".....شما نمیدانید که گنج شایگان در اختیار دارید. فقط خبر ندارید. بینهایت بزرگ و با عظمت هستید اما به این گنج روجوع نمیکنید. گنج بزرگ دارید اما در فقر زندگی میکنید. ممکن است به کسی که گنجی در اختیار دارد حق دهید چون بیخبر است اما اگر کسی بگوید که من از درک، فهم و عواطف "خود" اطلاع ندارم آیا شما به او حق میدهید؟ آیا چنین کسی را شما مقصر نمیدانید؟ شما در تمام عمرتان یک بار به او اجازه ندادید که ظهور کند.
بارها در مجالس مختلف دیدهام که اگر یک بچه فهیم بخواهد در حضور به اصطلاح بزرگان حرفی بزند به او اجازه صحبت کردن نمیدهند و فوراً دهان او را میبندند. در حالی که نمیدانند همان بچه که به خیال این به اصطلاح بزرگان چیزی نمیفهمد از همه بهتر میفهمد. این رفتاری که این آدمهای بزرگ با آن کودک میکنند هر کسی با خودش میکند. این "خود" همان کودک بینهایت دانا و فهیم است و این آدمهای بزرگ و ظاهراً فهیم همین ما هستیم که الآن ظاهراً داریم زندگی میکنیم. این آدم بیچاره به جای بها دادن به فهم و ادارک خود میگوید که من نمیفهمم و باید نوکر این اطلاعات و دادههایی باشم که به من رسیده است.
یک بار امتحان کنید ببینید میتوانید منهای اطلاعات یک بار اندیشه کنید! اگر بخواهید موفق خواهید شد. کجای این کار مشکل است؟!! میدانم که تصور میکنید این قضیه اینقدر مهم نیست. چون انجام ندادهاید این تصور را دارید. اما من به شما توصیه میکنم که اگر این کار را انجام دهید یعنی به جای مراجعه به اطلاعاتی که به شما رسیده به فهم و درک "خود" رجوع کنید بینهایت با انسانهای دیگر متفاوتید و بزرگ و فهیم هستید. نیازی نیست شما دانشمند باشید که خود فکر کنید. اشتباه نکنید. هر آدم سر و سادهای میتواند این کار را انجام دهد. هر آدمی میتواند تنها به فهم و درک خود رجوع کند. چه چیزهایی در عالم گفته شده که از این حرف مهمتر باشد؟...."
+ نوشته شده در جمعه
1386/03/04ساعت 3:37 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی
|
برای حل مشکلات خود در زندگی کم و بیش ناتوانید. اما توانایی حل صحیح آن ها در همه وجود دارد. برای پاسخ هر پرسشی و گره گشایی از هر مشکلی تنها راه مراجعه به "خود" است. آن چه در شما باقی است و برای هر پرسشی به آن مراجعه می کنید چیزی نبست جز مجموعه ای از محفوظات برگرفته از محیط، تربیت و حتی ژنتیک. پر واضح است که وقتی می خواهید اندیشه کنید تقریباً نمی توانید از عقل و فکر خود استفاده کنید زیرا اندیشه های مزاحم و تخیلات بیهوده با فکر شما تداخل می کند. به همین دلیل است که در یافتن راه حل ها ناتوانید و به غلط تصور می کنید فکر شما قادر به شناسایی مشکلات و حل قضایا نیست. نیتجه آن است که باید به منابع دیگر غیر از عقل و فهم خود مراجعه کنید. به کتاب ها، انسان ها و آراء و نظرات دیگران. حتی این اعتقاد غلط عمومیت دارد که فکر و عقل از حل مسائل ناتوان است.
بدترین وناگوارترین اتفاق این خواهد بود که مراجعه به منبعی غیر از خود، شما را از خود بیرون می برد و توانایی را از شما می گیرد. مثل پادشاهی که به جای آن که بر تخت سلطنت خود نشسته باشد بر روی یک سکو در گوشه های از خیابان های شهر نشسته باشد. کسی او را نمی شناسند و دستورات او را نمی خواند. او بر روی تخت خود و با دیهیم پادشاهی خود پادشاه است.
انسان نیز چنین است. از تاج و تخت خود استعفا کرده و در خیابان های شهر پرسه می زند. وقتی می خواهد تصمیمی بگیرد فوراً به دیگران مراجعه می کند و از فهم خود هیچ بهره ای نمی برد حتی گاهی بد و ناپسند هم می داند که از فهم خود بهره ای ببرد. وقتی شما برای حل مشکل خود به آن چه به شما رسیده تنها بسنده می کنید و آن را نصب العین قرار می دهید هیچ وقت نخواهید توانست تاج تخت پادشاهی خود را باز پس گیرید. وقتی معتقدات، عادت ها و حالت ها بر انسان حکومت کند او به تاج و تخت خود باز نگشته است و از هر موجودی ناتوان تر و مفلوک تر است.
باشد که اندیشه کنیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1386/03/03ساعت 3:26 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی
|