من تصمیم ندارم به این زودی ها دست از سر محفوظات بر دارم چون واقعاً احساس می کنم هر چه بدبختی هست زیر سر همین محفوظات است.
اما یک بدبختی بزرگ که محفوظات ایجاد می کند می دانید چیست؟ نمی دانم شاید قبلاً گفته باشم. محفوظات هر چه قوی تر و شدید تر در فرد باشد به همان میزان جلوی فهم صحیح او را می گیرد. اما این مشکلی نیست که من از آن صحبت می کنم. مشکل بزرگ این است که کسی که جلوی فهم و درک صحیحش گرفته شده باشد پیدا کردن راه صحیح به همان میزان برایش سخت تر و غیرقابل دسترس تر خواهد بود چرا؟ برای این که بر فرض محال اگر کسی هم پیدا شود که راه صحیح را به او نشان دهد باز هم در او تأثیری ندارد زیرا او با و جود دیوار بلند و قطور محفوظات نمی تواند درستی را از نادرستی تشخیص دهد. خوب اگر این طور باشد دیگر چه راه نجاتی برای موجود باقی می ماند؟.
موقعی می شود که انسانی راه درست و غلط را می داند اما به هر دلیل یا نمی تواند و یا نمی خواهد که راه درست را انتخاب کند اما اگر نتواند که تشخیص دهد که درست از غلط کدام است (مشکلی که تقریباً امروزه همه انسان ها دارند) در آن صورت حرف درست و غلط چه تفاوتی برای او خواهد کرد.؟
بعضی مثال های استاد بدجوری در ذهن آدم نقش می بندد. یک بار ایشان با لبخند معنا داری گفتند "دانشمندان در دهه های اخیر اطلاعات بسیار با ارزشی از اجرام آسمانی و منظومه ها و کهکشان ها به دست آورده اند و روزی نیست که در نشریه ای از کشفیات تازه آن ها در زمینه کیهان شناسی و نجوم اطلاعات جدیدی منتشر نشود. بعد شما انسان ها را نگاه کنید. اصلاً انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. اصلاً هیچ فرقی برایشان نمی کند که فکر کنند این ستاره ها که در آسمان می بینند بعضی از آن ها اصلاً ستاره نیستند بلکه کهکشان هستند که به صورت یک نقطه روشن در کنار سایرین دیده می شوند. یعنی وقتی به آسمان نگاه می کنیم این نقاط روشن به ظاهر شبیه هم به هیچ وجه شبیه هم نیستند بلکه بعضی از آن ها میلیاردها میلیارد میلیارد بزرگ تر از دیگری هستند. اما آدم ها گویی اصلاً تفاوتی احساس نمی کنند و وقتی هم که برای آن ها توضیح می دهی هیچ احساسی پیدا نمی کنند و عموم آن ها آن ها همان فهمی از دنیا و جهان پیرامون خود دارند که انسان دو هزار سال پیش داشت"
این مثال خیلی روشن و واضح است. این نکته نشان می دهد که وقتی ذهنی دچار محفوظات و داشته ها شد نه تنها دیگر نمی تواند صحیح و درست از کیفیت فکر خود بهره بگیرد که راه درست فهمیدن و دریافت صحیح هم بر او بسته می شود و اگر واقعیت ها هم به او عرضه شوند چون با محفوظات و داشته های ذهنی و میراثی خود مقایسه می کند اگر خیلی صداقت و حقیقت جویی هم داشته باشد خواهد گفت که نمی تواند تشخیص دهد که واقعیت کدام است آن چه به او از کودکی گفته اند یا آن چه اکنون تازه می شنود.
یک نمونه روشن همین قضیه مرگ و تولد در انسان است. در تحقیقات استاد که به طور مفصل هم انجام شده نشان داده شده که آدم ها به هیچ وجه دچار مرگ نمی شوند نه انسان ها که برای هیچ موجودی مرگ به معنای نابودی طبق قوانین خلقت اصلاً ممنوع است و هیچ موجودی به هیچ وجه نابود نمی شود. این مطلب بارها گفته شده و برای بسیاری از انسان ها توضیح داده شده. اما دریغ از یک نفر که حتی حاضر باشد به این موضوع فکر کند نه این که بپذیرد حاضر نیست فکر کند. یک ناباوری عظیمی در متن همه ما آدم ها وجود دارد که محال است به این راحتی باور کنیم که انسان بدن پس از مرگ می تواند داشته باشد و به محض این که مرگ بدن رویی فرار رسید به سرعت بدن پس از مرگ به زندگی ادامه می دهد و مهم تر از همه این که انسان در قالب نوزاد دوباره بدن جدید می گیرد و زندگی مجدد می کند.
تجربه بسیار نشان داده که آدم ها اصلاً گوش به حرف هایی که تا به حال نشنیده اند و سابقه ای در حافظه و ذهنیت آن ها ندارد نمی دهند. اگر هم به ظاهر به حرف جدیدی توجه می کنند حتماً باید به دنبال چیزی در آن حرف گشت که مربوط به سابقه ای در حافظه آدم ها دارد حتی حافظه پنهان و ناخودآگاه آن ها.
برای همین است که می گویم این قضیه یک فاجعه است. برای این که اگر این طور باشد هیچ آدمی را نمی توان با رسانیدن واقعیتی و حقیقتی آگاه کرد چون او آن حرف ها را با داشته های ذهنی خود مقایسه می کند و چون انطباقی و یا شباهتی نمی بیند آن را به کنار خواهد گذاشت. مگر این که به آن اندیشه کند و منظور از اندیشه کردن هم مقایسه با محفوظات نیست (اشتباهی که عموم آدم ها می کنند) بلکه کنار گذاشتن محفوظات و بی غرض قضاوت کردن است. شاید پاسخ سوگند عزیز این باشد که فقط مشکل این نیست که آدم ها اطلاع ندارند، اطلاعات هم اگر داشته باشند باز مشکل باقی است
روزی دوستی از من پرسید این که می گویی انسان بعد از مرگ با بدن پس از مر گ زندگی می کند و پس از مدتی دوباره به زمین باز می گردد دلیل منطقی و علمی ات برای اثبات آن چیست و چگونه ثابت می کنی؟
پاسخ دادم آفرین! همیشه برای فهم هر چیزی باید دلیل و اثبات خواست اما آیا به من می گویی تو که اعتقاد داری انسان مثلاً بعد از مرگ به برزخ و دوزخ و یا هر جای دیگر می رود به چه دلیل آن ها را پذیرفته ای؟ آیا زمانی که این ها را به عنوان واقعیت برایت بیان می کردند دلیل و مدرک می خواستی که حال به دنبال دلیل حرف من می گردی؟
من این نکته را نه از باب جدل و یا مچگیری و یا فرار از دلیل آوردن بیان کردم بلکه تنها می خواستم نشان دهد که آدمی که اندیشه می کند هر نکته را برای اندیشه مورد دقت قرار می دهد و اجازه نمی دهد که محفوظاتش قضاوت او را تحت تأثیر قرار دهد. کسی که اهل دقت است به محض این که نکته ای جدید شنید سریع بدون قضاوت قبلی خودش صحت و سقم آن را مورد بررسی قرار می دهد نه این که آن را با داشته های ذهنی خود مقایسه کند. حال اگر آدمی پیدا شود که حاضر باشد خودش بدون تحت تأثیر محفوظات قرار گرفتن فکر کند و به فکر خودش هم اعتماد داشته باشد خیلی اهمیت دارد.
امروزه یکی از مشکلات درس و سواد همین است. آدم هایی که درس زیادی می خوانند و اطلاعات بسیار زیادی به دست می آوردند دچار این اشتباه می شوند که این اطلاعات همان دانایی و فهم است. مثلاً یک آدم باسواد در یک رشته علمی که خیلی هم با ارزش است با آدم دانا در آن رشته یکی فرض می شوند. آدم باسواد از حافظه خود بهره برده و اطلاعاتی را خوب و دقیق در حافظه جای داده اما آخر این اطلاعات که از اول وجود نداشته. چه کسی این اطلاعات را برای بار نخست بدون این کسی بداند به دیگران معرفی کرده است. مسلماً فرد دانا. فردی که با فهم مستقیم خودش اندیشه کرده و موضوع را کشف کرده. آدم باسواد مشکلی که دارد این است که محفوظات قوی دارد اما به همان میزان معمولاً دقت در اندیشه کردن را از دست داده است و تنها به محفوظات خود وابسته است. اما آدم دانا به جای پر کردن حافظه خود از انبوه اطلاعات بر روی یک موضوع خوب اندیشه می کند و نکات جدید که تا به حال کشف نشده است را کشف می کند.
در بخش بعد کمی در مورد بلایی که در مدرسه ها و دانشگاه ها سر آدم ها می آید صحت خواهم کرد که باز هم راجع به موضوع محفوظات است.