مشغول خواندن مطلبی کوتاه در مجله ای بودم که تیتری توجهم را جلب کرد.همین تیتر بالا که ملاحظه می فرمایید.در ادامه ی بحثی که در رابطه با جذاب بودن یا نبودن زندگی شد لازم دانستم که این متن را برای شما بنویسم. سوال این بود که چرا آدم بزرگ ها به دنبال شاپرک ها نمی دوند؟
منظور تغییر کردن نوع لذت بردن و جذابیت زندگی در دو دوره ی کودکی و بزرگسالی است.
"" اتفاقا آدم بزرگ ها هنوز هم مثل زمان کودکی دنبال"شاپرک ها" می دوند!! تنها فرقی که کرده شکل و قیافه ی شاپرک است.مثلا برای یکی الان "شاپرک" مدرک تحصیلی است و برای بعضی دیگر شاپرک لذت ها ی جسمی و روانی است و برای خیلی ها "شاپرک" رویای همان اسکناس است و...
اگر کودک در طول روز دنبال شاپرک می دود و خود را در این دویدن های به ظاهر بی هدف و بی فایده خسته می کند در مقابل آدم بزرگ ها هم در طول شبانه روز مدام به دنبال شاپرک های ذهنی خود می دوند و شبانگاه خسته و کوفته می خوابند.تا صبح زود دوباره جست و جو و تلاش خود را آغاز کنند.دویدن ها فرقی نکرده است اما شاپرک ها معانی مختلفی پیدا کرده اند.
آن چه فرق کرده احساس و ذوق و شوق"دنبال شاپرک دویدن" است.تغیر یافتن احساسات است.متفاوت شدن انتظارات است.در کودکی دنبال شاپرک دویدن دنیایی لذت و شادی و هیجان را به همراه می آورد.ولی برای بسیاری از بزرگسالان این احساس دیگر قابل تجربه نیست.(چون از لحاظ فکری و فرهنگی رشد نموده اند).
در کودکی اگر شاپرک از دستمان می گریخت ما نه ناراحت می شدیم و نه افسرده و نا امید! بلکه بر عکس به خاطر همان چند دقیقه ای که دنبالش دویدیم و هیجان زده شدیم یک دنیا شاد بودیم.
زندگی ما این چنین جذاب و شیرین بود!
اما خیلی از بزرگ تر ها وقتی شاپرک ذهنی شان از آن ها دور می شوند احساس پوچی و غم و یاس و افسردگی عظیم و ماندگاری در وجودشان رخنه می کند و فکر می کنند دنیا به آخر رسیده است.آن ها از این نکته غافلند که "شاپرک" شاید چیزی شاهانه و با شکوه به نظر برسد اما در ذات خود خاصیت پر کشیدن و دور شدن دارد...""
متن بالا به واقعیتی اشاره می کند.اینکه لذت بردن ما از زندگی در دوره ی کودکی و حال تفاوتی عظیم دارد.در کودکی اگر شیرینی زندگی دنبال شاپرک دویدن بود حال بسی متفاوت است.ما در آن زمان احساس خوشبختی می کردیم.زیرا کودک زندگی اش تا حد زیادی در کیفیت ها بودن است.عشق ورزیدن است.اگر دقت کرده باشیم اگر از یک کودک خواسته ای هر چند کوتاه داشته باشیم اگر پس از عملی کردن آن او را نوازش یا تشکری در قبال کار انجام شده اش نکنیم اصلا او عین خیا لش هم نیست.اصلا اهمیتی ندارد. او بدون این چیز ها هم شاد و سر خوش است.از زندگی اش لذت می برد.البته این در مورد همه ی کودکان صدق نمی کند . اما چیزی ست که در تمامی انسان ها در دوران کودکی تا حد زیادی عمومیت دارد و طبیعی است.
ما آدم ها یاد گرفته ایم که خود را در دنیای انتظارات و باید ها و شاید ها محبوس سازیم.اصلا طراوتی که در دوران کودکی داشته ایم را از دست داده ایم.با کو چکترین چیزی به هم می ریزیم. البته در درجه ی اول مخاطب خودم بودم که بدانم تنها بیان کردن چیزی را جبران نمی نماید. باید عمل نمود.باید مقاوم بود...
تا نظر شما چه باشد. 
+ نوشته شده در شنبه
1385/05/21ساعت 4:12 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی
|
با سلام.اینکه گفتی زندگی اکثر ما آدمیان جذابیتی ندارد از نظر من دارای صحت است.که این ضعف را باید شناسایی نمود.علتش هم واضح است پیروی بی چون و چرا از قوانین وضع شده توسط خانواده... هنجار های اجتمایی...به خطر نیفتادن آبرو و موقعیت فرد و هزاران دلیل دیگر.
این تا حدی صحیح است.میدانید چرا؟ زیرا ما در جمع و جامعه ای بزرگ شدیم و پرورش یافته ایم که این سری از قضایا به طور معمول رعایت می شود و بر فرض مثال اگر کسی بر خلاف شرایط معمول عملی ازش سر بزند یا جلوی چشمان صد ها نفر انسان شیرجه درون رودخانه بزند بی تردید عزت و احترام دقایق قبل را نخواهد داشت.زیرا قانون عرف را شکسته! او باید مثل یک آقای خوب و با شخصیت یک رفتار شاهانه داشته باشد و هیجان خود را که روزی با شجاعت ابراز می کرد در درون خود از بین ببرد و آتش ذوق و شوق خود را خاموش نماید و در اولین فرصت برای لذت بردن از یک میل طبیعی خود سری به استخری مجهز بزند.این نظریه اکثر کسانی ست که این امر را بی نهایت زشت و بر خلاف فرهنگ اجتماعی می دانند. البته این امر در مورد آقایان تا جایی که من می دانم و می بینم صدق می کند.همان طور که گفتی این عمل برای یک خانم حکم گناه کبیره ای را دارد .حتی اگر نظر مرا بپرسید می گویم که حرفش نیز حتی با شوخی و خنده نمی تواند بیان شود .
اما به نظر شما اگر برفرض مثال فردی همین الان از کره ی دیگری به زمین ما بیاید و بخواهیم بعضی از قضایا را برای او روشن نماییم آیا او درک صحیحی از تعصبات و هنجار های ما خواهد داشت؟ حتی ممکن است او از پوشش جسمی هم چیزی درک ننماید زیرا شاید در سرزمین آن ها چنین چیزی معنایی نداشته باشد.
منظورم از زدن این مثال این بود که یک سری باورهای غلط در جامعه ها ی انسانی شکل گرفته که شاید مفهوم و اساس زیادی نداشته باشد اما هست و مبارزه در جهت شکستن این باورهای نا درست ثمره ای جز لایق بودن عناوینی مثل شیرین عقل ... انسان بی مبالات و... ندارد.
اینکه یاید چه کرد را نمی دانم... تو حتما توضیحی در این زمینه خواهی داشت.اما این را می دانم که زیر پا گذاشتن این تعصبات مثل در افتادن با کل جهان است. .شاید راه حل ساده تری وجود داشته باشد که علایق و لذت های زندگی در انسان ها پرورش یابد و زندگی برای آنانی که می خواهند لحظاتشان یک نواخت و کسل کننده نباشد جذاب گردد.
منتظر نظریاتتان هستم. بدرود.
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/05/16ساعت 4:31 بعد از ظهر  توسط سوگند کردی
|
زندگی روزمره ما جذاب نیست. این یک واقعیت است. به نظر من عمومیت هم دارد یعنی تقریباً درمیان اکثر کسانی که می شناسم این وضعیت وجود دارد. جالب این جا است که افراد حاضر نیستد این واقعیت را بپذیرند و مستقیم به سراغ حل مشکل بروند بلکه سعی می کنند به صورتی موضوع را دور بزنند و یا خود را سرگرم کنند. این مشکل در هر دوره از سن به استثنای دوران کودکی به گونه ای خاص خود را نشان می دهد.
در دوره کودکی وضعیت خیلی استثنایی است. برای کودک، هر کسی می خواهد باشد، زندگی خیلی جذاب است. اگر به گذشته خودمان رجوع کنیم معمولاً دوران کودکی را بهترین و جذاب ترین دوره زندگی امان می شناسیم. از خوردن یک لواشک گرفته تا رفتن به شهربازی، از رفتن به مسافرت یا بازی فوتبال توی کوچه سر ظهر و یا عروسک بازی با دخترهای همسایه همه و همه بخش مهمی از لذت های دوران کودکی ما را تشکیل می دادند. اگر یادتان باشد "زمان" در دوره کودکی خیلی کند می گذشت. یک سال زمان بسیار زیادی بود. انگار یک سال هیچ وقت نمی خواست که تمام شود. البته در میان کودکان، استثنائاتی هم وجود دارند که زندگی های پرمشقتی را سپری می کنند که در این جا آن ها مورد نظر من نیستند.
وقتی آرام آرام سن و سال بالا رفت و به ویژه به دوره بلوغ نزدیک شدیم اوضاع متفاوت شد. تا وقتی کودک بودیم کسی جز بازی از ما توقعی نداشت اما وقتی بالغ شدیم دو اتفاق مهم افتاد. هم دیگران از ما توقع داشتند که مطابق استانداردهای آن ها رفتار کنیم و هم خودمان احساس کردیم که دیگر بزرگ شده ایم و از خودمان توقعات دیگری داریم. لذت های طبیعی دوران کودکی جای خود را به لذت های تعریف شده و استاندارد داد. این نکته خیلی حساس و نیازمند دقت بسیار است. مثالی می زنم. مثلاً وقتی بچه بودیم در تابستان گرم اگر از جاده چالوس می خواستیم عبور کنیم - و به فرض توقف اتومییل- پای خود را داخل یک کفش می کردیم که حتماً باید لخت شویم و در رودخانه شنا کنیم. جالب این جا بود که معمولاً در اکثر مواقع هم پیروزی با ما بود و با قدرت بسیار به هدف خود هم می رسیدیم. اما وقتی بالغ شدیم و دوباره از آن مسیر خواستیم عبور کنیم معمولاً احساس متفاوتی پیدا می کردیم. اگر دختر باشیم که مطلقاً هوس شنا کردن منتفی بود و مثل گناه کبیره بود و اگر پسر باشیم هزار تا اما و اگر پیدا می کنیم که در حضور دیگران لخت نشویم و تن به آب نزنیم. جالب این جا است که دیگران هم اگر چیزی نگویند کنترل درونی ما این اجازه را به ما نمی دهد که دیگر آن گونه عمل کنیم. یعنی خودمان چندان اصراری نداریم. اما جایگزین این لذت طبیعی چیز دیگری است. احساس شخصیت مردانگی یا زنانگی. یعنی فرد یک لذت طبیعی خود را از دست می دهد اما جای آن یک وضعیت دیگر به خود می گیرد و به او این طور تعلیم داده می شود که آدم درست و استاندارد و محترم این طور باید باشد. این گونه می شود که "آبرو" و "حیثیت" تعریف می شود و آدم ها آرام آرام لذت های طبیعی خود را فراموش و جای آن را به استاندارهای فرهنگی و اجتماعی می دهند. بچه در عوض اصلاً برای این استانداردها تره هم خورد نمی کند و دنبال آن چیزهایی است که واقعاً دلش می خواهد. تجربه هم نشان می دهد که بچه طبیعی خواست های چندان غیر معقول و عجیب هم ندارد و کاملاً طبیعی رفتار می کند. برای همین است که بچه قضایا را خیلی خوب درک می کند و واقعیت ها را بر خلاف تصور اشتباه ما خیلی خوب شناسایی می کند.
خوب نتیجه روشن است. آقا یا خانم می شود بیست ساله یا سی ساله. بسیار محترم و موقر است. جامعه از او راضی است و خیلی احترام برایش قائل است. پدر و مادر به او افتخار می کنند و هر سال برای موفقیت هایش گوسفند قربانی می کنند اما بی خبر که این موجود بیچاره که روزگاری از لحظه لحظه زندگی اش لذت می برده امروز به چه فلاکتی افتاده است و چون نیازهای طبیعی اش کشته شده اند دیگر حتی یادش هم نمی آید که چگونه باید از زندگی لذت ببرد و اصلاً لذت مگر چیست زندگی همین است دیگر!
البته لذت های دوران کودکی با بزرگسالی بسی متفاوت است. این تفاوت نه در نوع سوژه مورد لذت که در کیفیت و بلوغ ادراکی آن است. اگر یک کودک از ذوق خرید یک کفش تا صبح نمی خوابید یک فرد بالغ هم همین احساس را اما رشد یافته تر و عمیق تر باید داشته باشد. مثلاً یک کودک این ذوق را دارد که فقط یک کفش داشته باشد اما یک فرد بالغ این این ذوق را باید داشته باشد که بهترین و مناسبترین کفش را برای خود انتخاب کند و از این که کفش خوب و مناسبی برای خود یافته در خوب شعف و ذوق احساس می کند. کفش خریدن باز هم ذوق دارد اما کیفیت این احساس متفاوت تر و رشد یافته تر می شود. اما ذوق کردن نباید بمیرد و خریدن یک کفش با نخریدن آن نباید تفاوتی نداشته باشد.
واقعاً وضع اسف باری است. تقریباً در محیط خودم هر کسی را که می بینیم کاملاً روشن است که به نوعی به دنبال این است که این کسالت بی علاقگی به زندگی را از خود رفع کند و برای آن به آب و آتش می زند.
بدتر از همه زندگی های زناشویی است. دوره کوتاه رفاقت ها و عشق بازی ها پس از مدتی که از ازدواج گذشت جای خود را – در بهترین حالت- به احترام و همزیستی می دهد. تقریباً همه هم می بینند که این اتفاق افتاده اما به روی خودشان هم نمی آورند که آخر علت چیست و دوای درد کجاست با انواع بازی ها و سرگرمی ها سعی می کنند نشان دهند که زندگی هنوز همان جذابیت گذشته را دارد و اتفاقی نیافتاده است. حتی بعضی فکر می کنند درستش همین است و زندگی باید همین طور باشد. این است که ما فراموش کرده ایم که زندگی کردن عجب لذتی می تواند داشته باشد. لذت واقعی از زندگی جای خود را به درس و مدرک و عنوان اجتماعی و پول آبرو و حیثیت داده است. معامله خوبی است نه؟. الماس را از دست ما گرفته اند و به جایش خرمهره به ما داده اند. دلمان خوش است که زندگی می کنیم. اما راه چاره چیست؟ چه باید کرد؟
در بخش بعد به این موضوع خواهم پرداخت.
+ نوشته شده در دوشنبه
1385/05/16ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط روح الله یوسفی
|