تبليغاتX
خویشتن

خویشتن

نکاتی چند در باب انسان،طبیعت و ماوراطبیعه

پاسخ "یک سئوال"

در بخشی که شما به آن اشاره کردید شاید توضیح بیشتری لازم بود. محفوظاتی که ما در این جا از آن نام می بریم تقریباً همان چیزی است که از دوران کودکی تا به زمان حال در ما اجتماع کرده است. اما روانشناسان حافظه را به دو بخش عمده تقسیم می­کنند یکی حافظه خودآگاه یعنی همین حافظه­ای که ما به یاد می­آوریم و دیگری حافظه ناخودآگاه که در پس حافظه خود آگاه پنهان است. حافظه خودآگاه به ظاهر در خاطره ما نیست اما در نهان حافظه پنهان است و گاهی در برخی رخدادها به خاطر ما می­آید. برخی روان درمانگران برای مداوای بیماران خود با روش­هایی مثل هیپنوتیزم تلاش می­کنند به حافظه ناخودآگاه بیماران دست بیابند.

بنابراین آن مسأله­ای طرح کردم و شما هم به آن اشاره کردید به همین موضوع مربوط می­شود. شاید دیده باشید که مثلاً همه ما در کودکی در معرض برخی تربیت­ها قرار گرفته­ایم. مثلاً برخی عقاید و سنت­ها بدون این که ما در انتخاب و تشخیص آن نقشی داشته باشیم به ما القاء شده است. در سن بزرگسالی ممکن است برحسب اتفاق آن سنت­ها و تربیت­ها از یاد ما برود اما مجدداً این احتمال وجود دارد در مقطعی سنی دوباره به آن­ها بازگردیم. این بازگشت عموماً به دلیل کشش قوی و نیرومند محفوظات است که عمیقاً در افراد وجود دارد. به ویژه دوران کودکی در شکل گیری حافظه بسیار مهم است. محفوظات در این دوران شکل بسیار قوی و نیرومندی به خود می­گیرد. عموم فهم­های ما نسبت به محیط اطراف در همین دوران شکل می­گیرد که به صورت محفوظات در ناخوداگاه ما ثبت می­شود. بچه قدرت پذیرش نیرومندی دارد. نخستین گزاره­ای که به او القاء می­شود را به عنوان واقعیت می­پذیرد و تا آخر عمر بسیاری از آن­ها را به طور دربست به عنوان واقعیت می­پندارد.

در جواب شما به طور خلاصه باید بگویم که منظور از محفوظات تقریباً همین آموزش­ها و تعلیماتی است که از دوره کودکی همین زندگی اخیر در ما به جای مانده. البته مولفه­های دیگری هم در ما تأثیر گذار است که بسیار مهم هستند مثل تجربیات زندگی­های گذشته. آن­ها در لایه­های عمیق­تر وجود ما هستند و در قالب محفوظات دسته­بندی نمی­شوند.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/29ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

یک سوال!

سلام.در قسمتی از متن خود گفتید که:" تجربه بسیار نشان داده که آدم ها اصلاً گوش به حرف هایی که تا به حال نشنیده اند و سابقه ای در حافظه و ذهنیت آن ها ندارد نمی دهند. اگر هم به ظاهر به حرف جدیدی توجه می کنند حتماً باید به دنبال چیزی در آن حرف گشت که مربوط به سابقه ای در حافظه آدم ها دارد حتی حافظه پنهان و ناخودآگاه آن ها"

سوالی که برایم در این قسمت پیش آمده این است که آیا کسی که به واسطه ی محفوظاتش توجهی به حرفی نو و جدید می کند این حافظه هایی که دارد مگر تنها مربوط به زندگی فعلیش نیست؟ من فکر می کردم که این تجربیاتند که با وجود زندگی های متوالی در متن انسان باقی می مانند و اینکه با به وجود آمدن زندگی جدید حافظه هم پاک می شود اما در ضمیر نا خود آگاه انسان می ماند.منظورم این است که او چیزی به خاطر نمی آورد اما حافظه ی پنهان او او را یاری می نماید.اما...

این قسمت برایم زیاد روشن نیست... می شود توضیح دهید؟

متشکرم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/26ساعت 4:28 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی 

مشکل بزرگی که محفوظات ایجاد می کند

من تصمیم ندارم به این زودی ها دست از سر محفوظات بر دارم چون واقعاً احساس می کنم هر چه بدبختی هست زیر سر همین محفوظات است.

اما یک بدبختی بزرگ که محفوظات ایجاد می کند می دانید چیست؟ نمی دانم شاید قبلاً گفته باشم. محفوظات هر چه قوی تر و شدید تر در فرد باشد به همان میزان جلوی فهم صحیح او را می گیرد. اما این مشکلی نیست که من از آن صحبت می کنم. مشکل بزرگ این است که کسی که جلوی فهم و درک صحیحش گرفته شده باشد پیدا کردن راه صحیح به همان میزان برایش سخت تر و غیرقابل دسترس تر خواهد بود چرا؟ برای این که بر فرض محال اگر کسی هم پیدا شود که راه صحیح را به او نشان دهد باز هم در او تأثیری ندارد زیرا او با و جود دیوار بلند و قطور محفوظات نمی تواند درستی را از نادرستی تشخیص دهد. خوب اگر این طور باشد دیگر چه راه نجاتی برای موجود باقی می ماند؟.

موقعی می شود که انسانی راه درست و غلط را می داند اما به هر دلیل یا نمی تواند و یا نمی خواهد که راه درست را انتخاب کند اما اگر نتواند که تشخیص دهد که درست از غلط کدام است (مشکلی که تقریباً امروزه همه انسان ها دارند) در آن صورت حرف درست و غلط چه تفاوتی برای او خواهد کرد.؟

بعضی مثال های استاد بدجوری در ذهن آدم نقش می بندد. یک بار ایشان با لبخند معنا داری گفتند "دانشمندان در دهه های اخیر اطلاعات بسیار با ارزشی از اجرام آسمانی و منظومه ها و کهکشان ها به دست آورده اند و روزی نیست که در نشریه ای از کشفیات تازه آن ها در زمینه کیهان شناسی و نجوم اطلاعات جدیدی منتشر نشود. بعد شما انسان ها را نگاه کنید. اصلاً انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. اصلاً هیچ فرقی برایشان نمی کند که فکر کنند این ستاره ها که در آسمان می بینند بعضی از آن ها اصلاً ستاره نیستند بلکه کهکشان هستند که به صورت یک نقطه روشن در کنار سایرین دیده می شوند. یعنی وقتی به آسمان نگاه می کنیم این نقاط روشن به ظاهر شبیه هم به هیچ وجه شبیه هم نیستند بلکه بعضی از آن ها میلیاردها میلیارد میلیارد بزرگ تر از دیگری هستند. اما آدم ها گویی اصلاً تفاوتی احساس نمی کنند و وقتی هم که برای آن ها توضیح می دهی هیچ احساسی پیدا نمی کنند و عموم آن ها آن ها همان فهمی از دنیا و جهان پیرامون خود دارند که انسان دو هزار سال پیش داشت"

این مثال خیلی روشن و واضح است. این نکته نشان می دهد که وقتی ذهنی دچار محفوظات و داشته ها شد نه تنها دیگر نمی تواند صحیح و درست از کیفیت فکر خود بهره بگیرد که راه درست فهمیدن و دریافت صحیح هم بر او بسته می شود و اگر واقعیت ها هم به او عرضه شوند چون با محفوظات و داشته های ذهنی و میراثی خود مقایسه می کند اگر خیلی صداقت و حقیقت جویی هم داشته باشد خواهد گفت که نمی تواند تشخیص دهد که واقعیت کدام است آن چه به او از کودکی گفته اند یا آن چه اکنون تازه می شنود.

یک نمونه روشن همین قضیه مرگ و تولد در انسان است. در تحقیقات استاد که به طور مفصل هم انجام شده نشان داده شده که آدم ها به هیچ وجه دچار مرگ نمی شوند نه انسان ها که برای هیچ موجودی مرگ به معنای نابودی طبق قوانین خلقت اصلاً ممنوع است و هیچ موجودی به هیچ وجه نابود نمی شود. این مطلب بارها گفته شده و برای بسیاری از انسان ها توضیح داده شده. اما دریغ از یک نفر که حتی حاضر باشد به این موضوع فکر کند نه این که بپذیرد حاضر نیست فکر کند. یک ناباوری عظیمی در متن همه ما آدم ها وجود دارد که محال است به این راحتی باور کنیم که انسان بدن پس از مرگ می تواند داشته باشد و به محض این که مرگ بدن رویی فرار رسید به سرعت بدن پس از مرگ به زندگی ادامه می دهد و مهم تر از همه این که انسان در قالب نوزاد دوباره بدن جدید می گیرد و زندگی مجدد می کند.

تجربه بسیار نشان داده که آدم ها اصلاً گوش به حرف هایی که تا به حال نشنیده اند و سابقه ای در حافظه و ذهنیت آن ها ندارد نمی دهند. اگر هم به ظاهر به حرف جدیدی توجه می کنند حتماً باید به دنبال چیزی در آن حرف گشت که مربوط به سابقه ای در حافظه آدم ها دارد حتی حافظه پنهان و ناخودآگاه آن ها.

برای همین است که می گویم این قضیه یک فاجعه است. برای این که اگر این طور باشد هیچ آدمی را نمی توان با رسانیدن واقعیتی و حقیقتی آگاه کرد چون او آن حرف ها را با داشته های ذهنی خود مقایسه می کند و چون انطباقی و یا شباهتی نمی بیند آن را به کنار خواهد گذاشت. مگر این که به آن اندیشه کند و منظور از اندیشه کردن هم مقایسه با محفوظات نیست (اشتباهی که عموم آدم ها می کنند) بلکه کنار گذاشتن محفوظات و بی غرض قضاوت کردن است. شاید پاسخ سوگند عزیز این باشد که فقط مشکل این نیست که آدم ها اطلاع ندارند، اطلاعات هم اگر داشته باشند باز مشکل باقی است

روزی دوستی از من پرسید این که می گویی انسان بعد از مرگ با بدن پس از مر گ زندگی می کند و پس از مدتی دوباره به زمین باز می گردد دلیل منطقی و علمی ات برای اثبات آن چیست و چگونه ثابت می کنی؟

پاسخ دادم آفرین! همیشه برای فهم هر چیزی باید دلیل و اثبات خواست اما آیا به من می گویی تو که اعتقاد داری انسان مثلاً بعد از مرگ به برزخ و دوزخ و یا هر جای دیگر می رود به چه دلیل آن ها را پذیرفته ای؟ آیا زمانی که این ها را به عنوان واقعیت برایت بیان می کردند دلیل و مدرک می خواستی که حال به دنبال دلیل حرف من می گردی؟

من این نکته را نه از باب جدل و یا مچگیری و یا فرار از دلیل آوردن بیان کردم بلکه تنها می خواستم نشان دهد که آدمی که اندیشه می کند هر نکته را برای اندیشه مورد دقت قرار می دهد و اجازه نمی دهد که محفوظاتش قضاوت او را تحت تأثیر قرار دهد. کسی که اهل دقت است به محض این که نکته ای جدید شنید سریع بدون قضاوت قبلی خودش صحت و سقم آن را مورد بررسی قرار می دهد نه این که آن را با داشته های ذهنی خود مقایسه کند. حال اگر آدمی پیدا شود که حاضر باشد خودش بدون تحت تأثیر محفوظات قرار گرفتن فکر کند و به فکر خودش هم اعتماد داشته باشد خیلی اهمیت دارد.

امروزه یکی از مشکلات درس و سواد همین است. آدم هایی که درس زیادی می خوانند و اطلاعات بسیار زیادی به دست می آوردند دچار این اشتباه می شوند که این اطلاعات همان دانایی و فهم است. مثلاً یک آدم باسواد در یک رشته علمی که خیلی هم با ارزش است با آدم دانا در آن رشته یکی فرض می شوند. آدم باسواد از حافظه خود بهره برده و اطلاعاتی را خوب و دقیق در حافظه جای داده اما آخر این اطلاعات که از اول وجود نداشته. چه کسی این اطلاعات را برای بار نخست بدون این کسی بداند به دیگران معرفی کرده است. مسلماً فرد دانا. فردی که با فهم مستقیم خودش اندیشه کرده و موضوع را کشف کرده. آدم باسواد مشکلی که دارد این است که محفوظات قوی دارد اما به همان میزان معمولاً دقت در اندیشه کردن را از دست داده است و تنها به محفوظات خود وابسته است. اما آدم دانا به جای پر کردن حافظه خود از انبوه اطلاعات بر روی یک موضوع خوب اندیشه می کند و نکات جدید که تا به حال کشف نشده است را کشف می کند.

در بخش بعد کمی در مورد بلایی که در مدرسه ها و دانشگاه ها سر آدم ها می آید صحت خواهم کرد که باز هم راجع به موضوع محفوظات است.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/05/26ساعت 0:57 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  | 

چند نکته

بحث مجعولات و محفوظات ذهنی به نظر من نکات جالبی در بر داشت.از این رو می خواهم که در فهم این مفاهیم بیشتر کنکاش کنیم.رفتن سر مطلبی دیگر چیزی را عوض نمی کند و فکر می کنم این موضوع مهمتر از آنی باشد که به راحتی از آن بگذریم.

در بخشی از صحبت خود گفتید که:"انسان ساخت طبیعی خود را فراموش کرده. انسان دیگر خود نمی اندیشد، خود نمی خواهد، خود لذت نمی برد و به جای او انبوه لذت های مصنوعی از پیش تعریف شده کار می کنند. لذت هایی که ظاهراً لذتند اما هیچ بهره و رشدی ندارد و انسان را روز به روز به قهقرا می برد"

نکته ی جالبی که در این میان وجود دارد این است که انسان این مسائل را به راحتی پذیرفته است.اصلآ نمی داند از کجا دارد ضربه می بیند.نمی خواهد چیزهایی را که در ساخت اوست و از او یک انسان طبیعی می سازد را باور کند و در جهت تحقق آن ها گامی بردارد.اگر در کودکی نظر خود را راجع به کسی یا چیزی به راحتی اظهار می کرد، حالا در سنین بزرگسالی کمی تردید دارد... شک دارد و ازهر حرف یا حرکتی قبل از اندیشیدن راجع به آن و سبک سنگین کردن آن با باورهای اجتماعی-خانوادگی پرهیز می کند. انسان اگر خود بخواهد، خود لذت ببرد و ذره ای برای اعتقادات نادرست جمعی تره هم خورد نکند تا حد زیادی مورد تنبیه و تحقیر قرار می گیرد و تبدیل به فردی می شود که جامعه او را فردی خوش گذران و بی خیال و غیر قابل اعتماد تلقی می کند.چند راه دارد.1-اهمیتی به نظر افراد نادان ندهد و از ساخت طبیعی و انسانی خود پیروی کند.2-دست خود را رو نکند و سکوت اختیار کند(که با این دومی بی نهایت مخالفم)3-به نظریات اطرافیان احترام بگذارد ولی در تحقق اهداف خویش بکوشد.و4اینکه از راهی که رفته بازگردد و به عبارتی همرنگ جماعت شود.

بدیهی است آنچه که او را به سمت پیروی از ساخت انسانی خود کشانده قوی تر و مبارز تر از این است که شخص راه رفته را بازگرددو تن به عقاید و سنت های پوچ و بی اساس بدهد.عشق به نگرش نو و عملی کردن خواست در انسان باعث می شود که او قوی تر گردد و برای انسان شدن تلاش کند.پیروی از قوانین درون خود به او کمک می نماید ،اما باید این را قبول کرد که راه پرپیچ وخمی ست...ولی اگر شروع شد باید تا ته قضیه را دنبال کند.البته نه از روی وظیفه و عملی کردن تعالیم بلکه عشق باید در آن کار موج بزند.اصلآ کاری که بدون عشق شروع گردد دستاوردی نخواهد داشت و صرفآ عملی بیهوده و بدون هیچ اشتیاقی خواهد بود.

کار انجام نمی شود مگر به شرط عشق...

نکته ی دومی که در بحث پیشین حائز اهمیت بود،"انجام دادن هر عمل به خاطر خود عمل"است.به عبارتی هر کاری را به خاطر بطن آن عمل انجام دهیم نه از روی احساس وظیفه یا اگر خدمتی است به خاطر کسب رضایت و جلب توجه کسی!

ما انسان ها تنها کاری که نمی کنیم همین است.زندگی ها سرشار از توقعات و انتظارات است و کسی نمی داند اگر کاری را انجام میدهد به بازتاب و عکس العمل آن نباید فکری بکند. تعجبی هم ندارد که زندگی ها جذابیتی ندارند و همه کلافه و سر درگم شده اند.چون که هیچ کس نمی داند برای چه هدفی زندگی میکند.اصلا پیروی کردن از ساخت انسانی درون چیست؟ چند نفر می دانند؟ چند نفر مطلع اند؟ شاید تعدادشان را اگر بنشینی و حساب کنی زود به نتیجه برسی و مطلع بشی. نشسته ایم و از کمال و اندیشه و زندگی و درون صحبت می کنیم. اما آخر مگر چند نفر هستند که میدانند راه و چاه چیست؟ یا اینکه با دیدن اعمال ما هایی که به قول خودمان علامه ی دهر هستیم اظهار درک و فهم و همدردی می نمایند؟ دنیا باید دستخوش تغییراتی گردد و گرنه تا ابد همین است. باید دل به دریا زد... البته نباید توقع داشت که همه با این مفاهیم آشنایی داشته باشند.زیرا خلاصه باید فهم شخص هم تا حدی برسد که تعالیم به او آموخته شود. حال چه از طریق استاد یا با تجربه های خودش. همیشه که نمی شود به کسی وابسته بود.دوستی می گفت در یکی از تجربیاتش به او فهمانده اند که" باید روی پای خود بایستاد و اینکه راهنما داشتن چیز مهمی ست اما تجربه فردی را نباید از یاد برد.و به کسی وابسته نباشد زیرا هیچ کس و چیزی ماندگار نیست"

بسیارند کسانی که حمایتی نشده اند و رهبرو استادی نداشتند اما راه های کمال را به سرعت پیموده اند. اما خوب ما این افتخار نصیبمان شد که اگر استادمان را هم نبینیم پیامش را بشنویم و به خاطر این موهبت عظیم سعی در عملی کردن تعالیم نماییم .

تا مطلب و نگارش اندیشه ای جدید، بدرود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/25ساعت 12:38 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی  | 

ساخت مجعول

مطلبی که شما نوشتید به نظر من بسیار جالب و قابل تأمل بود. اتفاقاً در این بخش در رابطه با موضوع شما می خواهم به یکی از مفاهیم جالبی که استاد در تعالیم خود به آن می پردازد اشاره کنم. استاد همواره به واژه "محفوظات" اشاره می کنند. ایشان می فرمایند انسان ها هزاران سال است که آرام آرام از وضعیت پیشین خود خارج شده و در وضعیت جدیدی زندگی می کنند. این وضعیت جدید یک ساخت مجعول است که به انسان تعلق ندارد. مثل این که مثلاًَ یک انسان به جای این که در بدن خودش زندگی کند در یک بدن دیگر زندگی کند و تصور کند که این بدن، بدن خودش است اما در اصل این بدن جدید بدن او نیست. اما این چه مشکلی ایجاد می کند؟. مشکلش این است که انسان از مسیر ساخت خود ادراک نمی کند بلکه از مسیر یک ساخت دیگر دنیا را می بیند. این دقیقاً مثل این است که یک نفر به جای این که دنیا را با چشمان خود نگاه کند یک عینکی به چشمش بزند که این عینک دنیای دیگری با مشخصات دیگر به او نشان دهد.( امروزه با عینک های ویژه ای که دنیایی مجازی را برای افراد نشان می دهند بهتر می توان این موضوع را فهمید). ایشان می فرمایند این انسان مدت ها است که دیگر از مسیر فهم و درک ساخت خود دنیا را درک نمی کنند بلکه از ساخت دیگری که محفوظات و ذهنیت ها جزئی از آن است ادراک می کنند. اما این ها چه ربطی به موضوع صحبت شما داشت؟

وقتی کودک به دنبال شاپرک می دود بر خلاف تصور بزرگ تر ها که گمان می کنند این کودک فهم درست و حسابی ندارد و بر سر موضوعات کوچک ذوق بیهوده می کند اتفاقاً درست ترین فعالیت را انجام می دهد. دنبال شاپرک دویدن در این جا مهم نیست آنچه مهم است این است که کودک چه ادراکاتی دارد و چه احساسات و کیفیت هایی در این فعالیت در او جریان دارد. مهم ترین موضوع این است که اولاً چه چیزی او را به این عمل وا داشته است و دوم این که او از این فعالیت چه بهره ای می برد. کودک با ذوقی درونی و خود جوش که منبعث از کنجکاوی و علاقه به به دانستن اوست به دنبال شاپرک می دود. کودک وقتی با قضیه ای برخورد می کند علاقه به مواجهه با آن قضیه در او می جوشد برای همین با ذوقی درونی و اصیل موضوع مورد علاقه خود را تعقیب می کند. شاید کسی دقیقاً توجه نداشته باشد و گمان کند که کودک با تعقیب یک شاپرک قصد تفریح و یا وقت گذرانی دارد در صورتی که این طور نیست. کودک با تعقیب شاپرک با انبوهی از حوادث و راخدادها روبرو می شود و به تجربیات خود اضافه می کند و مهم تر از همه این که شاپرک را شناسایی می کند و این موجود را با دقت طبیعی خود می بیند. این جمله پیاژه روانشناس برجسته که می گوید "کودکان بزرگترین دانشمندان علوم طبیعی هستند زیرا هر چیزی را تنها به قصد کشف واقعیت می نگرند"در این همین راستا قابل فهم است. ذوقی که یک کودک از دویدن به دنبال یک شاپرک در خود احساس می کند به هیچ وجه با ذوق آدم بزرگی که مثلاً در قبولی در کنکور دارد قابل مقایسه نیست. نکته مهم این است که او برخلاف بزرگ تر ها اصلاً تصمیم به این کارها نمی گیرد بلکه به طور طبیعی و خود جوش و با علاقه و عشق به دنبال شاپرک می دود و هیچ قصدی و ذهنیتی هم در انجام این کار ندارد اما واقعیت این است که او بدون این که خود بداند بر اساس ساخت کاملاً طبیعی انسانی خود رفتار کرده و کیفیت هایش به طور کاملاً طبیعی در او جریان دارند و او لحظه به لحظه رشد می کند و بر تجربیاتش اضافه می شود. اما آدم بزرگی که از قبولی در کنکور ذوق می کند چرا ذوق می کند؟ واضح است. او ذوق می کند چون برای او این طور جا افتاده که کسی که در کنکور قبول می شود در آینده از دیگران سعادتمندتر خواهد بود. زیرا تحصیل کرده خواهد بود. زیرا شغل بهتری خواهد داشت. زیرا در جامعه معتبرتر خواهد بود و مهم تر از همه این که پول و امکانات زیادی به دست خواهد آورد و ..و .. و  . قبولی کنکور برای او مفاهیم را دارد و درست هم هست اما این مفاهیم دقیقاً همان محفوظات او ممکن است همه این را که تصور می کرده به دست بیاورد اما اتفاق مهمتری در او افتاده است و آن این است که او واقعاْ تمایلی به این کار نداشته و این میل در او نجوشیده است بلکه القائاتی بوده که از محیط به او وارد شده و او را از ساخت اصلی خود منحرف کرده و او دیگر اصلاً نمی داند واقعاً در زندگی به دنبال چیست و چه چیزی میل طبیعی در زندگی است. او مثل کودک دیگر بر اساس ساخت طبیعی خود عمل نمی کند بلکه بر اساس محفظات زندگی می کند. او ممکن است به همه اهداف ذهنی خود برسد اما هر چه به اهداف خود نزدیک می شود این آن چیزی نبود که او تصور می کرده و لذتی که انتظارش را داشت را به دست نیاورده است. زندگی برایش بی هدف می شود و همه جا و همیشه به دنبال هدف خود می گردد و برای جبران آن دست به چه کارهایی که نمی زند. 

کودکی هم که این همه از او تعریف کردیم نیز به محض این که به سنین 5 یا 6 سالگی می رسد آرام آرام با ساخت طبیعی خود خداحافظی می کند و جای آن ساخت را "محفوظات" می گیرد. این دقیقاً مثل همان عینکی است که به جای دنیای واقعی دنیای مجازی را نمایش می دهد. کودک از این پس آرام آرام آدم بزرگ می شود نیازها و تمایلات طبیعی و کاملاً منطبق با ساخت انسانی اش تبدیل به نیازهایی با تعاریف دیگر می شود.

این وضعی است اکنون همه ما داریم و گمان می کنیم که درست است. این که گفتید "آدم بزرگ ها هم در طول شبانه روز مدام به دنبال شاپرک های ذهنی خود می دوند" دقیقآ به همین موضوع اشاره دارد و واژه ذهنی را به جا استفاده کردید. چون دنیا دنیای ذهنی است و آدم ها دیگر نه با علاقه و عشق طبیعی خود که با ذهنیت ها و یا به اصطلاح استاد "محفوظات" خود زندگی می کنند. به نظر من این استدلال متن که "دویدن ها فرقی نکرده است اما شاپرک ها معانی مختلفی پیدا کرده اند."به هیچ وجه صحیح نیست. تفاوت میان آن چه ما امروز به نام آدم بزرگ از لذت ها و ادرکات زندگی خود می فهمیم خیلی با کودک متفاوت است. کودک دقیقاً بر اساس ساخت طبیعی خود عمل می کند و لذت هایش هم لذت های طبیعی یک ساخت انسانی است اما لذت های ما آدم بزرگ ها معولاً لذت های خارج از ساخت است و اصلاً چیز دیگری است. همان طور که در بالا گفتم کسی که مثلاً سالها درس می خواند تا دکتر یا مهندس شود معمولاً به انواع مقاصد این کار را انجام می دهند اما چند درصد درس خواندن واقعاً میل باطنی آن ها است؟ چند درصد آدم ها درس را براه فهم موضوعات درس می خوانند؟ اگر امروزه این را به کسی بگویی به شما خواهد خندید. اما ساخت طبیعی انسانی این گونه عمل نمی کند. ساخت طبیعی انسان هیچ عملی را به قصد عمل دیگر انجام نمی دهد و از هر کار منظور دیگری ندارد. و هر عمل را به خاطر خود عمل انجام می دهد.وقتی موجود از ساخت اصلی خود منحرف شد لذت های او هم دیگر لذت های انسان نخواهد بود و چیزهای دیگری جای لذت های طبیعی او را می گیرد. مثل لذتی که کسی از پس از سالها درس خواندن از دریافت مدرک تحصیلی خود می برد. اشتباه نشود. این که کسی مدرک تحصیلی اش را بگیرد و خوشحال باشد هیچ ایرادی ندارد و کاملاً طبیعی است اما اگر همه این سال ها را به قصد گرفتن این مدرک سپری کرده باشد از مسیر صحیح منحرف شده است. انحرافش هم این است که عمر گرانبها را داده و به جای آن یک تکه کاغذ دریافت کرده است. نمی دانم توانستم منظور خود را برسانم یا خیر اما واقعیت این است که کودک با آدم بزرگ تفاوت های بسیار بسیار زیادی دارد. آدم بزرگ ها اکنون تقریباٌ عموماً در ذهنیت ها و محفوظاتی زندگی می کنند که محیط از کودکی به آن ها القاء کرده است. قضاوت ها و تمامی ادراکات از این قضیه متأثر است و نتیجه چیست؟ بی انرژی شدن و کمرنگ شدن حضور انسان و پر شدن انبوه اعتقادات و باورها و سنت و خیلی چیزهای دیگر. انسان ها امروز افسرده تر از پیش هستند. روزمرگی همه را خسته کرده است و زندگی ها جذابیتی ندارد. کسی نمی داند چرا ولی تعالیم استاد به زیبایی مشکل را نشان می دهد. انسان ساخت طبیعی خود را فراموش کرده. انسان دیگر خود نمی اندیشد، خود نمی خواهد، خود لذت نمی برد و به جای او انبوه لذت های مصنوعی از پیش تعریف شده کار می کنند. لذت هایی که ظاهراً لذتند اما هیچ بهره  و رشدی ندارد و انسان را روز به روز به قهقرا می برد. در آینده راجع به موضوعات بالا بیشتر صحبت خواهیم کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/22ساعت 1:53 قبل از ظهر  توسط روح الله یوسفی  |