تبليغاتX
خویشتن

خویشتن

نکاتی چند در باب انسان،طبیعت و ماوراطبیعه

با این دشمن چه می توان کرد؟

با این دشمنی که از رگ گردن به آدم نزدیکتر است چه باید کرد؟ ما آدم ها همیشه برای حل انواع مشکلاتمان به دنبال دلایل مختلف می گردیم. یکی می گوید شانس ندارم آن دیگری جایی که در آنجا به دنیا آمده است را عامل بدبختی خودش می داند و آن یکی می گوید اگر خانواده ام این طور نبود و آن طور بود حتماً من در این وضعیت که الآن بودم نبودم و از این حرفها که همه آدم ها بدون استثناء با خود دارند.

اکثریت قریب به اتفاق آدمها احساس خوشبختی و سعادت ندارند. این یک حرف و ادعای بی پشتوانه نیست. سری به دفاتر دکترهای روانشناس بزنید و رزومه آدمها و موقعیت اجتماعی و اقتصادی آن ها را بسنجید نتیجه را می بینید. هرکسی دنیایی در درون خود دارد که خود می داند در آن چه خبر است و ماسکی هم به صورت دارد برای دیگران. این دیگران از همکار و رئیس و همسایه را شامل می شود تا پدر و مادر و همسر و فرزندان و فاجعه بارتر از همه خود آن آدم. اینکه آدم برای فریب دیگران از نفهمیدن موقعیت خودش ماسک بزند آنقدر عجیب نیست که برای فریب خودش ماسک بزند.

همه آدم ها بدون استثتا در سردرگی تاریخی به سر می برند. شاید بزرگ ترین سئوال آدمها از گذشته تا به امروز این باشد که "واقعاً معیار درست و غلط چیست؟" آدمها در لحظه ها لحظه های زندگی خودشان داردند قضاوت می کنند و بر اساس آن قضاوت تصمیم می گیرند. کسی که قضاوت می کند باید به معیاری برای تشخیص صحیح و ناصحیح  دست یافته باشد. آدم ها همه این کارها را انجام می دهند. همه قضاوت می کنند و بر اساس آن تصمیم می گیرند اما با کدام معیار. این معیارها از کجا به دست می آید. اینکه چه چیز خوب است و چه چیز بد را آدم ها چگونه می فهمند. اصلاً خوب و بعد یعنی چه؟

هر آدمی دنیایی دارد که این دنیای آن ها این پاسخ را به آن ها می دهد. این دنیا دنیای حافظه ها و ذهنیت ها است. دنیایی بزرگ و بی سروته که آدمها از وقتی به دنیا می آیند تا زمانی که بالغ می شوند بدون آن که بفهمند آن را می سازند و تکمیل می کنند. این حافظه ها همه را محیط می دهد. محیط با تعلیمات مستقیم و غیر مستقیم خود. هر ذهنیتی که آدم ها با خود دارند به فرزندان خود هم منتقل می کنند. هر آدمی هر آنچه در ذهنش به عنوان معیار درستی و غلطی دارند اصالتاً به همان دوران برمی گردد. حال ایکاش چنین بود. بدبختی این است که محیط با تعلمیاتش ذهن را از مسیر درست اندیشیدن خارج می کند. یعنی هم داده ها و ذهنیت های غلط می دهد و هم کاری می کند که آدم نتواند درست فکر کند و برنامه ریزیها به گونه ای است که آدمها اصلاً فکر نکنند. آدم ها همه فکر می کنند اما اصلاً فکر نمی کنند بلکه در دنیای ذهنیت خود پرسه می زنند و سر آخر هم هیچ نمی دانند و برای حل مشکل خود به منابع دیگری مراجعه می کنند. بدبختی خیلی بزرگ است و انسان در بد مخصمصه ای گرفتار شده. دشمن بزرگ انسان ذهن خودش است. ذهنی که او را تا مغز استخوان فاسد کرده و خودش هم خبر ندارد. اگر همین الآن به انسان ها بگویی که تا تمام سلولهایت فاسد شده به هیچ وچه باور نمی کند می دانید چرا؟ چون توانایی فکر کردن و بررسی ندارد چون ذهن فاسد شده، چون نمی داند اصلاً چطور باید تشخیص دهد که آیا این حرف درست است یا نیست. یک کلاف سردرگم یک جهل مرکب و یا فاجعه عظیم.

انسان موجودی حافظه ای و بی مصرف شده. روحش در عذاب، لذتی از زندگی نمی برد هیچ خود را روز به روز خراب تر و بیچاره تر می کند. چرا که نمی داند و هیچ ابزار صحیحی ندارد که بفهد چه چیز درست و چه چیز نادرست است. مثل اینکه چشم کسی را از او گرفته باشند و از او بخواهند که آنچه می بیند را توصیف کند. نمی دانم با آن چه می توان کرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/24ساعت 10:6 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  |