تبليغاتX
خویشتن

خویشتن

نکاتی چند در باب انسان،طبیعت و ماوراطبیعه

درک من از مطلب پیشین

با سلام

مطلبی که مهراوه ی عزیز نوشته بود و شما تنظیمش نمودی از نظر من فوق العاده ولی دارای نکات حساسی برای اندیشیدن و دقت کردن داشت.

اینکه چرا در کودک کینه وجود ندارد و تفاوت ما با او در ارتباطات و برخوردهایمان با یکدیگر چیست از نظر من شاید این باشد که کودک تا زمانی که کودک است و عواطف و افکار پاک کودکانه دارد کینه و بدی در او جای چندانی ندارد.واضح تر می گویم.یعنی تا زمانی که کیفیت هایی مثل عشق،عاطفه،محبت و صداقت در او جاری ست و به شدت در او قوی می باشد ضد کیفیت ها یی همانند کینه،خشم و دشمنی توانایی مقابله با نفس پاک او را ندارند.ساختار انسانی کودک سرشار از کیفیت هایی ست که به شدت در او قوی بوده و پلیدی را دفع می نماید.

مثل این می ماند که کسی برای مقابله با بیماری واکسن آن را زودتر بزند(کاری که امروزه همه برای سلامتی خود انجام می دهند) و به عبارتی بدنش را طوری مقاوم نماید که ویروس یا میکروب توانایی فعالیت در بدن او را نداشته باشد.

کیفیت ها در کودک نیز چنین است.در ساخت او به طوری جاری و ساری است که فرصتی به کینه و عداوت نمیدهد.کودکی که مهراوه ی عزیز از آن نام برد دوستش را به خاطر وجود پاک خود دوستش دوست می دارد. در پیش هم خرده حسابی ندارند که ملاحظه ی طرفین را بکنند. زمانی که به راحتی همدیگر را لو می دهند به فکر منافع یا تعهداتی نیستند که ما بزرگ تر ها در ارتباطات خود با یکدیگر داریم.

آن دو یکدیگر را خالصانه و بی هیچ منتی دوست می دارند. تعجبی هم ندارد زیرا "من" پاک آن ها چیزی از خشم و نفرت درک نمی کند.چیزی که می فهمد عشق و صداقت و صمیمیت است.فرق ما بزرگتر ها با کودکان اگر اشتباه نکرده باشم در همین جا مشخص می شود.ما تا جایی که می توانیم به تعهدات خود پایداریم.این خیلی خوب است. اما تا کجا ؟تا کی؟

تا زمانی که طرف مقابل هم در دوستی یا ارتباط ثبات داشته باشد.او هم همانند ما باشد و همان طور که می خواهیم راز نگهدار ما باشد.

اما به محض کوچکترین لغزش در رفتار او، با بی رحمی و عداوت با او رفتار می کنیم .دیگر آن چیزی نیستیم که او انتظارش را دارد، بلکه آن چیزی هستیم که ماهیت خویش را تا آن موقع بر ملا نمی کردیم.

کودک تا زمانی که بچه ای بیش نیست فداکاری،گذشت و بخشش دارد.یادم می آید زمانی که 5 ساله بودم و به کودکستان می رفتم ،دوستی صمیمی در آن محل داشتم .روزی مربی مهدمان در پایان وقت زمانی که همه والدینشان به دنبالشان آمده بودند،دوستم که منصوره نام داشت را صدا زد. منصوره حسابی کلافه و خسته بود و زمانی که صدای پی در پی مربیمان را شنید از حرص با صدای بلند ناسزایی گفت.

هر چند بسیار کوچک بود و هم سن بودیم اما وقتی که مربی مان با عصبانیت آمد که دعوایش کند ،من با حس مسئولیتی که در قبال دوستم داشتم و احساس می کردم توهین به او توهین به خودم هم تلقی می شود سریع جلو پریدم و مربی مان را توجیه کردم که "اصلا او حواسش به شما نبوده و با من صحبت می کرده و اینکه آن چیزی که شما شنیدید واقعی نبوده است!(پیش خودمان بماند که منصوره گفته بود "کوفت"(البته من عذر می خواهم) و من به مربی مان گفته بودم که او گفته کوفته قلقلی!)

منظورم از بیان کردن این خاطره این نبود که آدم فداکار و ایثار گری هستم .بلکه می خواستم بگویم که کودک در زمان طفولیت خود پر از فداکاری و عاطفه است. و اینکه اگر دعوایش هم بکنی او به دل نمی گیرد.

اما اگر یک بزرگتر باشد نه تنها موقعیت خود را خراب نمی کند بلکه اگر از او توضیح هم بخواهند برای جلب اعتماد دیگران سریعآ خود را بی گناه جلوه داده و اگر کمی صمیمیت و جوان مردی هم سرش بشود بعد از کمی فشار از سوی طرفین نزدیک ترین دوستش را متهم می کند.(البته همیشه این چنین نیست... ولی تا جایی که من دیده ام این امر در میان آدم ها صدق می کند)

کینه در انسان ها از زمانی شروع شد که پاکی دوران کودکی خود را رفته رفته از دست دادند.و تن به عقایدی نظیر اینکه نباید دوستت را ببخشی ،او به تو خیانت کرده یا او را تحویل نگیر و ... داده اند.

برای دوباره برگشتن به آن حالت تنها باید همان طور که در مطالب گذشته گفتیم به ساخت انسانی خود باز گردیم.و برای این کار زمان زیادی لازم است.

به قول روح الله عزیز:"ارزش های بزرگ مجانی و بی هیچ زحمتی بدست نمی آیند"

ببخشید از اینکه زیاد نوشتم! امیدوارم توانسته باشم منظورم را برسانم.

تا مطلب بعدی.

بدرود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

یک تجربه

مهراوه یکی از خوانندگان خوب وبلاگ مدتی پیش مطلبی برای وبلاگ نوشته بود که من الآن وقت کردم آن را تنظیم کنم. با پوزش از مهراوه و خوانندگان عزیز. مطلب ایشان را با هم می­خوانیم:

مطلبی که شما راجع به دنیای کودکی نوشته بودید و خالص بودن آن و این که دنیای قانون مند بزرگ سالی داخل آن نشده خیلی جالب بود. این موضوع من را به یاد مطلبی انداخت. من در آموزشگاهی زبان انگلیسی درس می­دهم. بعضی از شاگردهای من که پسر هستند بین 8 تا 12 سال سن دارند. من تا به حال چندین بار کارهایی از آن­ها دیده­ام که خیلی برایم جالب بوده و خیلی از مشاهده آن لذت بردم. کارهایی که در دنیای ما بزرگترها که پر است از شکل و قانون و درنظر گرفتن ضرر و منفعت به هیچ وجه اتفاق نمی­افتد.

بارها دیده­ام که دو نفر از همین شاگردهایم سر کلاس در کنار هم نشسته­اند و با همه خیلی دوست هستند بعد در یک زمانی یکی از آن ­ها ناگهان به فارسی می گوید "تیچر فلانی مثلاً اون زیر داره چیپس می­خوره" و یا این که موقعی که من به آن ها دیکته می گویم باز یکی از دو نفر که کنار هم نشسته اند و به هم خیلی هم علاقه هم دارند می گوید " تیچر فلانی داره از روی برگه من تقلب می کنه" یا مثلاً من بارها به شاگردهایم گفته ام که تا وقتی من درس را نداده ام و خلاصه اش را از همه نپرسیده ام کسی تمرین های آن درس را انجام ندهد بعد می بینیم یکی از همین بچه ها راجع به دوست صمیمی اش می گوید " تیچر فلانی داره یواشکی تمرین های درس را انجام می ده".

خلاصه همین دو نفردوست صمیمی که مثالش را برای شما زدم بارها اتفاق افتاده که به راحتی هم را لو داده اند. طرف مقابل هم همان لحظه کمی ناراحت می شود که خوب من هم به طور طبیعی او را دعوا می کنم. اما جالب این جا است که شاید دو دقیقه هم طول نمی کشد که هر دو نفر فراموش می کنند که بینشان چه گذشته است. می بینم که بدون این که کوچکترین دلگیری یا کینه ای از هم به دل داشته باشند به دوستی اشان با علاقه ادامه می دهند.

حالا تصور کنید همین مسأله بین دو نفر آدم بزرگ و بالغ پیش می آمد. اگر با هم صمیمی بودند و هم را دوست داشتند که هرگز هم را لو نمی دادند و اگر هم یکی از آن ها این کار را انجام می داد چنان کینه ای در درونشان می ماند که مدتها طول می کشید تا از بین برود.

ممنون و متشکر  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/06/08ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  |