چرا انسان از مرگ می ترسد؟
تمام ذرات عالم مدام زندگی می کنند و از مرگ و نیستی می هراسند.زیرا دوست میدارند که جاودانه بمانند.جاودانگی یعنی رشد و حرکت به سوی تعالی خویش است و مرگ و فنا یعنی توقف.یعنی بی هدف بودن، یعنی بی معنی بودن هستی است.
انسان که از آگاهی خاصی برخوردار است و دوست دارد زنده بماند زندگی برایش به معنی آن نیست که باری به هر جهت باشد،زیرا هدف خلاق عظیم باری به هر جهت نبوده است.هنگامی که در طول تاریخ مشاهده می کنیم،مرتبآ مرگ های طبیعی و غیر طبیعی رخ داده است و بشر هم این رنج بزرگ را مرتبآ تحمل کرده است .ولی برای او تفهیم نشده است و او نمی داند که چرا زندگی می کند و چرا میمیرد و چرا...و سپس چه خواهد شد.و این سئوالی است که بشر مدام با آن درگیر است و برای او حل نشده است.انسان این موجود دوپا نمی داند که مرگی در کار نیست و زندگی همیشه است و جریان دارد.و انسان باید خوب زندگی کند و خوب بمیرد.یعنی به استقبال مرگ برود زیرا هر مرگی زندگی جدیدی است و این مرگ و تولد ها باید در لحظات زندگی انسان روی دهد تا دانایی لحظه ای نصیب او گردد. مرگ های طبیعی بدن به مرور زمان روی میدهد،اما مرگ های لحظه ای در درون انسان است و مراحلی را که انسان رشد میکند به او نشان میدهد.اگر انسان مرگ های لحظه ای را بفهمد و نظاره گر رشد و تعالی خویش شود دیگر از مرگ طبیعی هراسی نخواهد داشت و این مسآله برای او حل خواهد شد.مرگ های درونی مانند سلول های مرده مرتبآ تعویض می گردد.هرچه انسانها متعالی باشند سرعت این مرگ ها بیشتر است.و پیاپی این مرگ ها تولدهای جدید در فرازهای بزرگ است.که این فرازها همانند نوزادی است که پاک و زلال در آغوش مادر خویش متولد می شود.مادر با شیره ی جان خویش با او رشد میکند و باز هم این مادر و فرزند مدام در دیگری متولد می شوند و مدام عشق در جریان است.و این عشق یعنی حرکت به سوی خالق هستی.
و این عشق مرتبآ در درون انسان در جریان است و زندگی میکند.مرگ و تولد یعنی از تاریکی به روشنایی و از جهل به سوی دانایی رفتن است.
این تحقیق مدام و پی در پی به انسان معنای زندگی می بخشد و هدف از خلقت را شناسایی می کند و مرتبآ داد و ستد می کند.می دهد،می گیرد.سیاهی میدهد،روشنایی می گیرد .مرگ می دهد و زندگی را درک میکند.و تمام این اتفاقات در درون انسان رخ میدهد.و این سبب می شود که انسان در طبیعت قانون زندگی را بفهمد و بداند که در طبیعت مانند درون خویش مرتبآ مرگ و تولد رخ میدهد.این را بفهمد که این تبدیل های رشد است به سوی بهتر رشد کردن. و این را بداند که چگونه با مخلوقات مخصوصآ همنوع خویش برخورد صحیح داشته باشد تا مرگ و تولد های درونی سریعتر و عالیتر رخ دهد و به فرازهای عظیم خلقت دست یابد. قربانی هایی که انسان در درون خویش میدهد سبب آزاد شدن بندهای درونی اش میگردد و این آزادی از تیرگی ها و جهل هاست و سبب خوب زندگی کردن او در مسیر طبیعت ملموس میگردد. و تمام این مرگ های همراه او با فشار است و لازمه ی تولد فشار است و این فشارها سبب عظمت او میشود.(راستی جایی نامفهوم است؟) . چرا انسان ها یکدیگر را میکشند؟
چرا با یکدیگر بیگانه هستند و چرا مرتبآ دیگری را گناهکار میدانند؟ چرا به یکدیگر سوءظن دارند و دیگری را زشت میبینند.دیگری را ناحق و خود را بیشتر حق می بینند. مومن آینه ی مومن است.او نمیداند که زشتی درون خویش را در دیگری می بیند .او نمیداند که خودخواه است و فقط خود را حق میداند.اگر انسان سعی کند که زشتی های خود را بررسی کند و مرتبآ خود را پاکسازی کند و با خود در این رابطه درگیر شود و زشتی های خود را در برابر اصل خویش قربانی کند اصلی که از آن خلاق عظیم است دیگر ناحق نمی بیند،زشتی نمی بیند، با کسی درگیر نمی شود و گلاویز نیمشود.دیگر کسی را نمیکشد.تمام این زشتی ها سبب نابودی بشر شده است.
چون خود را نمی شناسد.خود زیبای خویش را ملاقات نمیکند و رابطه ای با اصل خویش ندارد. و این عقده سبب می شود که با دیگری درگیر شود. و تصور می کند که دیگران مقصر هستند.لذا دائمآ زندگی بر او تلخ می شود.راهی بیمارستان و تیمارستان می گردد و خود قربانی خویش می شود.این انسان اشرف مخلوقات پست تر از حیوان و ناتوانتر از یک گیاه می گردد و دیگر قادر نیست که خود سرنوشت خویش را در دست بگیرد و اسیر دیگران می شود.مانند گاو و گوسفند به قربانگاه می رود و خوراک موجودات زنده میشود.بنابراین آغاز درگیری انسان با خود رها شدن از شیطان درون است زیرا درون و بیرون یکی است.هر مرگی در درون تولدی در بیرون دارد.اگر انسان این مرگ های درونی را بفهمد و به آن ارج دهد سبب دانایی در بیرون و سبب شناخت به زندگی و حیات می شود. و این است راز زندگی.![]()
خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم.امیدوارم جبران کرده باشم.
موفق باشید دوستان. ![]()