تبليغاتX
خویشتن

خویشتن

نکاتی چند در باب انسان،طبیعت و ماوراطبیعه

دم پاسکال گرم(حتماَ بخونید)

نقل می کنند روی بلیس پاسکال نوجوان در سر کلاس ریاض مدرسه نشسته بود. از اون کلاس های درس آخر ساعت که واقعاً هر چی از آدم بخوان میده فقط برای اینکه از کسالتش خلاص بشه. پاسکال بیچاره هم همچین حالی داشت. خسته، کسل و خواب آلود. اتفاقی که نباید می افتاد افتاد و پاسکال آروم آرم خوابش برد. همین طور که پای تخته رو نگاه می کرد سرش را به دیوار کلاس تکیه داده بود و خوابش برد. از او خواب هایی که خیلی هم لذت داره. خوشبختانه آخرهای کلاس هم بود و دبیر ریاضی خیلی برایش مهم هم نبود که کی خوابه و کی بیداره. تقریباً ۱۰ دقیقه به آخر کلاس مونده بود که دبیر ریاضی درسش تموم شد. یک نگاهی به ساعتش انداخت و دید که هنوز وقت داره. برای اینکه بچه ها از این فرصت سؤاستفاده نکنند و شیطنی نکنن رو به بچه ها کرد و گفت بچه ها برای اینکه از این فرصت ده دقیقه ای استفاده کنیم من مثل هر هفته ۱۰ تا مسأله ریاضی پای تخته می نویسم و شما هم آخر دفترتون اونارو یادداشت کنید" یکی از بچه ها گفت آقا ببخشید چرا آخر دفتر مگه مثل همیشه قرار نیست هفته دیگه حلشون کنیم؟ استاد جواب داد خیر چون اینا مسائلی نیست که شما بتونید حل کنید و فقط همراهتون باشه. همون بچه اصرار می کنه که بیشتر بدونه. معلم می گه اینا سئوال هاییه که حدود ۱۰۰ سال ذهن همه ریاضی دان ها رو به خودش مشغول کرده. اینارو داشته باشید وقت هایی که بیکارین روش فکر کنید فکرتون باز می شه. بچه ها هم هرکدوم به شیوه خودشون قبول کردند و معلم شروع کرد به نوشتن مطالب. سئوال دهم که تموم شد زنگ خورد. زنگ که خورد ولوله بر پا شد یک عده از بچه ها که سئوال ها رو نوشته بودند با عجله دفتر و کتاب ها رو جمع کردند و بقیه هم که ننوشته بودند نیمه کاره سؤال ها رو رها کردند و کتاب و دفتر ها رو جمع کردند. این سرو صداها پاسکال خسته رو از خواب بیدار کرد. تا بیدار شد دید پای تخته پره از سئوالهای ریاضی. خواست از یکی از بچه ها بپرسه که موضوع این سئوال ها چیه ولی کسی پاسخگو نبود. وقتی زنگ می خوره اصلاً انگار پرنده ها از قفس فرار کنند همه فقط به این فکرن که خودشونو به در خروجی برسونن. پاسکال بیچاره مأیوس شروع کرد به نوشتن سئوال ها. با خودش فکر کرد خوب معلم ریاضی همیشه ۱۰ سئوال می ده واسه هفته دیگه. حتماً این ها هم از همون سئوال هاست. همه رفته بودند و پاسکال می نوشت. تا اینکه سئوال ها تموم شد.

یک هفته از اون موضوع گذشت. نیم ساعت مونده به کلاس ریاضی پاسکال سر کلاس درس قبلی بود. یک دفعه یاد مسائل ریاضی افتاد. همین طوری خیلی آروم با آرنجش یک سقلمه ای به بقلیش زد.

- پاسکال: میشه دفتر ریاضیتو بدی؟

-همکلاسی: واسه چی می خوای؟

- پاسکال: سئوال های هفته پیشو می خوام؟

- همکلاسی: واسه چی می خوای؟

- پاسکال: می خوام جواباشو ببینم

- همکلاسی: کدوم جوابا؟

- پاسکال (در حالی که عصبانی شده): بابا همون مسائلی که آقا هفته پیش گفت واسه این هفته حل کنیم

- همکلاسی: بیشعور اونا واسه حل کردن که نبود

- پاسکال (در حالی که چشماش از حیرت گرد شده بود) یعنی چی مگه نباید حلشون می کردیم (ته دلش کمی خوشحال شده بود)

- همکلاسی: نه خره!

- پاسکال: چرا؟

- همکلاسی: چون اونا حل نمیشه. آقا گفتند نمیشه

- پاسکال (در حالی که بدجوری گیج شده بود) یعنی چی. ولی من ۶ تاشو حل کردم

- همکلاسی(با صدای بلند) چه کار کردی؟ حل کردی؟ چرند نگو اونا حل نمی شن. امکان نداره!

- پاسکال (با حالت ترسیده چون تمام کلاس از جمله معلم داشتند به این دو نفر نگاه می کردند) ساکت بود.

ولی حرف پاسکال راست بود. در کلاس ریاضی پاسکال نشون داد که ۶ تا از مسائل پاسخ داره و اون تونست اونارو حل کنه و این گونه پاسکال ۶ مسأله از مسائل قرن رو حل کرد. اما چرا؟ شاید شما بخواید بگید پاسکال دانشمند و نابغه بود. که البته بود. پاسکال بعدها یکی از بزرگترین ریاضی دانان و فیزیکدانان عصر خودش شد. حق با شما است اما به نظر من نه. علت اینکه او پاسخ ها رو پیدا کرد این نبود. علت اصلی یک مسأله خیلی ساده بود. پاسکال نمی دونست که این ها رو نمیشه جل کرد. فقط نمی دونست.

در دنیای ما هر آنچه فکر می کنیم می دونیم رو اصلاً نمی دونیم چون بدون اینکه بهش فکر کنیم برای ما تعریف کرده اند. به ما گفته اند جواب سئوال ها چیست. قبل از اینکه سئوالی برای ما به وجود بیاد. برای همین ما سوالی نداریم چرا؟ چون فکر می کنیم همه چیزو می دونیم. دنیای ما دنیای از پیش تعریف شده است دنیای که به ما گفته ان چی جواب داره چی جواب نداره چی بده چی خوبه چی درسته چی غلطه و الی آخر. فقط اگر اینار و ندونیم شاید بتونیم خودمون با فکر خودمون تشخیص بدیم. پاسکال کار مهمی نکرد. فقط چون پیشفرض و ذهنیتی نداشت تونست مسائلو حل کنه. حالا فکر کنم بشه فهمید چرا ما نمی تونیم مسائل زندگیمونو به درستی حل کنیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 5:58 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

عجب حالی داشت بی نظیر بوتو

یک دیپلمات برجسته رو فرض کن مثل بی­نظیر بوتو که همین چند وقت پیش مرحوم شد. فرض کن بی­نظیر بوتو برای ایراد سخنرانی انتخاباتی به  ایالت راول­پندی رفته. او الآن در حال سخنرانیه. در اواسط سخنرانیش یک دفعه یک نفر از فاصله نزدیک به یک تفنگ به سمت او یک تیر شلیک می­کند. این تیر دقیقاً به مرکز قلبش نشانه رفته شده (فرض می کنیم چون تیر به گردنش خورده بوده مثل اینکه) و اصلاً رد خور نداره. یعنی در زمان بسیار کوتاهی یعنی زیر یک ثانیه مرگ بدن او حتمیه. خوب این اتفاق می­افته و تیر به مرکز قلبش برخورد می­کنه و بدن جا در جا کشته می­شه. حالا خوب دقت کن. فکر می­کنی خود بی­نظیر بوتو راجع به این اتفاق چی فکر می­کنه. بیا صحنه رو از دید بوتو نگاه کنیم. بوتو در حال سخنرانیه بسیار پر احساس و آتشینه. او صحبت می­کنه و مردم به او نگاه می­کنن و او رو مورد تشویق قرار می­دن. بوتو به صحبتش ادامه می­ده اما یک دفعه نگاه می­کنه می­بینه انگار یک اتفاقی افتاده. او داره صحبت می­کنه اما می­بینه مردم یک دفعه سراسیمه می­شن و اصلاً یک بلبشویی می­شه که نگو. بوتو با خودش می­گه بابا من دارم حرف می­زنم ا اینا چرا اینجوری می­کنن؟ نمی­فهمه یک کم که دقت می­کنه می­بینه مردم به سمت جایی که او ایستاده حمله می­کنن و دارن به یک چیزی که روی زمینه دقت می­کنن. اون هم به هوای مردم به پایین نگاه می­کنه با کمال تعجب می­بینه یک جنازه روی زمینه. باور نمی­شه آخه جنازه کیه روی زمینه. که این اتفاق افتاده که من نفهمیدم. کی اینو کشته که این قدر خونیه.  خوب که دقت می­کنه می­بینه این قیافه آشنا است. وای خدایا چقدر شبیه خودشه. یعنی چه آخه. هرچی به این طرف و  اون طرف نگاه می­کنه نمی­فهمه جلوی یک نفرو می­گیره که بپرسه ولی هرچه سئوال می­کنه طرف محل نمی­کنه و به یک سمت دیگه می­دوه. ای بابا اینجا چه خبره. هر کاری می­کنه کسی بهش توجه نمی­کنه نزدیک جناز می­ره وای خدایا در کمال ناباوری می­بینه این جنازه انگار خودشه ولی آخه چجوری میشه خودش باشه خودش که زندست. دست می­زنه به بدنش و خودش رو لمس می­کنه. همه چیز سر جاشه و هیچ چیز عوض نشده. پس اون کیه روی زمینه. بیچاره بی­نظیر گیجِ گیج و مبهوته.

اینی که برات تعریف کردم حالِ اغلب آدم­هاییه که می­میرن. اصلاً شوکه می­شن که چی شده. هیچی عوضی نمی­شه اما جنازه خودشونو می­بینن. این صحنه رو تعریف کنم که کمی احساس وضعیت آدم بعد از مرگ درک بشه که چجوریه. می­بینی که بعد از مرگ فرق چندانی با وضع عادی نداره. اما خوب آدم چون بدنش رو از دست می­ده ارتباطش  و دسترسی­اش از مرتبه اولیه قطع می­شه. نکته فقط در همین جا است. یک موجود زنده مخصوصاً یک آدم با یک بدن در هر مرتبه حضور داره. اگر بدن رو ازش بگیری خودش سرجاشه و هست اما دیگه توی او فضا و زمانه و توسط آدمهای روی زمین اصلاً نه لمس میشه نه دیده می­شه نه هیچ چیز دیگه. کسایی هم که این بدن سنگین رو از دست می­دن برای یک مدت کوتاهی هنوز این وضعیت رو می­بینند اما بعد از مدتی این ارتباط هم معمولاً قطع می­شه و به فضاهایی می­رند که دیگه ارتباطی ندارن با آدم­ها مگه از طرق دگه مثل خواب و اینجور چیزا. ولی آدم­هایی روی زمین به محض اینکه کسی بدنش رو از دست داد دیگه هیچ ارتباطی نمی­تونن باهاش از ظاهر داشته باشن مگر از باطن از طریق خواب یا از طریق مدیوم­ها و غیره.  این رو تویی که این مطالبو می خونی توی ذهنت حک کن که مرگ یک رخداد صوری و ظاهریه. طبق قوانین خلقت مرگ به معنی نابودی عملی غیر قانونیه و اصلاً وجود نداره. هیچ موجودی نمی­میره و ابدیه و این فکر که انسان می­میره و نابود می­شه مطلقاً غلط و بر خلاف حقایق خلقته
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  |