تبليغاتX
خویشتن

خویشتن

نکاتی چند در باب انسان،طبیعت و ماوراطبیعه

ارزش ها و کیفیت ها(در رابطه با مبحث پیشین)

همان طور که روح الله در بخش پیشین گفت:محفوظات مانع این می شوند که ارزش ها و کیفیت های بدن انسان فعال شوند و برای شناسایی و درک موضوع و قضیه ای جدید دست به کار گردند.کیفیت های بدن حساس هستند و کوچکترین دخالتی از طریق محفوظات ذهن سبب تحت الشعاع قرار گرفتن آنها و در نتیجه کند و متوقف شدنشان می شود.به همین دلیل است که کیفیت ها در انسان ها به صورت متفاوت رشد کرده و یا سرکوب می گردد. میزان فعالیت کیفیت ها و رشد آنها در هر انسانی بستگی به وجود دانایی و فهمی است که موجب پرورششان می گردد.اگر انسانی از کیفیت فکر خود به طور عالی بهره نمی برد یا وجود کیفیت عشق در او ضعیف است،پس کوتاهی از خود اوست که چنان در بند محفوظات اسیر است که در راه پرورش آنها گامی بر نمی دارد. تا جایی که میدانم نهایت هدف زندگی بشر،در کیفیت ها زیستن است و اینکه هر انسانی تا چه حد میتواند و قادر است که ارزش های خود را فعال سازد.

فکر یک کیفیت عالی و بسیار مهم است.انسانی که برای درک موضوعی بدون در نظر گرفتن محفوظات پیشین از فکر خود بهره می گیرد و قضایا را درست و صحیح بررسی میکند،دارای ذرات فکری قوی است.این ذرات فکری قوی هستند که مرزهای محفوظات را کنار زده و انسان متفکر را به کشف موضوع جدید وادار می کنند.و باعث می شوند که انسان از ساخت خود پیروی کرده و قضیه ای را اثبات نماید.برای من همیشه این سئوال مطرح بود که اصلآ فکرکردن انسانی چگونه است؟فکر را چگونه می توان توجیه کرد؟ تنها چیزی که در مدرسه ها،دانشگاه ها و حتی کتب علمی به ما آموزش نمی دهند،مبحث کیفیت ها و ارزش های ساختار بدن است.طبیعی هم هست.چیزی را که علم فیزیک نتواند توجیهش کند،قطعآ مرجعی هم برای دستیابی به این پرسش ها وجود ندارد.اما این بحث آزمایشگاه و فیزیک است.امروز دبیر فیزیکمان در خلال صحبت هایش اشاره ی کوچکی به این قضیه نمود.از ما پرسید" شادی چیست؟مهربانی و فکر چه چیزهایی هستند؟"

کسی پاسخی نداشت.گفت که" همین است دیگر .تا فیزیک و آزمایشگاه چیزی را تائید نکند،ما راجع به آن اصلآ فکر هم نمی کنیم.اصلآ برایمان مهم هم نیست که چه هستند.ما چیزی را می پذیریم که لمسش کنیم.چیزی که آزمایشگاه به ما بگوید آری این صحیح است.این وجود دارد.این منطقی است."

صحبتش مرا به فکر واداشت.هر چند که بحث را طوری جمع کرد که کسی یادش هم نماند که او به چه چیزهایی اشاره کرد،اما صحبت هایش برایم بسیار جالب بود.

تفکر انسانی به گونه ای است که انسان را طوری میسازد که بدون ذهنیت پیشین خود راجع به هر موضوعی اندیشه می کند.واسطه ای میان ادراک خودش و ذهنیتی که از قبل داشته ندارد.و درکی که به دست می آورد درکی اصیل و صحیح است.و البته این به خلوص ذرات فکری شخص نیز بستگی دارد.به همین دلیل است که می گویم فعالیت هر کیفیتی در هر انسانی با دیگری متفاوت است.زیرا خلوص ذرات کیفی در این میان تآثیر مهمی دارد.تا جایی که می دانستم توضیح دادم.مابقی را به شما خوانندگان عزیز و روح الله واگذار می کنم.

با تشکر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/07/06ساعت 8:17 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

وقتی "محفوظات" جذابیت زندگی را از بین می برد

در پایان نوشته قبلی آزمونی را مطرح کردم که بر اساس آن ابهامی نیز برای سوگند به وجود آمد. بر اساس این آزمون یک فرد انسانی تا حدی می­ تواند به میزان تسلط "محفوظات" بر "خود" آگاه شود. در این آزمون عدم موفقیت در درک جدید از رخدادها و مناظری که پیش از این دیده ایم نشانه ای از میزان تسلط "محفوظات" بر "خود" است. برای مثال اگر یک منظره طبیعی را قبلاً دیده باشیم و مجدداً آن را ببینیم و احتمالاً کسل شویم و درک جدیدی از آن نداشته باشیم به آن معنا است که "محفوظات" بر "خود" مسلط است و هر چه این حالت بیشتر باشد میزان تسلط محفوظات بیشتر خواهد بود.اما این بخش از نوشته نیاز به توضیح بیشتری دارد.

 

وقتی ما روزانه به طور طبیعی فعالیت های خود را آغاز می کنیم با قضایای مختلفی روبرو می شویم. این قضایا برنامه های روزانه ما است. این که این برنامه ها چیستند و ما چه کارهایی باید انجام دهیم بخشی از محفوظات ما را تشکیل می دهند. یعنی مثلاً یک محصل می داند که باید فردا صبح به مدرسه برود و در مدرسه در سر چه کلاس هایی حاضر شود و چه درس هایی را باید بخواند و سرانجام در عصر همان روز به خانه بر گردد. این جریانات در محفوظات روزانه ما وجود دارد. برای همین است که کسی اگر از شما بپرسد که فردا چه خواهید کرد شما برنامه روزانه خود را برای او شرح خواهید داد. این که شما می دانید فردا بر شما چه خواهد گذشت محفوظات شما است. اما بخش جالب تر این است که فردا نیز در تمام ساعات روز بر اساس همین ذهنیت روز را می گذرانید. یعنی فردای آن روز ساعات شما معمولاً حالت هایی را در شما ایجاد می کند که شب قبل پیش بینی آن را کرده بودید و برای شما جدید و نو نیست یعنی شب قبل شما با آن چه می دانستید و از آن مطلع بودید ،یعنی برنامه روزانه، فردای آن شب را می شناختید. به همین دلیل در بسیاری از موارد رغبتی برای رفتن به مدرسه از خود نشان نمی دهید. اتفاقاً مسأله مدرسه مورد خوبی برای تشریح است. بخش قابل توجهی از کودکان و نوجوانان علاقه ای به حضور در مدرسه ندارند. یعنی بچه ها اگر این اختیار و توانایی را داشتند که مدرسه نروند به طور حتم بخش قابل توجهی از آن ها از حضور در مدارس سر باز می زنند. این یک واقعیت است. این قضیه نه در مورد مدرسه که در مورد بسیاری از کارها و فعالیت ها بزرگسالان نیز دیده می شود. بی علاقگی به کار و شغل امروزه در جوامع دنیا یک اپیدمی است و بسیار هم مهم است. از بحث خارج نشویم.

این محفوظات که مثال آن را در بالا زدیم بخش قابل توجهی از کیفیت ها و جوشش های درونی را می پوشاند و حتی خفه می کند. چطور می توان فهمید که چنین است؟ به نظر من ساده است. این روزها اول مهر است و بچه هایی که به مدرسه می روند می توانند راجع به این قضیه اظهار نظر کنند. روز اول مهر و حتی هفته اول مهرماه و حتی ماه اول برای بچه ها جذاب و لذت بخش است. من به خاطر می آورم که در دوره ای که مدرسه و حتی به دانشگاه می رفتم این احساس در اول هر سال یا ترم تحصیلی برایم وجود داشت. صبح ها با علاقه ای خاص به مدرسه می رفتم و شب قبل با ذوق می خوابیدم که به مدرسه بروم. بعدها تجربه کردم که این احساس فقط در مورد مدرسه یا دانشگاه مصداق ندارد بلکه در مورد هر کاری معمولاً همین طور است. اصولاً مواجهه با هر پدیده جدید که سابقه ای از آن در ذهن ما نیست جالب و جذاب است. آمدن یک مهمان که تا به حال او را ندیده ایم. دیدن یک معلم یا استاد که برای بار اول سر کلاس می آید. آمدن یک همکار جدید. شروع یک شغل جدید. غذا یا نوشیدنی که برای بار اول آن را می خوریم یا می نوشیم و شاید یک تجربه بسیار مهم و غیر قابل چشم پوشی نخستین تجربه عاطفی جدی با جنس مخالف که در فرهنگ عامه به اشتباه به آن عشق گفته می شود. این مورد آخر یکی از موارد بسیار مهم و قابل بحث در این زمینه است. من شاید از صدها زن و شوهری که سال ها از ازدواج آن ها می گذرد شنیده ام که بهترین خاطرات زندگی مشترک آن ها مربوط به دوران نخستین آشنایی آن ها است. حتی نخستین لحظه هایی که یک زن و یک مرد به هم علاقه مند می شوند در نظر بسیاری از آن ها بهترین و زیباترین لحظه های زندگی آن ها بوده است. اما به دفعات شاید صدها میلیون تجربه نشان می دهد که کیفیت ها و جذبه هایی که بعدها در زندگی مشترک یک زوج پدید می آید به هیچ وجه دیگر آن اولی نیست. همسر یکی از دوستانم می گفت من و فلانی (همسرش) در دوران دوستی (پیش از نامزدی) که نمی توانستیم هم را راحت ببینیم و مجبور بودیم که به سختی و با مشقت هم را ملاقات کنیم تنها فکر و آرزوی ما این بود که آیا ما می توانیم روزی حتی برای چند لحظه زیر یک سقف با هم تنها باشیم. او با این جمله حالات خودشان را از آن روز برایم نقل می کرد اما شاید ناخودآگاه این را نیز نشان می داد که اکنون دیگر آن حالت و آن خواست دیگر نیست و آن کیفیت اکنون تنها در خاطره او باقی مانده است. این مورد به هیچ وجه مورد جدیدی نیست و من تقریباً در قریب به اتفاق زوج مشاهده می کنم.

اما براستی چرا چنین است؟

پاسخ من با توجه به آن چه از من خوانده اید همان "محفوظاتی" است که شرح داده ام. البته اشتباه نشود محفوظات بخشی از مشکل است. محفوظات نخستین داده هایی است که در ما شکل می گیرد. مواجهه نخست با هر پدیده ای بسیار جذاب است اما تقریباً در اکثر اوقات برای همه آدم ها مواجهه دوم با همان پدیده به هیچ وجه جذابیت بار نخست را ندارد. این را همه می دانیم اما شاید تا به حال به اشتباه فکر می کردیم که این طبیعی است چون "عادت" کرده ایم. مشکل دقیقاً همین جا است. زیرا آن پدیده در مرتبه نخست که ما با آن روبرو شدیم با آن چه در مرتبه بعد با آن روبرو شدیم به هیچ وجه یکی نیست. یک انسان در لحظه ای که با او ربرو می شویم با لحظه دیگر کاملاً متفاوت است. این تفاوت بی تردید در شکل ظاهر و بسیاری از مشخصات ظاهری و سطحی آن فرد یافت نمی شود اما در حالات و کیفیت ها و ویژگی ها عمیق آن فرد دیده می شود. انسان هایی که نسبت به قضایا با دقت برخورد می کنند در هر برخورد درک جدیدی از آن قضیه به دست می آورند. این که در نوشه قبلی گفتم درک جدید یعنی این که فهم و شناخت جدیدی کسب می کنند نه این که حال آن ها تغییر می کند . افراد در لحظات مختلف حالات مختلف دارند و در این حالات با قضایای مختلف برخورد می کنند و به همین دلیل از آن قضایا حالت های متفاوتی نیز به خاطر دارند. این مسأله منظور نظر نبود. درک جدید یعنی شناخت جدید. یعنی نکته ای که شناخت شما را به پدیده مزبور بیشتر می کند. این نکته بود که سوگند به آن اشاره کرده بود. محفوظات دقیقاً این کیفیت را نشانه می رود. تجربه نخست هر چیزی به دلیل فقدان محفوظات و عدم شکل گیری آن لذت طبیعی به انسان منتقل می کند. در این زمینه افراد متفکر و صاحب دقت به خوبی نسبت به آن موضوع شناخت به دست می آورند و آن موضوع را شناسایی می کنند. در مرتبه بعد هر چه استعداد فرد در نگهداری داده های اولیه بیشتر باشد و نخواهد که شناخت بیشتری به دست آورد با هر بار تجربه شناخت او از آن موضوع ثابت باقی می ماند و بدتر از همه موضوع جذاب نیست و تکراری قلمداد می شود.

زندگی برای کودک بی اندازه جذاب و برای یک فرد مسن خالی از جذابیت است. کودک محفوظات اندکی دارد اما یک فرد مسن پر است از محفوظاتی که جذابیت زندگی کردن را از او گرفته است. این علاقه مندی به زندگی و تجربه همه چیز که در کودک است ساخت اصلی انسان است. ساختی منطبق با آن چه توسط خلاق های بزرگ وجود ساخته شده است. یعنی انسان این گونه ساخته شده است. آن چه ما در این نوشته ها تحت عنوان "خود" در انسان ها نام می بریم همین ساخت است. همان طور که چشم و گوش مغز و عضلات و بقیه اعضاء در همه انسان ها مشترک است و کارکردهای یکسان دارد "خود" انسانی نیز دقیقاً در همه انسان ها مشترک است. یعنی ساخت اصلی انسان ها یکسان است و تفاوتی با هم ندارد. این قضیه بی اندازه حائز اهمیت است. استاد دقیقاً بر این نکته تأکید دارند که ساخت اصلی انسان ها دقیقاً یکسان است اما آن چه اینک می بینیم به هیچ وجه این موضوع را نمایش نمی دهد. انسان ها بی اندازه با هم متفاوت هستند. به وضوح می بینیم که یک خواهر و برادر که در یک خانواده پرورش یافته اند و یک ژنتیک دارند دارای سلیقه ها و دیدگاه های متفاوتی هستند چه رسد به انسان هایی در نقاط مختلف جغرافیایی زندگی می کنند. جالب این جا است که بدن همه انسان هایی روی زمین با اعضای کاملاً مشابه، کارکردهای کاملاً یکسان دارند اما در زمینه های کیفی و روانی وضع کاملاً بر عکس است. همه افراد سالم با پوست خود لمس می کنند و گواهی دهند که مثلا یخ احساس سرما ایجاد می کند اما وقتی می خواهند راجع به این که برای مثال کار خوب و بد چیست اظهار نظر کنند و احتمالاً واقعیتی را بیان کنند زمین تا آسمان اطلاعات متفاوت ارائه می دهند. استاد به خوبی به این نکته اشاره می کنند که متفاوت و حتی متضاد فهمیدن موضوعات یکسان از سوی انسان ها همان قدر عجیب است که در حالت طبیعی انسان ها نسبت به لمس یک قالب یخ اطلاعات متفاوت ارائه کنند( احتمال این که افراد در وضعیت خاصی باشند که درک متفاوتی از یک قالب یخ داشته باشند را وارد نکنید. منظور انسان هایی در وضعیت های متعارف و مشابه است). چرا یک انسان در یک نقطه از دنیا پوشیدن یک لباس برایش بسیار عالی و جذاب و از نظر دیگران زیبا است اما یکی دیگر در نقطه ای دیگر از دنیا پوشیدن آن لباس را بد و خلاف ارزش های خود می داند و دیگران نیز آن را زشت و فاقد ارزش می دانند. چطور دو انسان در قبال یک مسأله به این سادگی دو جواب مختلف دارند؟. بر اساس تعالیم استاد مراجعه به "خود" یا ساخت اصلی این مشکل را حل می کند. "خودِ" انسان ها ساختی مشابه است. این "خود" واجد ابزارهایی مشترک در همه انسان ها است که به آن ها کمک می کند تا با کمک آن ها بتوانند درست تشخیص دهند. این ابزارها "ارزش"و "کیفیت" نامیده می شوند. این ابزار ها مانند چشم و گوش و بینی و مغز و قلب اعضای "خودِ" انسان هستند. آن ها ابزارهای "بدن" انسان هستند و این ها ابزارهای "خود" یا "من" انسان هستند. فعال شدن ارزش ها و کیفیت ها در انسان ها مثل این است که انسان ها بتوانند همه به راحتی از گوش خود برای شنیدن استفاده کنند. این دو دقیقاً مثل هم هستند. اگر این اتفاق بیفتد همان طور که ما می توانیم تشخیص دهیم که آتش سوزش ایجاد می کند و یخ سرما همان طور هم می توانیم تشخیص دهیم چه کاری "خوب" و یا چه کاری "بد" است و این ادراک مستقیم، بی واسطه و در لحظه است.  

اما "خود" دشمنانی دارد. محفوظات یکی از این دشمن ها است. محفوظات ساختی است که جایگزین ساخت اصلی "خود" شده است. محفوظات همان تعالیم و آموزه هایی است که از کودکی به ما به ارث رسیده است که به ما می گوید چه چیزهایی خوب و چه چیزهایی بد است چه چیزهایی ارزش و چه چیزهایی ضد ارزش است و مشابه آن. "محفوظات" اجازه نمی دهند که ابزارهای "ارزش ها" و "کیفیت ها" برای شناسایی دست به کارشوند. اعتقادات، سلیقه ها، نگرش ها، سیستم های ارزشی، خوبی ها و بدهی ها همه و همه این ها بدون استثنا محفوظات و از منظر ساخت طبیعی انسانی مردود و فاقد ارزش هستند.

اگر تکرار می کنم عذر می خواهم اما موضوع تا خوب فهم نشود اهمیتی نخواهد داشت. موفق باشید.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/07/02ساعت 3:27 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  |