالاتر رفتن سن آرام آرام رو به ضعف می رود به طوری که در حدود سن 5 سالگی، کودک تدریجاً محل زندگی خود را از "خود" به ساخت جدید که "ساخت مجعول" است منتقل می کند. این ساخت همان ساختی است که در سن بلوغ و تا آخر عمر آن را با خود حمل می کند و تقریباً هیچگاه توان خارج شدن از آن را ندارد.

جالب توجه است که همین کودکی که به تصور ما چیزی متوجه نمی شود و درک صحیحی از محیط ندارد دقیقاًٌ ادراکات صحیح خود را تا پیش از اسباب کشی به خانه جدید یعنی "ساخت مجعول" به دست می آورد. کودک تا پیش از ورود به ساخت مجعول "خودش" است. کودک تا پیش از پذیرش ساخت جدید هر فعالیتی را صرفاً به قصد همان فعالیت انجام می دهد و از انجام دادن عملی معمولاً قصد دیگری ندارد. این که می گوییم کودکان در اصطلاح معصومیت دارند و بسیار بی غل و غش هستند همین است. کودکان کار خاصی انجام نمی دهند بلکه تنها از ساخت طبیعی خود پیروی می کنند. اما پس از ورود به ساخت جدید با "خود" فاصله می گیرند و به جای زندگی در خود آرام آرام در عادت ها، اعتقادات، سنت ها و بسیاری از چیزهایی که از سوی محیط به او از بدو تولد القاء شده زندگی می کند و یکی از مهم ترین نشانه های این جابجایی هم این است که هیچ عملی را صرفاً به قصد خود آن عمل انجام نمی دهد بلکه از انجام آن عمل قصد دیگری را دنبال می کند.. آن چه ما به عنوان عدم معصومیت و دوز و کلک در افراد بزرگسال نام می بریم از این تغییرات نشأت می گیرد.

برخی از روانشنانسان دهه های گذشته در تحقیقات خود به این نکته نیز توجه داشته اند. جمله ای که پیش از این از پیاژه روانشناس برجسته برایتان نقل کردم به همین نکته اشاره می کند. پیاژه می گوید "کودکان بزرگترین دانشمندان علوم طبیعی هستند زیرا هر چیزی را تنها به قصد کشف واقعیت می نگرند". پیاژه ناخودآگاه به همین نکته در این جا اشاره دارد. یک کودک وقتی قصد شناخت یک موضوع را دارد تنها هدفش این است که موضوع را شناسایی کند و مهم تر از همه این که "خود" به شناخت موضوع اقدام می کند و چون از "خود" برای شناخت موضوع بهره گرفته است تنها خواستش شناخت موضوع است و چنین شناختی بی درنگ به کشف منجر می شود. اما یک بزرگسال به اسثنای برخی اندک از آن ها که ما به آن ها دانشمندان اصیل می گوییم برای شناخت موضوعات نه تنها قصد دیگری غیر از خود شناخت را دنبال می کنند که بد تر از آن به هیچ وجه به "خود" مراجعه نمی کنند. همه سعی می کنند از کتاب ها و منابع مختلف و حتی انسان های دیگر قضیه صحیح را شناسایی کنند و تازه کسانی که تصمیم هم دارند بر خلاف دیگران برای شناخت به "خود" مراجعه کنند به جای "خود" به ساخت مجعول اشان مراجعه می کنند. یعنی همان اعتقادات و سنت ها و باورها و عادت ها. امروز وقتی به کسی می گوییم برای فهم به خودت مراجع کن منظور مفهوم نیست. زیرا هرکسی تنها چیزی که از خود به عنوان "خود" سراغ دارد همان ساخت مجعول است و چیز دیگری به یادش نمی آید. ساخت مجعول هم که آن قدر در شناخت صحیح ناتوان است که فرد به سرعت می فهمد که به اصطلاخ خودش قادر به شناسایی نیست و حتماً باید به منبع دیگری برای شناخت مراجعه کند. این که انسان ها امروزه به این باور دارند که عقلشان برای شناخت حقایق هستی ناقص است و برای شناخت اصیل باید به منابع معتبرتری مراجعه کنند از همین جا ناشی می شود. این مراجعه با منبع دیگر برای شناخت آغاز انحرافی است که ما به آن در اصطلاح "بت پرستی" می گوییم. بت پرستی یعنی این که یک موجود در مواجهه با هر قضیه ای در زندگی به منبع و مرجع و نهادی غیر از "خود" انسانی اش مراجعه کند. به محض این که موجود از "خود" خارج شد و به منبع و مرجع دیگری وابسته شد یک بت پرست خواهد شد و دیگر از "خود" پیروی نخواهد کرد. پیروی از ساخت مجعول و محفوظات شامل باورها و اعتقادات و غیره نیز یکی از مصادیق بارز بت پرستی است.

محفوظات یکی از پایه های اصلی ساخت مجعول و دشمن "خود" بودن است. وقتی شما با یک قضیه ای ربرو می شوید یک تجربه در حافظه شما شکل می گیرد. اگر در مرتبه بعد که به آن قضیه مواجه شدید دیدید به جای این که مجدداً از نو آن قضیه را شناسایی کنید تجربه پیشین شما در شناخت دخالت می کند بدانید که از محفوظات پیروی کرده اید. اگر کسی در مواجهه با قضیه ای از فهم "خود" بهره بگیرد اگر صد بار با قضیه ای واحد برخورد کند در هر بار گویی برای بار نخست است که با آن قضیه روبرو می شود. هر چه محفوظات کمتر دخالت داشته باشند این احساس قوی تر و هرچه بیشتر دخالت داشته باشند این احساس ضعیف تر است. مثلاً اگر شما می بینید که از دیدن یک منظره ای که قبلاً دیده اید کسل می شوید و درک جدیدی از برای شما به دست نمی رسد بدانید که محفوظات و ساخت مجعول شما به جای شما وارد عمل شده است و اوست که مانع می شود شما "خود" به سوژه توجه کنید. این موضوعی که مطرح کردم یکی از مواردی است که می توانیم با آن میزان نفوذ و تسلط "ساخت مجعول" را در خودمان بسنجیم. امیدوارم توانسته باشم کمی از زوایای تاریک "ساخت مجعول" و "محفوظات" را برای شما روشن کرده باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/06/21ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

یک تجربه

مهراوه یکی از خوانندگان خوب وبلاگ مدتی پیش مطلبی برای وبلاگ نوشته بود که من الآن وقت کردم آن را تنظیم کنم. با پوزش از مهراوه و خوانندگان عزیز. مطلب ایشان را با هم می­خوانیم:

مطلبی که شما راجع به دنیای کودکی نوشته بودید و خالص بودن آن و این که دنیای قانون مند بزرگ سالی داخل آن نشده خیلی جالب بود. این موضوع من را به یاد مطلبی انداخت. من در آموزشگاهی زبان انگلیسی درس می­دهم. بعضی از شاگردهای من که پسر هستند بین 8 تا 12 سال سن دارند. من تا به حال چندین بار کارهایی از آن­ها دیده­ام که خیلی برایم جالب بوده و خیلی از مشاهده آن لذت بردم. کارهایی که در دنیای ما بزرگترها که پر است از شکل و قانون و درنظر گرفتن ضرر و منفعت به هیچ وجه اتفاق نمی­افتد.

بارها دیده­ام که دو نفر از همین شاگردهایم سر کلاس در کنار هم نشسته­اند و با همه خیلی دوست هستند بعد در یک زمانی یکی از آن ­ها ناگهان به فارسی می گوید "تیچر فلانی مثلاً اون زیر داره چیپس می­خوره" و یا این که موقعی که من به آن ها دیکته می گویم باز یکی از دو نفر که کنار هم نشسته اند و به هم خیلی هم علاقه هم دارند می گوید " تیچر فلانی داره از روی برگه من تقلب می کنه" یا مثلاً من بارها به شاگردهایم گفته ام که تا وقتی من درس را نداده ام و خلاصه اش را از همه نپرسیده ام کسی تمرین های آن درس را انجام ندهد بعد می بینیم یکی از همین بچه ها راجع به دوست صمیمی اش می گوید " تیچر فلانی داره یواشکی تمرین های درس را انجام می ده".

خلاصه همین دو نفردوست صمیمی که مثالش را برای شما زدم بارها اتفاق افتاده که به راحتی هم را لو داده اند. طرف مقابل هم همان لحظه کمی ناراحت می شود که خوب من هم به طور طبیعی او را دعوا می کنم. اما جالب این جا است که شاید دو دقیقه هم طول نمی کشد که هر دو نفر فراموش می کنند که بینشان چه گذشته است. می بینم که بدون این که کوچکترین دلگیری یا کینه ای از هم به دل داشته باشند به دوستی اشان با علاقه ادامه می دهند.

حالا تصور کنید همین مسأله بین دو نفر آدم بزرگ و بالغ پیش می آمد. اگر با هم صمیمی بودند و هم را دوست داشتند که هرگز هم را لو نمی دادند و اگر هم یکی از آن ها این کار را انجام می داد چنان کینه ای در درونشان می ماند که مدتها طول می کشید تا از بین برود.

ممنون و متشکر  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

پاسخ "یک سئوال"

در بخشی که شما به آن اشاره کردید شاید توضیح بیشتری لازم بود. محفوظاتی که ما در این جا از آن نام می بریم تقریباً همان چیزی است که از دوران کودکی تا به زمان حال در ما اجتماع کرده است. اما روانشناسان حافظه را به دو بخش عمده تقسیم می­کنند یکی حافظه خودآگاه یعنی همین حافظه­ای که ما به یاد می­آوریم و دیگری حافظه ناخودآگاه که در پس حافظه خود آگاه پنهان است. حافظه خودآگاه به ظاهر در خاطره ما نیست اما در نهان حافظه پنهان است و گاهی در برخی رخدادها به خاطر ما می­آید. برخی روان درمانگران برای مداوای بیماران خود با روش­هایی مثل هیپنوتیزم تلاش می­کنند به حافظه ناخودآگاه بیماران دست بیابند.

بنابراین آن مسأله­ای طرح کردم و شما هم به آن اشاره کردید به همین موضوع مربوط می­شود. شاید دیده باشید که مثلاً همه ما در کودکی در معرض برخی تربیت­ها قرار گرفته­ایم. مثلاً برخی عقاید و سنت­ها بدون این که ما در انتخاب و تشخیص آن نقشی داشته باشیم به ما القاء شده است. در سن بزرگسالی ممکن است برحسب اتفاق آن سنت­ها و تربیت­ها از یاد ما برود اما مجدداً این احتمال وجود دارد در مقطعی سنی دوباره به آن­ها بازگردیم. این بازگشت عموماً به دلیل کشش قوی و نیرومند محفوظات است که عمیقاً در افراد وجود دارد. به ویژه دوران کودکی در شکل گیری حافظه بسیار مهم است. محفوظات در این دوران شکل بسیار قوی و نیرومندی به خود می­گیرد. عموم فهم­های ما نسبت به محیط اطراف در همین دوران شکل می­گیرد که به صورت محفوظات در ناخوداگاه ما ثبت می­شود. بچه قدرت پذیرش نیرومندی دارد. نخستین گزاره­ای که به او القاء می­شود را به عنوان واقعیت می­پذیرد و تا آخر عمر بسیاری از آن­ها را به طور دربست به عنوان واقعیت می­پندارد.

در جواب شما به طور خلاصه باید بگویم که منظور از محفوظات تقریباً همین آموزش­ها و تعلیماتی است که از دوره کودکی همین زندگی اخیر در ما به جای مانده. البته مولفه­های دیگری هم در ما تأثیر گذار است که بسیار مهم هستند مثل تجربیات زندگی­های گذشته. آن­ها در لایه­های عمیق­تر وجود ما هستند و در قالب محفوظات دسته­بندی نمی­شوند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/29ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

مشکل بزرگی که محفوظات ایجاد می کند

من تصمیم ندارم به این زودی ها دست از سر محفوظات بر دارم چون واقعاً احساس می کنم هر چه بدبختی هست زیر سر همین محفوظات است.

اما یک بدبختی بزرگ که محفوظات ایجاد می کند می دانید چیست؟ نمی دانم شاید قبلاً گفته باشم. محفوظات هر چه قوی تر و شدید تر در فرد باشد به همان میزان جلوی فهم صحیح او را می گیرد. اما این مشکلی نیست که من از آن صحبت می کنم. مشکل بزرگ این است که کسی که جلوی فهم و درک صحیحش گرفته شده باشد پیدا کردن راه صحیح به همان میزان برایش سخت تر و غیرقابل دسترس تر خواهد بود چرا؟ برای این که بر فرض محال اگر کسی هم پیدا شود که راه صحیح را به او نشان دهد باز هم در او تأثیری ندارد زیرا او با و جود دیوار بلند و قطور محفوظات نمی تواند درستی را از نادرستی تشخیص دهد. خوب اگر این طور باشد دیگر چه راه نجاتی برای موجود باقی می ماند؟.

موقعی می شود که انسانی راه درست و غلط را می داند اما به هر دلیل یا نمی تواند و یا نمی خواهد که راه درست را انتخاب کند اما اگر نتواند که تشخیص دهد که درست از غلط کدام است (مشکلی که تقریباً امروزه همه انسان ها دارند) در آن صورت حرف درست و غلط چه تفاوتی برای او خواهد کرد.؟

بعضی مثال های استاد بدجوری در ذهن آدم نقش می بندد. یک بار ایشان با لبخند معنا داری گفتند "دانشمندان در دهه های اخیر اطلاعات بسیار با ارزشی از اجرام آسمانی و منظومه ها و کهکشان ها به دست آورده اند و روزی نیست که در نشریه ای از کشفیات تازه آن ها در زمینه کیهان شناسی و نجوم اطلاعات جدیدی منتشر نشود. بعد شما انسان ها را نگاه کنید. اصلاً انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. اصلاً هیچ فرقی برایشان نمی کند که فکر کنند این ستاره ها که در آسمان می بینند بعضی از آن ها اصلاً ستاره نیستند بلکه کهکشان هستند که به صورت یک نقطه روشن در کنار سایرین دیده می شوند. یعنی وقتی به آسمان نگاه می کنیم این نقاط روشن به ظاهر شبیه هم به هیچ وجه شبیه هم نیستند بلکه بعضی از آن ها میلیاردها میلیارد میلیارد بزرگ تر از دیگری هستند. اما آدم ها گویی اصلاً تفاوتی احساس نمی کنند و وقتی هم که برای آن ها توضیح می دهی هیچ احساسی پیدا نمی کنند و عموم آن ها آن ها همان فهمی از دنیا و جهان پیرامون خود دارند که انسان دو هزار سال پیش داشت"

این مثال خیلی روشن و واضح است. این نکته نشان می دهد که وقتی ذهنی دچار محفوظات و داشته ها شد نه تنها دیگر نمی تواند صحیح و درست از کیفیت فکر خود بهره بگیرد که راه درست فهمیدن و دریافت صحیح هم بر او بسته می شود و اگر واقعیت ها هم به او عرضه شوند چون با محفوظات و داشته های ذهنی و میراثی خود مقایسه می کند اگر خیلی صداقت و حقیقت جویی هم داشته باشد خواهد گفت که نمی تواند تشخیص دهد که واقعیت کدام است آن چه به او از کودکی گفته اند یا آن چه اکنون تازه می شنود.

یک نمونه روشن همین قضیه مرگ و تولد در انسان است. در تحقیقات استاد که به طور مفصل هم انجام شده نشان داده شده که آدم ها به هیچ وجه دچار مرگ نمی شوند نه انسان ها که برای هیچ موجودی مرگ به معنای نابودی طبق قوانین خلقت اصلاً ممنوع است و هیچ موجودی به هیچ وجه نابود نمی شود. این مطلب بارها گفته شده و برای بسیاری از انسان ها توضیح داده شده. اما دریغ از یک نفر که حتی حاضر باشد به این موضوع فکر کند نه این که بپذیرد حاضر نیست فکر کند. یک ناباوری عظیمی در متن همه ما آدم ها وجود دارد که محال است به این راحتی باور کنیم که انسان بدن پس از مرگ می تواند داشته باشد و به محض این که مرگ بدن رویی فرار رسید به سرعت بدن پس از مرگ به زندگی ادامه می دهد و مهم تر از همه این که انسان در قالب نوزاد دوباره بدن جدید می گیرد و زندگی مجدد می کند.

تجربه بسیار نشان داده که آدم ها اصلاً گوش به حرف هایی که تا به حال نشنیده اند و سابقه ای در حافظه و ذهنیت آن ها ندارد نمی دهند. اگر هم به ظاهر به حرف جدیدی توجه می کنند حتماً باید به دنبال چیزی در آن حرف گشت که مربوط به سابقه ای در حافظه آدم ها دارد حتی حافظه پنهان و ناخودآگاه آن ها.

برای همین است که می گویم این قضیه یک فاجعه است. برای این که اگر این طور باشد هیچ آدمی را نمی توان با رسانیدن واقعیتی و حقیقتی آگاه کرد چون او آن حرف ها را با داشته های ذهنی خود مقایسه می کند و چون انطباقی و یا شباهتی نمی بیند آن را به کنار خواهد گذاشت. مگر این که به آن اندیشه کند و منظور از اندیشه کردن هم مقایسه با محفوظات نیست (اشتباهی که عموم آدم ها می کنند) بلکه کنار گذاشتن محفوظات و بی غرض قضاوت کردن است. شاید پاسخ سوگند عزیز این باشد که فقط مشکل این نیست که آدم ها اطلاع ندارند، اطلاعات هم اگر داشته باشند باز مشکل باقی است

روزی دوستی از من پرسید این که می گویی انسان بعد از مرگ با بدن پس از مر گ زندگی می کند و پس از مدتی دوباره به زمین باز می گردد دلیل منطقی و علمی ات برای اثبات آن چیست و چگونه ثابت می کنی؟

پاسخ دادم آفرین! همیشه برای فهم هر چیزی باید دلیل و اثبات خواست اما آیا به من می گویی تو که اعتقاد داری انسان مثلاً بعد از مرگ به برزخ و دوزخ و یا هر جای دیگر می رود به چه دلیل آن ها را پذیرفته ای؟ آیا زمانی که این ها را به عنوان واقعیت برایت بیان می کردند دلیل و مدرک می خواستی که حال به دنبال دلیل حرف من می گردی؟

من این نکته را نه از باب جدل و یا مچگیری و یا فرار از دلیل آوردن بیان کردم بلکه تنها می خواستم نشان دهد که آدمی که اندیشه می کند هر نکته را برای اندیشه مورد دقت قرار می دهد و اجازه نمی دهد که محفوظاتش قضاوت او را تحت تأثیر قرار دهد. کسی که اهل دقت است به محض این که نکته ای جدید شنید سریع بدون قضاوت قبلی خودش صحت و سقم آن را مورد بررسی قرار می دهد نه این که آن را با داشته های ذهنی خود مقایسه کند. حال اگر آدمی پیدا شود که حاضر باشد خودش بدون تحت تأثیر محفوظات قرار گرفتن فکر کند و به فکر خودش هم اعتماد داشته باشد خیلی اهمیت دارد.

امروزه یکی از مشکلات درس و سواد همین است. آدم هایی که درس زیادی می خوانند و اطلاعات بسیار زیادی به دست می آوردند دچار این اشتباه می شوند که این اطلاعات همان دانایی و فهم است. مثلاً یک آدم باسواد در یک رشته علمی که خیلی هم با ارزش است با آدم دانا در آن رشته یکی فرض می شوند. آدم باسواد از حافظه خود بهره برده و اطلاعاتی را خوب و دقیق در حافظه جای داده اما آخر این اطلاعات که از اول وجود نداشته. چه کسی این اطلاعات را برای بار نخست بدون این کسی بداند به دیگران معرفی کرده است. مسلماً فرد دانا. فردی که با فهم مستقیم خودش اندیشه کرده و موضوع را کشف کرده. آدم باسواد مشکلی که دارد این است که محفوظات قوی دارد اما به همان میزان معمولاً دقت در اندیشه کردن را از دست داده است و تنها به محفوظات خود وابسته است. اما آدم دانا به جای پر کردن حافظه خود از انبوه اطلاعات بر روی یک موضوع خوب اندیشه می کند و نکات جدید که تا به حال کشف نشده است را کشف می کند.

در بخش بعد کمی در مورد بلایی که در مدرسه ها و دانشگاه ها سر آدم ها می آید صحت خواهم کرد که باز هم راجع به موضوع محفوظات است.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/26ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

ساخت مجعول

مطلبی که شما نوشتید به نظر من بسیار جالب و قابل تأمل بود. اتفاقاً در این بخش در رابطه با موضوع شما می خواهم به یکی از مفاهیم جالبی که استاد در تعالیم خود به آن می پردازد اشاره کنم. استاد همواره به واژه "محفوظات" اشاره می کنند. ایشان می فرمایند انسان ها هزاران سال است که آرام آرام از وضعیت پیشین خود خارج شده و در وضعیت جدیدی زندگی می کنند. این وضعیت جدید یک ساخت مجعول است که به انسان تعلق ندارد. مثل این که مثلاًَ یک انسان به جای این که در بدن خودش زندگی کند در یک بدن دیگر زندگی کند و تصور کند که این بدن، بدن خودش است اما در اصل این بدن جدید بدن او نیست. اما این چه مشکلی ایجاد می کند؟. مشکلش این است که انسان از مسیر ساخت خود ادراک نمی کند بلکه از مسیر یک ساخت دیگر دنیا را می بیند. این دقیقاً مثل این است که یک نفر به جای این که دنیا را با چشمان خود نگاه کند یک عینکی به چشمش بزند که این عینک دنیای دیگری با مشخصات دیگر به او نشان دهد.( امروزه با عینک های ویژه ای که دنیایی مجازی را برای افراد نشان می دهند بهتر می توان این موضوع را فهمید). ایشان می فرمایند این انسان مدت ها است که دیگر از مسیر فهم و درک ساخت خود دنیا را درک نمی کنند بلکه از ساخت دیگری که محفوظات و ذهنیت ها جزئی از آن است ادراک می کنند. اما این ها چه ربطی به موضوع صحبت شما داشت؟

وقتی کودک به دنبال شاپرک می دود بر خلاف تصور بزرگ تر ها که گمان می کنند این کودک فهم درست و حسابی ندارد و بر سر موضوعات کوچک ذوق بیهوده می کند اتفاقاً درست ترین فعالیت را انجام می دهد. دنبال شاپرک دویدن در این جا مهم نیست آنچه مهم است این است که کودک چه ادراکاتی دارد و چه احساسات و کیفیت هایی در این فعالیت در او جریان دارد. مهم ترین موضوع این است که اولاً چه چیزی او را به این عمل وا داشته است و دوم این که او از این فعالیت چه بهره ای می برد. کودک با ذوقی درونی و خود جوش که منبعث از کنجکاوی و علاقه به به دانستن اوست به دنبال شاپرک می دود. کودک وقتی با قضیه ای برخورد می کند علاقه به مواجهه با آن قضیه در او می جوشد برای همین با ذوقی درونی و اصیل موضوع مورد علاقه خود را تعقیب می کند. شاید کسی دقیقاً توجه نداشته باشد و گمان کند که کودک با تعقیب یک شاپرک قصد تفریح و یا وقت گذرانی دارد در صورتی که این طور نیست. کودک با تعقیب شاپرک با انبوهی از حوادث و راخدادها روبرو می شود و به تجربیات خود اضافه می کند و مهم تر از همه این که شاپرک را شناسایی می کند و این موجود را با دقت طبیعی خود می بیند. این جمله پیاژه روانشناس برجسته که می گوید "کودکان بزرگترین دانشمندان علوم طبیعی هستند زیرا هر چیزی را تنها به قصد کشف واقعیت می نگرند"در این همین راستا قابل فهم است. ذوقی که یک کودک از دویدن به دنبال یک شاپرک در خود احساس می کند به هیچ وجه با ذوق آدم بزرگی که مثلاً در قبولی در کنکور دارد قابل مقایسه نیست. نکته مهم این است که او برخلاف بزرگ تر ها اصلاً تصمیم به این کارها نمی گیرد بلکه به طور طبیعی و خود جوش و با علاقه و عشق به دنبال شاپرک می دود و هیچ قصدی و ذهنیتی هم در انجام این کار ندارد اما واقعیت این است که او بدون این که خود بداند بر اساس ساخت کاملاً طبیعی انسانی خود رفتار کرده و کیفیت هایش به طور کاملاً طبیعی در او جریان دارند و او لحظه به لحظه رشد می کند و بر تجربیاتش اضافه می شود. اما آدم بزرگی که از قبولی در کنکور ذوق می کند چرا ذوق می کند؟ واضح است. او ذوق می کند چون برای او این طور جا افتاده که کسی که در کنکور قبول می شود در آینده از دیگران سعادتمندتر خواهد بود. زیرا تحصیل کرده خواهد بود. زیرا شغل بهتری خواهد داشت. زیرا در جامعه معتبرتر خواهد بود و مهم تر از همه این که پول و امکانات زیادی به دست خواهد آورد و ..و .. و  . قبولی کنکور برای او مفاهیم را دارد و درست هم هست اما این مفاهیم دقیقاً همان محفوظات او ممکن است همه این را که تصور می کرده به دست بیاورد اما اتفاق مهمتری در او افتاده است و آن این است که او واقعاْ تمایلی به این کار نداشته و این میل در او نجوشیده است بلکه القائاتی بوده که از محیط به او وارد شده و او را از ساخت اصلی خود منحرف کرده و او دیگر اصلاً نمی داند واقعاً در زندگی به دنبال چیست و چه چیزی میل طبیعی در زندگی است. او مثل کودک دیگر بر اساس ساخت طبیعی خود عمل نمی کند بلکه بر اساس محفظات زندگی می کند. او ممکن است به همه اهداف ذهنی خود برسد اما هر چه به اهداف خود نزدیک می شود این آن چیزی نبود که او تصور می کرده و لذتی که انتظارش را داشت را به دست نیاورده است. زندگی برایش بی هدف می شود و همه جا و همیشه به دنبال هدف خود می گردد و برای جبران آن دست به چه کارهایی که نمی زند. 

کودکی هم که این همه از او تعریف کردیم نیز به محض این که به سنین 5 یا 6 سالگی می رسد آرام آرام با ساخت طبیعی خود خداحافظی می کند و جای آن ساخت را "محفوظات" می گیرد. این دقیقاً مثل همان عینکی است که به جای دنیای واقعی دنیای مجازی را نمایش می دهد. کودک از این پس آرام آرام آدم بزرگ می شود نیازها و تمایلات طبیعی و کاملاً منطبق با ساخت انسانی اش تبدیل به نیازهایی با تعاریف دیگر می شود.

این وضعی است اکنون همه ما داریم و گمان می کنیم که درست است. این که گفتید "آدم بزرگ ها هم در طول شبانه روز مدام به دنبال شاپرک های ذهنی خود می دوند" دقیقآ به همین موضوع اشاره دارد و واژه ذهنی را به جا استفاده کردید. چون دنیا دنیای ذهنی است و آدم ها دیگر نه با علاقه و عشق طبیعی خود که با ذهنیت ها و یا به اصطلاح استاد "محفوظات" خود زندگی می کنند. به نظر من این استدلال متن که "دویدن ها فرقی نکرده است اما شاپرک ها معانی مختلفی پیدا کرده اند."به هیچ وجه صحیح نیست. تفاوت میان آن چه ما امروز به نام آدم بزرگ از لذت ها و ادرکات زندگی خود می فهمیم خیلی با کودک متفاوت است. کودک دقیقاً بر اساس ساخت طبیعی خود عمل می کند و لذت هایش هم لذت های طبیعی یک ساخت انسانی است اما لذت های ما آدم بزرگ ها معولاً لذت های خارج از ساخت است و اصلاً چیز دیگری است. همان طور که در بالا گفتم کسی که مثلاً سالها درس می خواند تا دکتر یا مهندس شود معمولاً به انواع مقاصد این کار را انجام می دهند اما چند درصد درس خواندن واقعاً میل باطنی آن ها است؟ چند درصد آدم ها درس را براه فهم موضوعات درس می خوانند؟ اگر امروزه این را به کسی بگویی به شما خواهد خندید. اما ساخت طبیعی انسانی این گونه عمل نمی کند. ساخت طبیعی انسان هیچ عملی را به قصد عمل دیگر انجام نمی دهد و از هر کار منظور دیگری ندارد. و هر عمل را به خاطر خود عمل انجام می دهد.وقتی موجود از ساخت اصلی خود منحرف شد لذت های او هم دیگر لذت های انسان نخواهد بود و چیزهای دیگری جای لذت های طبیعی او را می گیرد. مثل لذتی که کسی از پس از سالها درس خواندن از دریافت مدرک تحصیلی خود می برد. اشتباه نشود. این که کسی مدرک تحصیلی اش را بگیرد و خوشحال باشد هیچ ایرادی ندارد و کاملاً طبیعی است اما اگر همه این سال ها را به قصد گرفتن این مدرک سپری کرده باشد از مسیر صحیح منحرف شده است. انحرافش هم این است که عمر گرانبها را داده و به جای آن یک تکه کاغذ دریافت کرده است. نمی دانم توانستم منظور خود را برسانم یا خیر اما واقعیت این است که کودک با آدم بزرگ تفاوت های بسیار بسیار زیادی دارد. آدم بزرگ ها اکنون تقریباٌ عموماً در ذهنیت ها و محفوظاتی زندگی می کنند که محیط از کودکی به آن ها القاء کرده است. قضاوت ها و تمامی ادراکات از این قضیه متأثر است و نتیجه چیست؟ بی انرژی شدن و کمرنگ شدن حضور انسان و پر شدن انبوه اعتقادات و باورها و سنت و خیلی چیزهای دیگر. انسان ها امروز افسرده تر از پیش هستند. روزمرگی همه را خسته کرده است و زندگی ها جذابیتی ندارد. کسی نمی داند چرا ولی تعالیم استاد به زیبایی مشکل را نشان می دهد. انسان ساخت طبیعی خود را فراموش کرده. انسان دیگر خود نمی اندیشد، خود نمی خواهد، خود لذت نمی برد و به جای او انبوه لذت های مصنوعی از پیش تعریف شده کار می کنند. لذت هایی که ظاهراً لذتند اما هیچ بهره  و رشدی ندارد و انسان را روز به روز به قهقرا می برد. در آینده راجع به موضوعات بالا بیشتر صحبت خواهیم کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/22ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

راه حل جذابتر کردن زندگی چیست؟ (مقدمه)

زندگی روزمره ما جذاب نیست. این یک واقعیت است. به نظر من عمومیت هم دارد یعنی تقریباً درمیان اکثر کسانی که می شناسم این وضعیت وجود دارد. جالب این جا است که افراد حاضر نیستد این واقعیت را بپذیرند و مستقیم به سراغ حل مشکل بروند بلکه سعی می کنند به صورتی موضوع را دور بزنند و یا خود را سرگرم کنند. این مشکل در هر دوره از سن به استثنای دوران کودکی به گونه ای خاص خود را نشان می دهد.

در دوره کودکی وضعیت خیلی استثنایی است. برای کودک، هر کسی می خواهد باشد، زندگی خیلی جذاب است. اگر به گذشته خودمان رجوع کنیم معمولاً دوران کودکی را بهترین و جذاب ترین دوره زندگی امان می شناسیم. از خوردن یک لواشک گرفته تا رفتن به شهربازی، از رفتن به مسافرت یا بازی فوتبال توی کوچه سر ظهر و یا عروسک بازی با دخترهای همسایه همه و همه بخش مهمی از لذت های دوران کودکی ما را تشکیل می دادند. اگر یادتان باشد "زمان" در دوره کودکی خیلی کند می گذشت. یک سال زمان بسیار زیادی بود. انگار یک سال هیچ وقت نمی خواست که تمام شود. البته در میان کودکان، استثنائاتی هم وجود دارند که زندگی های پرمشقتی را سپری می کنند که در این جا آن ها مورد نظر من نیستند.

وقتی آرام آرام سن و سال بالا رفت و به ویژه به دوره بلوغ نزدیک شدیم اوضاع متفاوت شد. تا وقتی کودک بودیم کسی جز بازی از ما توقعی نداشت اما وقتی بالغ شدیم دو اتفاق مهم افتاد. هم دیگران از ما توقع داشتند که مطابق استانداردهای آن ها رفتار کنیم و هم خودمان احساس کردیم که دیگر بزرگ شده ایم و از خودمان توقعات دیگری داریم. لذت های طبیعی دوران کودکی جای خود را به لذت های تعریف شده و استاندارد داد. این نکته خیلی حساس و نیازمند دقت بسیار است. مثالی می زنم. مثلاً وقتی بچه بودیم در تابستان گرم اگر از جاده چالوس می خواستیم عبور کنیم - و به فرض توقف اتومییل- پای خود را داخل یک کفش می کردیم که حتماً باید لخت شویم و در رودخانه شنا کنیم. جالب این جا بود که معمولاً در اکثر مواقع هم پیروزی با ما بود و با قدرت بسیار به هدف خود هم می رسیدیم. اما وقتی بالغ شدیم و دوباره از آن مسیر خواستیم عبور کنیم معمولاً احساس متفاوتی پیدا می کردیم. اگر دختر باشیم که مطلقاً هوس شنا کردن منتفی بود و مثل گناه کبیره بود و اگر پسر باشیم هزار تا اما و اگر پیدا می کنیم که در حضور دیگران لخت نشویم و تن به آب نزنیم. جالب این جا است که دیگران هم اگر چیزی نگویند کنترل درونی ما این اجازه را به ما نمی دهد که دیگر آن گونه عمل کنیم. یعنی خودمان چندان اصراری نداریم. اما جایگزین این لذت طبیعی چیز دیگری است. احساس شخصیت مردانگی یا زنانگی. یعنی فرد یک لذت طبیعی خود را از دست می دهد اما جای آن یک وضعیت دیگر به خود می گیرد و به او این طور تعلیم داده می شود که آدم درست و استاندارد و محترم این طور باید باشد. این گونه می شود که "آبرو" و "حیثیت" تعریف می شود و آدم ها آرام آرام لذت های طبیعی خود را فراموش و جای آن را به استاندارهای فرهنگی و اجتماعی می دهند. بچه در عوض اصلاً برای این استانداردها تره هم خورد نمی کند و دنبال آن چیزهایی است که واقعاً دلش می خواهد. تجربه هم نشان می دهد که بچه طبیعی خواست های چندان غیر معقول و عجیب هم ندارد و کاملاً طبیعی رفتار می کند. برای همین است که بچه قضایا را خیلی خوب درک می کند و واقعیت ها را بر خلاف تصور اشتباه ما خیلی خوب شناسایی می کند.

خوب نتیجه روشن است. آقا یا خانم می شود بیست ساله یا سی ساله. بسیار محترم و موقر است. جامعه از او راضی است و خیلی احترام برایش قائل است. پدر و مادر به او افتخار می کنند و هر سال برای موفقیت هایش گوسفند قربانی می کنند اما بی خبر که این موجود بیچاره که روزگاری از لحظه لحظه زندگی اش لذت می برده امروز به چه فلاکتی افتاده است و چون نیازهای طبیعی اش کشته شده اند دیگر حتی یادش هم نمی آید که چگونه باید از زندگی لذت ببرد و اصلاً لذت مگر چیست زندگی همین است دیگر!

البته لذت های دوران کودکی با بزرگسالی بسی متفاوت است. این تفاوت نه در نوع سوژه مورد لذت که در کیفیت و بلوغ ادراکی آن است. اگر یک کودک از ذوق خرید یک کفش تا صبح نمی خوابید یک فرد بالغ هم همین احساس را اما رشد یافته تر و عمیق تر باید داشته باشد. مثلاً یک کودک این ذوق را دارد که فقط یک کفش داشته باشد اما یک فرد بالغ این این ذوق را باید داشته باشد که بهترین و مناسبترین کفش را برای خود انتخاب کند و از این که کفش خوب و مناسبی برای خود یافته در خوب شعف و ذوق احساس می کند. کفش خریدن باز هم ذوق دارد اما کیفیت این احساس متفاوت تر و رشد یافته تر می شود. اما ذوق کردن نباید بمیرد و خریدن یک کفش با نخریدن آن نباید تفاوتی نداشته باشد.

واقعاً وضع اسف باری است. تقریباً در محیط خودم هر کسی را که می بینیم کاملاً روشن است که به نوعی به دنبال این است که این کسالت بی علاقگی به زندگی را از خود رفع کند و برای آن به آب و آتش می زند.

بدتر از همه زندگی های زناشویی است. دوره کوتاه رفاقت ها و عشق بازی ها پس از مدتی که از ازدواج گذشت جای خود را – در بهترین حالت- به احترام و همزیستی می دهد. تقریباً همه هم می بینند که این اتفاق افتاده اما به روی خودشان هم نمی آورند که آخر علت چیست و دوای درد کجاست با انواع بازی ها و سرگرمی ها سعی می کنند نشان دهند که زندگی هنوز همان جذابیت گذشته را دارد و اتفاقی نیافتاده است. حتی بعضی فکر می کنند درستش همین است و زندگی باید همین طور باشد. این است که ما فراموش کرده ایم که زندگی کردن عجب لذتی می تواند داشته باشد. لذت واقعی از زندگی جای خود را به درس و مدرک و عنوان اجتماعی و پول آبرو و حیثیت داده است. معامله خوبی است نه؟. الماس را از دست ما گرفته اند و به جایش خرمهره به ما داده اند. دلمان خوش است که زندگی می کنیم. اما راه چاره چیست؟ چه باید کرد؟

در بخش بعد به این موضوع خواهم پرداخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/16ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

شروع مجدد

نوشتن گاهی وقت­ ها مثل چشمه می ­ماند. وقتی شروع می­ شود دیگر بند نمی­آید اما اگر بند آمد دوباره جوشیدنش خیلی زحمت دارد. دوستان معدودی که با این وبلاگ آشنا بودند و مطالبم را تعقیب می ­کردند می­دانند که چند ماهی است که دیگر دست به قلم نبرده ام. با این که همه دوستان لطف داشتند و با ارائه نظرات خود نشان دادند که نوشته  هایم ارزش خواندن دارد اما به خاطر سفر چند ماهه ای که برایم پیش آمد رشته نوشته­ هایم از دست خارج شد و دوباره نوشتن را برایم سخت کرد. اما دوستان لطف کردند و من را راحت نگذاشتند و اصرار کردند که دوباره شروع کنم. در این زمینه بیش از همه دوست عزیزم سوگند کردی اصرار کرد. برای همین از او خواستم که من را در این کار یاری کند او نیز پذیرفت و قرار است که بنویسد.

دوستان دیگری هم که علاقه به موضوعات این وبلاگ دارند قدمشان روی چشم . این وبلاگ دیگر مونولوگ نیست بلکه دیالوگ است. هر که حرفی برای گفتن دارد و نوشتن هم تا حدی می داند به ما افتخار دهد.   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/12ساعت 1:7 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  |